پنجره ي اتاق رو باز كردم 
خداي من چطور تا چند روز پيش تو اين اتاق نفس ميكشيدم ، اصلا اكسيژن نداره ، آخرين بار كه پنجره رو باز كردم زمستان بود و باران ميومد ، بوي زندگي چند وقتي بود به مشامم نمي رسيد ، پنجره رو كه باز كردم باد و قطره هاي بارون خودشون رو هل دادن تو اتاق ، يهو ديدم دارن منو ميبرن ....  دنيا چقد بزرگ و مطبوع بود و من نمي دونستم ، اصلا اين سقف و پنجره ها هستن كه زندگي رو از خاطر آدم ميبرن .... 
درخت هاي كوچه سرك كشيدن تو حياط ما ، درخت انجير ماهم لم داده به ديوار همسايه .... 
همه شون از ديوارهايي كه ما براشون ساختيم گذشتن ... در باد ميرقصند و نگاهشون به آسمونه ... 
عظولي ... عظول من ... پنجره رو باز كن ... پنجره ي اتاق .. پنجره ي ماشين ... پنجره ي ذهنت ... بذار دل فرشته ايت آسمان و آفتاب و هوا رو ببينه ... بذار تو رو ببرن با خودشون ، ببرن يه قدم اون طرف تر كه زندگي جريان داره ... 
عظول دنيا خيلي بزرگه ... خدا از اون هم بزرگتره ... سقف و ديوارهاي دست و ديده ي ما در مقابل بزرگي خدا و دنياش هيچي نيستن .... باد رو نگاه كن همه چي رو تكون ميده ، همه چي رو ميبره ... درد ما كه اصلا كاري براش نداره ... باز كن پنجره رو ... بخند ... اشكاتو پاك كن ... پشت پنجره يكي داره خودش رو ميكشه كه دست تو رو بگيره و آرامش رو بهت نشون بده ... عظولم ... عظولي ... تو كه نمي خندي باز نميشه پنجره ي اتاق من ... تمام درها قفل ميشن ... بخند عظولي ... خنده ي تو تمام قفل ها رو ميشكنه ....