....

آه طاهره چقدر هوای آن تیکه خاک ظالم زیر آن درخت سرو را کرده ام .... اما چه می شود کرد من هنوز به زندگی دچارم و دچار یعنی اینکه من تا شب باید اینجا پایم بسته باشد .... خوش به حال بالهای سبک تو که می پری با آن  و به هرکجا که بخواهی می روی ... خوش به حال پاهایت که به هیچ جا بند نیست .... دلم می خواست این بند را از پای دلم بکنم و به این مراسم ها بروم بعد برای نبودنت ... برای مظلومیتت زار زار بگریم ....آنجا تنها حسنش این است که دیگر کسی نمی پرسد ای بابا چته تو؟ و یا به تو چه؟

... اما انجا که اشکت دربیاید بسیار عادی است ...  بسیار عادی است که بگریی برای کسی که قرن ها رفته و امروز در آرامش است و اصلا جا ندارد که به این فکر کنی راستی برای چه به استقبال تیغ رفت؟ چه شد که صدرای کوچکش را به شمشیر کشیدند .... فقط مهم کیفیت نذری است که می دهی و اینکه چقدر صدا بدهد و اینکه همه بدانند برای حسین سیاه پوشیدی و خلاصه از این کارهای خیلی شاهکار و سخت ... احمقانه است که فکر کنی حسین رفت تا امروز من به قول دوستم به هر قیمتی روی حرفی که فکر می کنم حق است بمانم .... احمقانه است که احساس کنم به اندازه ی تمام ساندویچ هایی که باهم خوردیم و خندیدیم هم که باشد به گردن من حق داشتی آنقدر که سد شوم جلوی سیل خون تو که پایمال می شد ... من شرمنده ی توام طاهره خیلی شرمنده ... حتما می دانی که چقدر حالم بد است و چقدر هر روز پشت تمام این خنده ها و روزمرگی ها دردم بیشتر و بیشتر می شود.....

در جواب تو ...

نمی دونم چه حالی دارم اما در خوب بودنم شکی نیست .... وقعا نمی دانستم چه بگویم .... مقاومت در مقابل خواسته ات شاید کاری انسانی نبود چرا که مدتهاست به خودم ... به احساسم ... به باورهایم بی اعتمادم ... این روزها حالم خوب است خیلی خوب ... آنقدر که وقتی دیشب ساعت ۱۲ از کنار خانه طاهره گذشتم وچهره ی ان مرد پیاده ی مغموم را زیر نور ماشین شناختم فقط صدای موسیقی شاد را تا آخر بلند کردم و با اندی زدم زیر آواز و حتی صدرا هم متعجب سرش را از صندلی کناری برگرداند و نگاهم کرد .... بعد از صدرا خواهش کردم که هرگز بلایی را که طاهره با رفتنش سر آن مرد پیاده ی مغموم آورد سرم نیاورد و صدرا قهقه خندید او هم می دانست چقدر خوشحالم .... این روزها حالم خیلی خوب است عزیز من آنقدر که وقتی می گویی خوبم اصلا مهم نیست که از نگاهت چیزی دیگر می خوانم و دنبال حرفی برای خندیدن می گردم ... باشد هر چه تو بخواهی اما تو هم خوب باش ولی نه آنقدر که من هستم چون ممکن است دلت را بزند ....

از خوشی زیاد همه ش به آن مردی که با یک دوست چند وقت پیش ملاقاتش کردم فکر می کنم و با خود می گویم چقدر بامزه بود آن مرد کثیف بو گندوی بداخلاق .... و چقدر فصیح و نمک صحبت می کرد مخصوصا وقتی به آن دختر می گفت شماره .... چند است؟ و آن نخ بامزه که قد زنان را با آن اندازه می گرفت و حرفهای بامزه ی چندش آوری که می زد ... خلاصه خیلی خوش می گذرد این روزها .... تازه به این فکر کردم که چقدر خوب است که یک کلاس اورینتیشن با همان مبالغ بامزه هنگفت پیشش بروم و به شغل مقدسش رو بیاورم خداییش درامدش خیلی بیشتر از من و صداقت است تازه به جای اینکه روزی این همه آدم برای یک چندرغاز در صورتت سرفه کنند و واکس گوش و بقیه مترشحات! را تحمل کنی کلی زن و دختر خوش بوی ترگل ور گل را می بینی ! دلم می خواست این امام حسین را می دیدم و بهش می گفتم آأخر مرد مومن منظورت چه بود تمام خاندانت را جمع کردی و به باد شمشیر دادی؟ احتمالا تمام آن روزها چهارشنبه بوده ....

یکی شبیه افرادی که این روزها فراوانند در اطراف من نبود به شماها بگوید به تو چه؟  دستشان درد نکند اگر مدام این به تو چه ی نازنین را در گوشم تکرار نمی کردند معلوم نبود چه بلایی سر خودم و خاندانم می آوردم...

خلاصه اینکه خیلی خوش می گذرد و امروز وقتی آن دختر بیست و اندی ساله را کنار بانک تجارت در حال بنک فروشی دیدم بسیار به نظرم با مزه بود که صورتش را زیر چادرش قایم می کرد تا کسی او را نشناسد خیلی با مزه بود که همه ش زل زده بود به زمین با خودم گفتم عمرا بیایم و بنک هایت را بخرم و در دلم قهقه خندیدم ...

امروز وقتی دلم خیلی هوای عزاداری حسین کرد به خودم گفتم مسخره جمع کن این لوس بازیها را عزاداری حسین به تو چه آخر تو که این همه موضوع بامزه می بینی و خوش می گذرانی ... بیخود می کنی در عزا داری حسین شرکت کنی ... دلم می خواست به خودم بگویم شکر می خوری که روی رفتن داری ولی دیدم اینقدر هم خودم را دوست ندارم که اینقدر قربان صدقه خودم بروم ....

خلاصه اینکه دلم می خواهد زود این روزها تمام شود و این پارچه های سیاه دلگیر را جمع کنند تا مبادا کمی از خوشی من کم شود ... آخر گاهی زبانم لال دچار شک می شوم و احساس می کنم نکند کسی باشد که خدای ناکرده برای تفریح نرود و سود و امتیاز و ارتقا اداری و خلاصه از این چیزها دستش را نگیرد ....

خلاصه اینکه اصلا هرروز هرروز دلم برایت تنگ نمی شود و اصلا نگرانت نیستم و کلا هیچی مهم نیست ... ولی خودمانیم مواظب خودت باش خیلی .... فدای تو ....   کمی سیده زهرا

 

از دوست داشتن ...

چقدر این شب ها خواب می بینم .... این خواب های تلخ از بعد رفتن طاهره شروع شد و هر شب تکرار می شه ... دیشب خواب دیدم مامانم رفته ... چقدر گریه کردم تا صبح .... توی خواب خاله شیدا هم بود .. خاله ی نامرد دوست داشتنی... صبح که بیدار شدم یه بغض کاغذی گلومو اذیت می کرد ...سعی کردم روز خوبی باشه ... با حلی رفتیم دنبال گواهی دائم پزشکی و روز خوبی شد به اندازه ی جوونی هامون خندیدیم ... وارد دانشگاه که شدیم با هم زل زدیم به دانشکده ای که الان خوابگاه شده و با هم گفتیم طاهره .... انگار جز طاهره کسی رو اونجا نداشتیم ....

سکینه فردا میاد ... اومدنش سالهاست که بهانه ی قشنگیست برای روز شماری تا چهارشنبه .... دیروز با شکلات حرف زدم بااینکه خیلی خندیدیم اما احساس کردم خسته است .... دیشب با فریبای عمه تماس گرفتم خدا رو شکر روزگار خوبی داشتن ... دلم برا خیلی ها تنگ شده ... تقصیر بارونه و چقدر جرمش قشنگه ....

امشب کلاس زبان داریم ... با اینکه هم کلاسی های پایه ای ندارم اما کلاسو خیلی دوست دارم ... احتمالا امشب هم من نرم ....

کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 ***

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 ***

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 ***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 ***

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 ***

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 ***

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری

 

.....

ماهی صید شده در تور ماهیگیران

 لب دريا، جدال تور و ماهي،

ز وحشت مي رود چشمم سياهي،

تپيدن هاي جان ها بود بر خاك،

كنار هم، گناه و بيگناهي !

فریدون مشیری

وقتی فقط تو....بیداری....

.................

چهل روز گذشت ...

....

چهل روز گذشت طاهره ی من ....  چقدر وحشتناک بود امروز همه چیز ....  شیون مادرت که هر بار جانسوزتر است ...آن قبرستان و آن سنگ سیاه زیر درخت سرو که هربار باور کردنی تر است ... و لبخند تو که هر بار زنده تر است .....  وپدرت طاهره ... پدرت ... که هر روز .... آه .....

.....

 

چای داغ داغ...

پسر مامان شیر می خوره؟

نه..

فکر کردم اتفاقی بوده ... دوباره پرسیدم و این بار با هیجان و خنده ی دل نشینی که مخصوص خودشه دوباره گفت ..نه و وقتی متوجه ذوق زدگی من شد پشت سر هم تکرار کرد .... همین یک اتفاق برای زدودن تمام خستگی های دنیا کافیست و به لطف تو روزهای من سرشار از این دقایق عاشقانه است .... برعکس مامان نه رو زودتر از بله یاد گرفت ... نمی دونم از سر اظطراب بود یا می خواستم طعم هر دو واژه رو با هم بچشه دلیلش هر چی بود همین امروز بله رو یادش دادم و ساعت ها با هم تمرین کردیم شاید اگه مامان خوبی بودم سعی می کردم با نه مرتبط تر باشه اما شاید ترجیح می دم صدرا آدم بهتری باشه تا من مامان خوب!!!

از دیروز به خاطر قطع لووتیروکسین یا شاید چون احساس کردم توی یک مکالمه حرمت دوستم حفظ نشده ...سردرد شدیدی دارم با این حال صدرا که با منه از هیچ درد و اندوهی خبری نیست .. این روزها کلی دامنه لغاتش بیشتر شده ... عاشقشم خیلی خیلی....

راستی امروز با اعظم سکینه و زهره روز خوبی داشتم با همون پس زمینه سردرد .... حلی هم برگشته و از خونه بیرون آوردنش مث همیشه کار سختیه ....

باز باران...

 

سلام خدایی ... اومدم بگم خیلی دوستت دارم ... از دیروز که در قطره های باران به زمین اومدی چشمهای من عجیب هوای باریدن کردن... این روزها علی رغم همه چیز روزهای خوبی است ... تو نزدیک تری ..من آرام تر.... دلتنگی های من برای تو و آفریده هایت بیشتر است .... و این یعنی خوبم ... خیلی خوب .... طاهره تمام وقت با من است و لبخند می زند باور کردم که این حال امروز طاهره است .... جای خیلی ها خیلی خالیست اما قبول کردم که اینطور برای همه خیلی بهتره ... حداقلش اینه که وقتی بارون بیاد کلی بهونه برا هم صدا شدن با آسمون دارم .... صدیقه برگشته ..هنوز ندیدمش اما حضورش احساس روزهای جوانی رو به من میده ....سکینه لیلا مرضی صادق ایمان مینا همه این هفته اومدن و دیشب کلی با بارون خوش بودیم .... دلم برا سلما و سمیه بیشتر از همه تنگ شده .. حلی امروز رفته بهبهان .....

یاد تو...

از وقتی رفتی به لحظه لحظه ی من اومدی ..... دلم عجیب هواتو کرده ..... لبخند تو پس زمینه ی زندگی من شده و هر روز که می گذره باور نبودنت سخت و سخت تر می شه ....

هر بار که صدرا رو می بوسم یاد مادرت می افتم .... چقدر حجم این مصیبت بزرگه ...... چند شب پیش سمانه اینجا بود ..نمی دونم شاید تو هم بود ... بغض گلومو گرفته بود ... صدای تو بود اما سمانه روبروی من نشسته بود ... دلم می خواست ببوسمش ... سرمو رو شونه اش بذارم بهش بگم چقدر خوب که برگشتی ... اما واقعیت این بود که تو نبودی ...یک نفر با دلی پراز درد نبودنت کنار من نشسته بود.... چقدر دلم برات تنگ شده طاهره ..... کاش آرام باشی ....

....

یک ساعتی رو با هم خیابون گردی کردیم ... نمی دونم قشنگی شب به خاطر سکوتشه یا چشمک ستار ه ها و چراغ ها و یا چیز دیگه ای در خود داره ولی هرچه هست در چشم من همیشه قشنگ تر از روز بوده ...  صبح امروز از دنده ی چپ بلند شده بود ... جمعه ی قشنگی نبود ...  از صداقت خداحافظی کردم که برم خونه ی بابا اینا اما مستقیم رفتم جلو خونه ی زهره ... با هم بودن امشب به من خیلی چسبید ... مخصوصا اینکه این روزها حالت خیلی خوبه ... هیچی به اندازه ی دیدن یه زهره ی شاد و آروم نمی تونه شب منو قشنگ و قشنگ تر کنه .... 

بعد از برگشتن از پیش زهره از کنار خونه طاهره اینا رد شدم ... اسم طاهره بر پارچه ای سیاه ....   و خنده ی طاهره که تمام ذهن منو پر می کنه .....

شاید راست می گن که زندگی ترکیب شادی با غم است ....

کاش آرام باشی طاهره ی معصوم....

خواب زن چب میزنه مگه نه؟

دیشب بدی رو سپری کردم تا صبح خواب می دیدم سکینه و صدرا مردن و گریه می کردم ...نیست وقتی بیدارم موضوع برا آشفتگی کمه شبها هم به کمک روزهام اومدن که خدای ناکرده یه وقت خیلی خوش نگذره بهم .... با سکین تماس گرفتم... از شانس خوبم اون هم همین خوابو در مورد خودش دیده و الان هم توی جاده است که بیاد خونه.... تقریبا قلبم داره منفجر میشه از استرس .... پشت سرهم زنگ می زنم اون هم با نامردی منو دست انداخته و پیام می ده که هنوز زنده است ....  برا کاهش استرس به شعر پناه بردم ..مشیری مثل همیشه زندگی رو شعر کرده با لطافتی که فقط دل بزرگ خودش می تونه لمسش کنه ....

از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران قدرتر است.
هرچه حاصل كنی از دنیا، دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را كه شنیدست چنین؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست كه هست!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی كه به هم پیوسته ست!
به یقین، هركه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست كسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست كسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست،
لحظه ای چند كه از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای!
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست!
دست، گنجینه ی مهر و هنر است:
خواه بر پرده ی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ
خواه بر دسته ی داس،
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم می زند، اینك، هردم سرنوشت بشرست،
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است كه ما،
تیرهامان به هدف نیك رسیدست،ولی
دست هامان، نرسیدست به هم!!!
نمی دونم این دو ساعت مسیر لعنتی کی تموم میشه؟

بازمانده ...

در اتاق پزشک که باز شد مرد نابینا با یه پسر ۱۴-۱۵ ساله وارد شدن ... گفت جانبازه ....

ناخودآگاه اخلاقم بهتر شد ... مرد نابینا از پشت پلک های خسته اش متوجه عاطفه ی من بود ... درد داشت .... دردپهلو ... به نظر زیاد نمی اومد .... سرما هم خورده بود .... گلوش رو نیگاه کردم ... دردش رو گذاشتم به حساب فارنژیت ... اما خیالم راحت نبود .... گفتم حالا یه سونوگرافی هم بده خیالم راحت نیست... مرد نابینا اما آرام بود ....

شب پسرک با سونوگرافی پیداش شد ... نمی دونم چرا هوای دیدنش رو کردم ...پرسیدم خودش کو؟ گفت توی ماشینه هنوز درد داره..... دردی مبهم... سرنوشتی مبهم.... جنگی مبهم ....

یک توده ی ... در ... مشکوک به ار سی سی ....  سی تی انجام شود......

اومد داخل ... دکتر خیلی دردم زیاد شده.... دلم می خواست بگم منم همین طور ...اما گفتم براتون دارو نوشتم.... سالهاست که براشون دارو می نویسیم تا خودمون خوب شیم .....

......................

وقتی تو نیستی...

با امروز هزار روزه که نیستی .... مثل همیشه نبودنت دلیل خوبیه واسه بداخلاق تر شدن من... واسه بی حوصلگی ... واسه نگذشتن لحظه ها ....

حق با تو بود هر وقت می خوای بری سفر من تلخی می کنم اون هم از نوع .... دیشب با زهره داشتم دنبال اتیولوژیش می گشتم علتش استرسی است که دور شدن تو به من تحمیل می کنه ...

همیشه ازجاده ها می ترسم از جاده هایی که دور می کنن تو را از من و حتی از جاده های که تو را به من می رسانند...  تا بگذری از جاده ها هزار بار مرگ از من می گذرد...

هزار بار تماس گرفتم که بگویم دلم برایت تنگ شده اما همین که صدایت را می شنوم درد دور بودنت کلافه ام می کند ..

روز مبادا!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

 

 

 

 

 

 

 

 

بارونه....

اولین بارون امسال وقتی اومد که آسمون دیگه جایی برا غبار نداشت ...  با صدرا اومدیم درمانگاه ... بین خواب و بیداری محکم منو چسبیده بود ... بوی بارون و ردپاش توی کوچه راوی دیشبی قشنگ برا زمین و آسمون بود ..... توی امواج اندوهی که این روزها منو محصور کرده رگه هایی از حیات با بوی بارون پوستم رو نوازش می کرد .....  نگاه برون خورده ی طاهره از جلو چشام گذشت ... معجون ردپای نگاه طاهره و لبخند آسمان دل من و زمین رو به درد آورد ......

حضور عمه هاجر در درمانگاه و آرامش و متانت رفتار و کلامش دوباره غمناکی مرا نمناک کرد ....

ساعاتی را در کنارش بودم .... زن ۸۴ ساله ی دیروز ..امروز را بهتر از من و همسالانم تحلیل می کند و خدای بدون نقاب در جمله جمله اش هویداست .... بغض گلویم را می فشرد .. نمی دانستم اشکی که پشت چشمان من حلقه زده از چه جنسی است اما عجیب هوای گریه کردم ...  گلایه ها و خاطرات عمه هاجر رنگ واقعی و بی ریای زندگی بود ... مصیبت زده ... گله مند ... خسته اما امیدوار و آرام ...

صداقت تماس گرفت ... گفتم عمه هاجر اینجاست ... دلم می خواست بگویم دارم با عمه هاجر در هر لحظه هزار سال زندگی می کنم ....

دلم برای طاهره ای که خاطره نباشد تنگ شده است .. و برای حلی .. سلما ... نگار ... نرگس ... زهرا ... مریم ...راحله.

زهره .... میای بریم پیاده روی؟

 

با تو...

صبح بخیر....

صبح جمعه است طاهره من ... این ذومین روزی است که بیذار می شوم و تو نیستی .... و چه روزها که بودی و سراغت را نگرفتم .... هرجا را که نگاه می کنم آخر دنیاست افسوس که به بهای رفتنت فهمیدم که چقدر بودنت ضرورت بود .... دلم گرفته عزیز رفته ام دلم خیلی گرفته  حسرت روزهایی که برنخواهد گشت روزگارم  را تباه کرده ... دیروز با دوستان به دیدنت آمدیم آن تیکه خاک دور افتاده زیر آن درخت سرو خانه ی تو بود  .... در نگاه دردمند همگان وجدان درد موج می زند ... چقدر مظلومانه بود تمام لحظه لحظه های بودن و رفتنت .... از دیروز تصمیم گرفته ام به زندگی برگردم و نبودنت...چگونه رفتنت ... به اتفاق های عادی ذهن م اضافه شود انگار که از اولین روز دوستی مان امروز را می دانستم و صدرا و صداقت بهانه ی خوبی بود برای بازهم بی خیال تو شدن ...برای تمام کردن این عصبانیت و آشفتگی بیست و چند روزه .... قرار است دیگر عصبی نباشم آخر گلی چون تو سزاوار بربر شدن بود ...تقصیر از تو بود که کمی خار نداشتی... وراست می گویند که به من هیچ دخلی ندارد چرا که دوستی یک نسبت بی اهمیت و غیر رسمی است و در هیچ جای این دنیای وارونه جایگاه حقوقی ندارد  راست می گویند عزیز تا همیشه رفته ی من ... چرا که هیچ کس مرا به جرم دو سال سراغ تو را نگرفتن بازخواست نکرد....  دلم خیلی گرفته عزیز رفته ام .... آه ای دریغ و حسرت همیشگی ... ناگهان چقدر زود دیر شد ...

می روی و نمی رود یاد تو از خیال من....

 

گل پرپر

درست ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ای سپید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ...

رفته ای طاهره ی معصوم..  رفته ای .... جای خالی نفس هایت دل شهر را به درد آورده است ...... دیشب تا صبح با من بودی از خواب می پریدم تمام حرفهایت از ذهن من می پرید .... دیشب قبل از رفتن به همه سر زدی ...  تمام من درد می کند طاهره ی من .... تمام بودن من درد می کند .... تقلاهایت برای ماندن بی فایده نبود ... رفته ای و پاره هایی از تو مانده است تا این بار لبخندهایت معصومانه ات بر لبی دیگر بشکفد....

 کجایی طاهره ی من... کجایی رفیق روزهای خوب .... تمام آسمان سیاه سیاه شده است ... بدون تو نمی گذرد این لحظه لحظه های درد .... برگرد مرا ازین کابوس وحشتناک بیدار کن ....

صدای اذان ظهر می آید ... این اذان انگار با تمام اذان های تاریخ فرق می کند ... موذن ناله سر می کند ...

دلم از درد دارد می ترکد طاهره ی من ... کاش قلب نازنین تو آرام باشد ....  چقدر ظلمانی است روزی که تو را در خود ندارد .... از خیابان می گذشتم ..همه شکل تو بودند ... صدایت لحظه ای مرا رها نمی کرد ... مطمئن بودم جایی همین نزدیکی مرا نگاه می کنی ... با تمام وجودم احساست می کردم ... آدم ها می آمدن و می رفتن و همه تورا به من نشان می دادند اما نمی دیدمت ... کجایی طاهره ی مظلوم من .... نرو دلم دارد می ترکد ..... بیزارم از فردایی که تو را به خاک سرد می سپاریم ... بیزارم از خاک بی رحمی که تو را می بلعد ....

 

پایان کبوتر...


این روزها امید حلقه ای گم شده است و بی اعتمادی موج می زند ..... گفتند چیزی نگویم نازنین من ... گفتند چیزی نگویم رفیق روزگاران جوانی و شادیم تا باور کنم روزگار همیشه همین قدر سیاه و سیاه و سیاه بوده است ..... چیزی جز معصومیت در صورت همچون مهتابت نمانده است ... خنده رفته ... صدای دلنشینت رفته ...  صداقت کلامت رفته و معصومیتت را در تلاشند که از ذهن مردمی که می شناختند تو را و باورت داشتند ببرند ..... اما هر روز که می گذرد و هر چه به مرگ مغزی نزدیک تر می شوی در یادها زنده تری در یاد من و همه ی دوستانت که به پاکی تو به اندازه ی عدل خداوند ایمان دارند .... چند روزی است که سراغت را از هیچ کس نمی گیرم مهربان رفته ام!!! دیگر حتی به آب و آیینه اعتمادی نیست .. همه چیز چرکین شده است ...  شنیدم که دیشب در سیاهی شبی که تاریکیش تا ابد در روز آن نامردمان خواهد ماند مرگ مغزیت را مکتوب کرده اند ....   چرا دل نمی کنی از این دنیای پلید ؟ انگار بعد از سالها سکوت و آرامش  تن بی جانت به فریاد در آمده که تا حقم را نگیرم نمی روم ؟ تو را به خدا قبل از اینکه بروی از ذهن من برو .... اندوه و وجدان درد به خاطر سکوتی که می گویند مصلحت است دارد خفه ام می کند ..... بی وجدان تر از من این روزها به وفور یافت می شود .. نمی دانم آنها را هم با مصلحت!!!!! ساکت کرده اند یا وجدانی برای دردمند شدن ندارند .... وقتی همه چیز را کنار هم می گذارم بی زارتر می شوم از خودم .. حرفه ام .... همکارانم و ..... دستی بالاتر از دست خدا, ظرافت دستانت را کشان کشان به خاک می برد ... همه کر شده اند در مقابل فریاد  "می خواهم بمانم" تو .... پاییز است عزیز من ... باد بی رحم با جبر, برگ های زردشده را به خاک می مالد ..... انگار پاییز مهری بود بر پیشانی تو و بر پیشانی جوانیت ... این روزها خاطرات فراموش شده دوباره برایم زنده  می شود ... آن روز وقتی برایت آی دی  پاییز 1363 را ساختم ...یادت می آید ؟ آن روز من چه اشتراکی بین تو و پاییز دیده بودم؟ آن پاییز لعنتی زیر درخت همرنگ خون و آفتاب سربه فلک کشیده ی دانشگاه ...آن مکالمه ی کوتاه  ...هشدار من برای انتخاب تو..... چهره ای که همرنگ پاییز شد ... یادت می آید؟ کاش آن روز تو و مادرت خواهشم را جدی می گرفتید و امروز پدرت!!! اما دست سرنوشت قوی تر و بی رحم تر است ... پاییز سالهاست که با تو هم لحظه شده است ....

تولدت مبارک صدرای من...

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ......

سلام نفس مامان ...

هیچ چیز هیجان انگیزتر از این نیست که بخشی از تو خارج از تو و جلوی چشمان تو رشد کند و مجموعه ای از لبخند .. اشک..  عاطفه..  کلام .. شیطنت و پاکی شود ....و صدرا در صدر بودن من بزرگ و بزرگ تر می شود ....

تا میام از تو بنویسم قلبم به تپش می افته دستام بی حس می شه و رنگین کمانی از تو تمام میدان دیدم رو پر می کنه ...

چقدر زود یک سال گذشت یک سالی که هزار سال خاطره در خود به جا گذاشت ..... یک سال داشتن تو هزار سال زندگی واقعی بود با احساس متعالی بودن و داشتن ....

 

تولدت مبارک
شاخه رویایی سیب
تولدت مبارک
خیال برگ های هنوز تر و تازه
تولدت مبارک
شب سیاهی بود و فریاد تو
هول و ولای آمدنت
شادی را می خواستی برایمان هدیه بیاوری
از آن سو
از سوی خدا شاید
صدای برگ ها می شنوی؟
هنوز هم آرزو می کنند
هنوز هم دوست دارند سبز بمانند
غافل از پاییز
یادت هست؟
یادت نمی آید، نه، یادت نمی آید
تو تازه به دنیا آمده بودی
از آن طرف چه خبر؟
شادی کو؟

روز آمدن تو ...

funny birthday cake

 

عزیزم روز میلادت مبارک

سلام زهره ی من ...

امیدوارم امسال قشنگ ترین هدیه رو از صاحب اون خاک مقدس بگیری.

زمستان
سکوت می کند
و شمعدانی ها
روشن می شوند .
تا سیگاری نگیراندی
و دهانت
مزه ی "دوستت دارم " می دهد 
شعری بخوان و
فوت کن به باغچه و داربست مو
به آفتاب و حسادت هاش
و به پنجره ای
که تو را از مادرت دزدید !
و فوت کن
به شمعدانی ها .
باد
به احترامت می ایستد
ساعت
مکث می کند و
این شعر سکوت
.
.
.تولدت مبارک ! ...

 

بوی خاک باران خورده ..

سلام زهره ی من ...

دور که می شوی احساس نا امنی می کنم ..جای خالی نفس هایت در شهر خاطرات من و تو برنده است و دلگیر ... مخصوصا اینکه پاییزاست ..فصل آمدن تو ... فصل دلتنگی های من .... دیروز خواب ماندم و نرسیدم به تو .... شاید سالهاست خوابم و نمی رسم به تو ....  من عادت کردم که خلا کم کاری هایم را با برچسب حکمت پر کنم و شاید حکمتی داشت نیامدن من ... سخت بود بدرقه ی تو وقتی دور می شوی از من ....  وقتی حریص بودم  برای با هم بودنمان در خاکی که جای قدم های علی است ... در هوایی که نفس هایش سالهاست در آن جاریست ....

بوی خاک باران خورده می آید زهره ی من  .. نمی دانم از کجاست ... اما یاد تو را دارد .... دلتنگ روزهایی هستم که رفته اند و روزهایی که شاید نیایند ... 

کاش این روزها ساز روزگار در مسیر دل تو بنوازد .

 

طعم زندگی..

سلام عزیز مامان ...

نمی دونم الان که داری اینو می خونی چند سالته اما می دونم به تعداد ثانیه های زندگیت برا من عزیزتر شده ای ....

امروز ۱۱ ماه و ۲۱ روز از داشتنت می گذره و من هنوز این مالکیت رویایی رو باور نکردم ...

امروز صبح وقتی با صدای د..د ..د   گفتنت از خواب بیدار شدم برای چندمین و چندمین بار تولد دوباره رو تجربه کردم یواشکی نیگام می کردی و منتظر توجه من بودی وقتی بوسه بارون شدی تصمیم گرفتی رسما بیدار بودنت رو اعلام کنی .... خیلی دوستت دارم صدرای من اونقدر که برای گفتنش هزاران بار در کلمه ها گم می شم بازهم پیدا نمی کنم جمله ای رو که ترجمه ی این عاطفه باشه .... خدا هیچ جا به اندازه ی دل من وقتی واسه تو می تپه نمی تونه تجلی پیدا کنه .... امشب وقتی داشتم با تو پیاده روی می کردم دیدن پسر کوچولویی که مال من بود و کمی جلوتر از من با گام هایی کوچک و عجول سنگ فرش خیابان رو طی می کرد هیجان انگیزترین اتفاق دنیا بود .. برای هم صحبت شدن باهات ولع داشتم دلم می خواست در مورد یه چیزی حرف بزنیم ولی تو مدام به چراغ ها اشاره می کردی و می گفتی پ پ پ و این یعنی لامپ!!! هر آوایی که از لبان تو جاری می شه روح زندگی رو در من به جریان می اندازه و برای باور خدا داشتن تو کافی است ... برای باور مهربانی و تواناییش ....

همیشه بخند صدرای مامان همیشه بخند پسرم  هیچ چیز به اندازه ی لبخند به زندگی رنگ خوشبختی نمی ده .... همیشه بخند عزیزک مامان ....

از خدا می خوام وقتی بزرگ می شی به اندازه ی بابا خوب باشی ....

 

ویرانه ...

 

آخرین بار چند هفته پیش دیدمش ....  اون هم اتفاقی جلوی درمانگاه .... بعد از مرگ مادرش با خودم قرار گذاشته بودم که زود به زود برم دیدنش ...  اما بازهم شرمنده ی خودم و قرارهام شدم .... و شرمنده ی یک دوست وقتی امروز توی اوج غم به دیدنم اومد ... می شد موج اندوه رو خیلی واضح توی چشماش دید .... خیلی وقت بود از این جنس دلتنگ نشده بودم .... امشب اما شراب تلخ جام چشماش به دل من ریخته شد ....

اومدم همون جمله دردناک و تهی کننده ی سکینه رو بگم وقتی می گه : زهرا به این فکر کن که این دنیا توی یکی از همین روزها تموم می شه بعد ببین کدوم یک از این دغدغه ها می مونه ،...اما احساس کردم جای این حرف نیست بار منفی این فکر بیشتر از بار مثبتشه ....

همون چرندیات خودم رو گفتم ... وقتی داشت می رفت از اندوه چشماش چیزی کم نشده بود با این حال تشکر کرد که حرفهای من آرومش می کنه .... امشب این دوست فاصله ی بین من و خدارو پر کرد ...

عجیب هوای کمیل کرده ام .. این بار دلم می خواد بین جمله های کمیل با ناله از خدا بخوام بهش آرامش بده .....

 

 

دلم .... میزبان غم !

 

 

شاید بیهوده تقلا می کنم ... بعضی چیزهای ناخوشایند برای ماندن آمده اند و کاری از دست من و دلم ساخته نیست .... می ترسم جز همان تقدیرهایی باشد که خدا می خواهد و خودش گفته است که از دست بنده ی ناتوانش کاری ساخته نیست ... شاید هم حرف صداقت درست است که دنیای ما جهنم دنیایی دیگر است  ...

هرچه هست آزارم می دهد و روزگار را دار مکافات کرده است  .....

دیروز مثل همیشه روز بدی بود .. برای من و شاید برای صداقت هم ...... گاهی فکر می کنم اینجا همان جاست که فاصله کارساز می شود ......

دایی زکی هم رفت تا چشمان منتظر زن جوان دختران 12 ساله و پسر 3 ساله اش تا دق الباب بعدی فرشته ی رفتن ، بر در خانه ای که هرگز پدر را به خانه نخواهد آورد میخکوب شود ...

غم انگیز است وقتی دلی را که گرمایش در زمین مانده است ، به خاکی سرد و گوری پراز درد می سپاریم و نمی دانیم با کدام روی خداوند روبرو خواهد شد .....

وقتی یک نفر از جمع ما کنده می شود برای مدتی قدر مانده ها را بیشتر می دانیم و چقدر زود فراموش می کنیم کوتاهی همسفری مان را ..... براستی دوست داشتن پرخطر ترین واقعیت زندگی است چرا که دوست داشتنی ها حتما می روند و تنها ، دردی که ترجمان یادهاست با ما می ماند ..... در تمام این دو روز همان دو خاطره ای که با دایی داشتم در ذهنم تکرار می شد با همان هیجان و امیدی که در کلامش بود ...  چقدر زود نوبت به بعدی می رسد و خاک با چه ولعی سال ها امید و انتظار را می بلعد .....

.......

بخند ....

20.jpg 

ماهی همیشه تشنه ام 

                                                در زلال لطف بیکران تو. 

                                        میبرد مرا به هرکجا که میل اوست 

                                                موج دیدگان مهربان تو 

 

                                            زیر بال مرغکان خنده هات

                                             زیر آفتاب داغ بوسه هات

                                                   -ای زلال پاک-!

                            جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش

                                       تا که پر شود تمام جان من ز تو! 

 

                                                  ای همیشه خوب!

                                                  ای همیشه آشنا!

                                             هر طرف که می کنم نگاه

                                               تا همه کرانه های دور

                                       عطر و خنده و ترانه می کند شنا

                                                 در میان بازوان تو! 

 

                                             ماهی همیشه تشنه ام

                                                    ای زلال تابناک! 

 

                            یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

                          ماهی تو جان سپرده روی خاک!

....

بخند صداقتم ...بخند ...

خنده ی تو که نباشد ... هوا نیست ... نفس نیست ... خفه می شوم ...سقف آسمانم به زمین می رسد.

بخند صداقت من ... بخند ...حتی اگر تمام مخلوقاتش من و تو و لبخند را بدون هم بخواهند ....

از وقتی که من و تو هستیم و خنده نه.....جای خالیش را هرآنچه نباید بین ما باشد پر کرده است ....بخند صداقت من ... قهقهه بزن .. تا موسیقی خنده ی تو گم کند تمام این آواهای آزار را .....

دنیا بدون صدای خنده هایت از حرکت باز می ماند ... زمان متوقف می شود و مرا هر لحظه به خاکی سرد و تاریک می سپارند ....

بخند صداقتم ...

خنده ی تو نبض زندگی من است ......

 

« دوستی »

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .    فریدون مشیری

 

دریچه ای رو به تو ....

 

ناگهان انگار یک دریچه باز می شود و در همین دنیا وارد دنیایی دیگر می شوی .. همان فضاهاست ... همان آدم ها... اما انگار مثل رویا رنگ همه چیز عوض می شود .. روحانی و آرام بخش...

نمی دانم ماییم که دنیا را عوض می کنیم یا با ورق خوردن ماهی دیگر در تقویم نور پاشیده می شود به همه چیز ...

امسال با وجود تمام اتفاق های اخیر بیشتر از سال گذشته هوای آمدنش را داشتم ... خستگی های امسال کمتر است و امیدهایش بیشتر... رمضان گذشته من محروم بودم از روزه دار بودن و تنها سهمم از رمضان آماده کردن افطار و سحری برای صداقت بود  آن هم با چه مشقتی... انگار از اول تا آخر آشپزخانه هزاران فرسنگ بود ....

سال گذشته ما بودیم و صدرایی که در راه بود ...و امسال در کنار سفره ی افطارمان یک بچه ی 77 سانتی شلوغی می کند و فضای خانه پر است از خنده ها و شیطنت هایش...پارسال پا به این دنیا نگذاشته بود و امسال گام های کوچک و عجولش دنیایمان را بهشت کرده است ....

........

 

خدایا پر کن فاصله ها را با خودت .... خدایا....

 

وقتی تو با منی ....

والپیپر کودکان HD Wallpapers ( نی نی ها) خیلی خوشگلن

هر روز که می گذره سهمش از دل من بیشتر و بیشتر می شه ... هیچ وقت فکر نمی کردم یه بچه بتونه تا این حد عزیز بشه برام .... خنده هاش طنین صدای خداست و گام های کوچولوش منو غرق می کنه در هیجان و شادی .... ماما گفتنش آرام بخش ترین صوت ممکنه ..... مخصوصا وقتی که با این کلمه دنبالم راه می افته ....

چند روز قبل از ده ماهگیش شروع کرد به راه رفتن و فاصله ی بین گام دوم تا دهمش رو توی یک روز طی کرد .....  راه رفتن صدرا یکی از قشنگ ترین اتفاق های زندگیم بود با هیچ ترکیبی از وازه ها نمی تونم حسم رو به کلام بیارم  .... خودش هم به اندازه ی من ذوق زده می شه ... 

این چند روز دنیام رنگ بهتری داره ... دیشب تا آخر وقت با زهره بودم جای خالیش این روزها خیلی داشت اذیتم می کرد ... امروز یه روز خاص بود برا من.... با مینا صحبت کردم و اگه خدا بخواد عضو بعدی خانواده ما می شه ... مینا به اندازه ی معصومیت و متانتش دوست داشتنیه .... دیدن مینا و صادق کنار هم  اشک شوقمو درآورد ..مدتها بود این حس رو تجربه نکرده بودم .... چقدر زود بچه ها بزرگ شدن ...

فردا اولین روز ماه محبوب منه ..... خدا کنه متفاوت باشه با سالهای گذشته و بتونم خودم و پیدا کنم ....

خدایا شکر به خاطر همه چیز ......

 

مثل همیشه ...

 

دیرور سالروز ازدواجمون بود  .... دو سال گذشت  ......  زود نگذشت و پر بود از همه چیز .. از همه کس ... اونقدر که وقتی برمی گردم به ندرت در این جاده مشترک همسفرم رو می بینم ... پر بود از همه بجز من و صداقت ...  بجز من و صداقت و صدرا .... اونقدر که امروز هزار سال خاطره زندگی مشترک دارم ... هزار سال آرزوی داشتن صداقت با لبخند و آرامشی که هیچ وقت سهمش از لحظه ها نبود .....

دلم خیلی از خودم و خدا و همه پره ... از انسان بودن مدتهاست که خیلی خسته ام و تمام تقلاهایم برای کمی انسان نبودن به جایی نمی رسه ... شاید هم اشتباه می کنم و مدتهاست که من و انسان بیگانه ام با هم ....

این روزها یه مدادپاک برداشتم و به هرکسی می رسم از ذهنم پاکش می کنم ... اینجا پرشده از آدم هایی که خیلی بیشتر از سهمشون جا اشغال کردن .... پر از همه و خالی از من .....

اتفاق های زیادی افتاد ... اتفاق هایی بسیار بیشتر از حجم خاطر و دل من .....  بدون شک مشکل پیش منه .. . منی که داد خدا رو درآوردم .....

تنها موضوع خوب این روزها همسفر شدن مرضیه و ایمانه .... پر از شورو انرژی و جوانی .. اگر چه برای این اتفاق من خیلی هزینه دادم اما احساس نمی کنم متضرر شدم  به تمام اون لحظه های سخت می ارزه ....

واکنش اطرافیان اصلا برام هضم نمی شه و هرچی به مخم فشار میارم دلیل این همه دخالت و احساس مالکیت دیگران نسبت به خانواده ام رو نمی فهمم ....  اونقدر کلافه م که دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم ...

چند وقت پیش با تعدادی از دوستان قدیم رفتیم انارک لوداب .... می خواستم در مورد اون روز و خاطره ش حرف نزنم اما .... روز خوبی بود ... رفتیم که روز خوبی باشه و به لطف مردم اونجا داشت خوب تمام می شد که به لطف من و دوستام به یکی از تلخ ترین خاطره هام تبدیل شد .... هنوز هم از دستش دلگیرم .... می دونست چرا و چطوری رفته بودم و متاسفم که به این نتیجه رسیدم خودخواهی آدم ها انتها نداره و استثنا ..... از سرسپردگی دوستانم نسبت به یک انسان کلافه می شم به خودم قول دادم که  .....

خوبیش اینه که بعد از اون روز خیلی ها از لیستم حذف شدن از لیست دوست داشتنی ها و مرتبطینم .... خیلی ها رو هم قبلا زحمت حذفشون رو کشیده بودم ....

 آدما اصرار داشتن که پشت سرهم به خودشون مارک بزنن .... و کلمه های خنده دار قلنبه تحویل هم بدن ... مثل ارمانها ... جهاد .... و از این مزخرفات ... احساس خوب بودن و انسان دوستی از چشماشون می بارید .... و مدام در جهت حفظ آرمان ها تلاش می فرمودیم ....و دوربین ها خلوص بدون رنگ و ریامان را ضبط می کردند .... بیمارها رو که دیدیم پر شدم از وجدان درد .... دلم می خواست داد بزنم که من فقط و فقط به خاطر خودم اومدم  از احساس دینی که می کردن بیزار بودم من واقعا از کسی طلبی نداشتم ..... شاید این سفرهای هم شکل و هم رنگ و هم اندازه به اون خاک نذاشته مردمش خودشون رو ببینند ... تا میان باور کنند وجود دارن باز یه عده به اندازه ی من خودخواه در جهت حفظ خود اونجا جمع می شن و فریاد می زنند :.محتاج.... .... بیچاره ..... ما افریده شدیم که شما را از فلاکت نجات دهیم ..... چهره معصوم بچه هاشون از جلوی چشمم دور نمی شه ... ما چیکار می کنیم با این بچه ها ....

خدا منو ببخشه به خاطر آرامشی که در ازای تحقیر دیگران بدست میارم و شاید آشفتگی آخر روزم تاوان گناهم بود .....