از کربلا می آیم ....

ابین الحرمین

از کربلا می ایم .....از سرزمین دردهای مومیایی شده ... از دیار ملکوت حبس شده در رذالت های آدمی ... از مظلومیت تا ابد انسانهای آسمانی در خاک .... از سرزمین نخل های سربه فلک کشیده .... از کربلا می آیم....

نگاه بغض آلود زینب از تل زینبیه تا قتلگاه حک شده است ....  و ندای آزادی و آزادگیش هنوز در آن سرزمین می پیچد .... در صدای زینب شیون نیست ... التماس نیست ... هرچه هست آزادگی و انسانیت است ..... درد زینب تازه تازه است .... درد زینب سر بریده حسین نیست سر بر باد داده ی انسانیت است و شمر تنها عرب نیست ... شمر عرب است .. . عجم است .... شمر اکثر آنهایی است که در مصیبت حسین بر سر و سینه می زنند و به خاطر عزای حسین خود را مالکان برحق بهشت می دانند ....

سه روز در کربلا تمام آرامش چند روزه ی نجفم را مشوش کرد .... دوباره همان اضطراب قبل از سفر ....همان نا آرامی ....  دردت می گیرد وقتی ببینی هیچ چیز تغییر نکرده است .... وقتی ببینی خونبهای حسین خدا بود و خدا نیست .... مردم ضریح را نگاه می کردند و با اشک حاجاتشان را تقاضا می کردند همدیگر را برای رسیدن به میله های طلا و انداختن پارچه بر ضریح هل می دادند و فریاد می زدند ... حق الناس معنایی نداشت ... ایثار حماقت بود در ذهن آدم ها .... عرب زیر لب به فارس بدوبیراه می گفت و ایرانی به عرب .... بین الحرمین بازار دادوستد ارزش ها بود .... کوچه ها فریاد می زدند آلودگی از ایمان است ....

تنها با نخل ها و کبوتران حرم می شد احساس یگانگی کرد ... السلا م علیک یا ثارالله .... السلام علیک یابن فاطمه زهرا .... سلام بر تو ای ماه بنی هاشم .... السلام علیک یا باب الحوایج ....

در کربلا آنقدر درد هست که خودت را فراموش می کنی .... خستگی را احساس نمی کنی .... پشت تمام این دردها پس زمینه زیبایی است .... سایبانی که دستان حسین و ابوفاضل بر سر تو بنا کرده است ملموس است ....  مهربانی شان همان قدر زنده است ...همانقدر که در تمام تاریخ زنده بود....

به اندازه ی درک خودت می توانی جلال و جبروتشان را حس کنی .... کاش دلی بزرگ داشتم ....

دلم تنگ شده است ... برای ایستادن در بین الحرمین و با چشمان بسته وصل شدن .... برای خیره شدن به نخل ها و پرواز کبوتران حرم .....برای اذان مغرب و تهی شدن از همه چیز .....

با من بمان پسر فاطمه .... با من بمان معجون درد و آرامش ... با من بمان ....

پرواز تا.....

سلام بابایی ...

منم همان فرزند ناخلف .... گفتی بیام که سربراهم کنی ... دارم میام ... نمی دونم خوابم یا بیدار اما هرچه هست خود زندگی است .... چه رویای شیرینی است ...دارم خواب می بینم که با سکین داریم میایم که با تمام دلتنگی هامون ... با تمام بدی ها و گناهان من ... سرمون رو رو شونه ی شما بذاریم و به اندازه ی تمام سالهای اندوه گریه کنیم ....

آره حق همیشه با شماست ..خیلی روم زیاده که میام با شما روبرو شم .... شاید خیالم راحته که شما حتی فرزند ناخلفتون رو هم دوست دارید ....

از اینجا تا نجف رو هم بمب بذارن بازهم میام .... همه می گن برگرد مگه می شه از راه خونه شما برگشت ؟

شما را به جان مادرمان تا قبل از اینکه چشمای گنهکارم به گنبد طلاتون بیفته من از این خواب بیدار نشم ....

هوای شما کرده ام و تا تنفس هوای شما برای بودن نفس کم آورده ام ....

 

28 زمستان ....

۱۲دی ماه ۶۲ساعت ۱۷:۴۵

...........

۹سال از آمدنت گذشت ...چه آرام و زیبا بود سبزه زار کودکیمان و چه پرمهر خاطرات با هم بودنمان ...........

.......

وسالهای فاصله من و تو...

ومهری که در پشت سکوت زمین گیر شده بود ونیاموخته بود جاری شدن را...

۱۲دی ماه ۹۰...بیست و هشتمین سال آمدنت قشنگ زهرای عزیزم ........ سکین گلی

.......

این کلبه ی آرزوهاست رسیدن بهش رو واست آرزو می کنم.... سلام زهرای مهربانم ...۲۸مین بهار زندگیت مبارک ... لی لی

چه لطیف است حس آغاز دوباره وچه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس وچه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن و امشب ....شب میلاد ..شبی که تو آغاز شدی .

تولدت مبارک  ....امیدوارم سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشی عزیزم.. مرضی

هرچی به تولدت نزدیک تر می شی گنبل تر می شی ....

تو را مرور می کنم تا خاموشی ام نشان از فراموشی ام نباشد

زهرا جونم تولدت مبارک ...نگار

اگه بابانوئل بودم تو جیبات یه عالمه ستاره می ذاشتم که هیچ شب تاریکی تو زندگیت نداشته باشی ... هپی برس دی        پری

عزیزم جشن میلادت مبارک...

تولد .. تولد ..تولدت مبارک ....بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی .....

ای مهربان من ..من دوست دارمت :چون سبزه های دشت چون برگهای سبز درختان نارون ...زهرای عزیزم و رفیق گرانمایه من "تولدت مبارک"      حلیمه

روزی که تو آمدی روی زمین ،یه فرشته کم شد از آسمون ،مثل گل شکفتی بین آدما،همیشه هرجا که بودی تک بودی ،آخه هیچ دلی به اون پاکی نبود ،دوباره روز تولدت رسید ،روزی که قصه سراغم نمیاد ،روزی که دستهای تنهایی من ،بیشتر از همیشه دستاتو می خواد.*تولدت مبارک خاله جونم*     مینوگلی

در حجم مهربانیت جوانه زدم وبا نسیم صداقتت به بار نشستم دستانت مرا به نهایت رساندند...این را نوشتم تا بدانی چقدر دوستت دارم

نازنینم تولدت مبارک           زینب

صبح زنگ زدم تولدت رو تبریک بگم یادم رفت .تولدت مبارک         شکلات

زهرا جان تولدت مبارک امیدوارم همیشه سبز باشی    ممد..

زادگاه و تاریخ تولد هیچ کس در هیچ تقویمی نیست چرا که آدم ها هر لحظه در تپش قلبی کسانیکه دوستشان دارند متولد می شوند ....

تولدت رو با کمی تاخیر تبریک می گم .بوس    سمان

*قسمتی از متن موجود نیست* زندگی کنی. به خدا از دیشب یادم بود ولی شارژ نداشتم  سلمک

تولدت مبارک عزیزم      نرگس ت

 

طلوع

 

 

 

طلوع خورشید هویزه

صدایم زدی ...بیدار شدم ....صدای گریه صدرا می آمد ... به صورتش نگاه کردم ...در چشمانش محو شدم ....در چشمانی که می بارید ... درگلویی که می نالید ...چقدر معصوم بود ...آنقدر که تو در چشمانش می باریدی ...و در گلویش صدایم می کردی ...کوهی بر سینه ام  سنگینی می کرد ... دنبال شیشه شیرش در خانه سرگردان شدم ... جلوی چشمم بود و نمی دیدمش ...سجاده ی زهره در اتاقی که بخاریش خراب شده بود در گوشه ای کمی دورتراز مهر و تسبیح یخ زده بود ...گریه صدرا یکریز ادامه داشت ...سرم سبک شده بود ... خشکی گلویم آزارم می داد ...شیشه ی شیر پیدا نمی شد ...و جیغ صدرا بلند و بلند تر می شد ....قربونت برم مامان ..الان پیداش می کنم ...

چشمم افتاد به سپیده ای که داشت از پنجره خودش را در خانه ام جا می داد ...چشمم را که برگرداندم شیشه شیر روی ظرفشویی درست جلوی چشمانم بود....

قربونت برم مامان ..آروم باش ...کور شده بودم ...پیداش کردم ....

اما انگار اعتماد نداشت به حرفهای من ...انگار بارها از من خلف وعده دیده بود ....

بلند شد نشست ..بانگاهی پراز التماس دستانش را به سویم دراز کرده بود با چشمانی که بی امان می بارید ...

۱۰..۹..۸........۱..۰ بالاخره ماکروویو شروع کرد به آژیر کشیدن ...شیرش آماده شده بود ...در آغوشش گرفتم ..مثل جوجه هایی که در باران گم شده اند و ناگهان پناه یافته اند ..کزکرد در آغوشم ...با ولع شیرش را قورت می داد ...کم کم سنگینی کوه از سینه ام برداشته شد ....بغضم ترکید ...صدرا شیرش را قورت می داد و من اشکهایم را ....

سپیذه خودش را در تمام خانه جا کرده بود.....

برزخ

از دیروز حالم بد بود ... خودمم نفهمیدم چرا ..... دیشب همه خونه ما بودن سکینه فاطی نجمه مامان ... قرار بود شب یلدا خوش بگذره ... آشفته بودم اونقدر که مجبور شدم از همه عذرخواهبی کنم .... صبح تصمیم گرفتم بدون فکر کردن و تحلیل با خاله ماهرخ تماس بگیرم ....  به قول صداقت وقتی فکر نمی کنم آدم بهتری هستم .... چند ساعت مکالمه مون طول کشید ... نشد که گله نکنیم از هم ...  گیج بودم... ذهنیت ها تغییر نکرده بود این همه فاصله بی فایده بود و شاید پر از ضرر ... از صبح حالم خیلی بدتره ... امشب سر کلاس احساس می کردم چشام نمی بینه ....  سرم سبک شده بود ... خیلی سعی کردم عادی به نظر بیام ....  خسته ام...و آشفته ...