89 داره نفس های آخرش رو می کشه و ما  در نوروزی دیگر متولد یا مدفون خواهیم شد....

این سال پر بود از حادثه های خوب و بد ... پر بود از تازه های ماندگار ... پر بود از ....

ْ89 صدرا رو به ما داد وقتی که صدای جیغ زرد پاییز گوش آسمون رو پر کرده بود...

89 با آغاز صدرا از من شروع شد و با صدای بلند قهقه های  پر از شادیش داره تموم می شه...

89 رو در بنستان در خانه ای دور افتاده کنار درمانگاه دولت ! شروع کردیم و در یاسوج در خانه ای در مرکز شهر کنار درمانگاه ما و مردم ! به پایان می رسانیم...

89 با آشفتگی های بیشتر و کار کمتر شروع شد و با آشفتگی های کمتر و کار بیشتر داره تموم می شه...

چیزی که در تمام 89 از روز و روزگاران متاثر نشد و همان ماند که بود و شاید بالغ تر و عمیق تر، علاقه من به همسفر زندگیم بود....  در تمام روزهای سخت .... در تمام روزهای خیلی سخت ..... در تمام روزهای خیلی خیلی سخت .... من صداقت رو چون آب و آیینه دوست داشتم .....

نیم ساعتی میشه که از سفر به بهمئی و باشت بر میگردیم.... مراسم چهلم دایی نصیر توفیقی اجباری برای دیدن فامیل صداقت بود ....  89 با اکراه من برای رفتن به بهمئی شروع شد و با اشتیاق من برای دیدار اقوام صدرا و صداقت  که مدتهاست  من نیز چون خویشاوندان خونی خودم دوستشان دارم  تمام شد ....

دیشب را با صداقت محمد و صدرا خونه خاله ماهرخ بودیم .. با شیرین زبونی های ابوالفضل ..... در مسیر برگشت به یاسوج سری به سید فخراحمد جد مادریم زدیم ..... و از دور باغ دایی نبی رو دیدیم که سرمست بارون های اخیر بود ......

دلم برا زهره تنگ شده ... برای حلیمه  .....و برای بقیه دوستان .... اسفند سمیه ازدواج کرد ... خوشبختیش از بزرگترین آرزوهای منه .....  حلی رفته بهبهان.... امیدوارم  90 سالی بهتر برای همه باشه ....