بنشین نرو چه غم که شب از نیمه رفته است ...

 

تا چند روز دیگه سمیه هم می ره و خونه ای که در همسایگی ماست بدون اون آیینه دق میشه....

چه دنیای عجیبیه چهارشنبه  داشتیم با هم حرف میزدیم  همه ش میگفت خوش بحال تو که دو ماه دیگه از اینجا می ری.. دلم خیلی گرفت اصلا نمی دونستم باید چی جوابش بدم و هیچی نگفتم ..خیلی وقت بود که نگران روزی بودم که من میرم و اون تنها تر میشه... امروز باهاش تماس گرفتم  ...گفتم چه جالب برعکس شد! و با تمام آزاری که تنهاتر شدن داره از صمیم قلب خوشحالم که میره.... فردا از گچساران میره یاسوج که کاراش رو پیگیری کنه و خیلی زود از اینجا برای همیشه می ره .. دلم خیلی گرفته  احساس خیلی بدیه ..خیلی بد و من چقدر زود به زود این احساس رو تجربه میکنم .. بعد از چند ماه هنوز یاسوج برا من همون شام غریبانه بعد از رفتن سلما و نگار و نرگس وراحله و... است و بازهم یه جدایی دیگه....

اولین روزی که جلوی خونه ش دیدمش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم پرسیدم شما خانم بازی هستین؟  و اولین دیدار ما با یک احوالپرسی ساده تمام شد ... فبل از اینکه بیام یکی از نگرانی های صداقت حرفهایی بود که در مورد مامای اینجا شنیده بود  اینکه به شدت بداخلاق و ناسازگاره!!! از یکی از بچه ها ی.... سراغشو گرفتم اون هم تقریبا همین نظر رو داشت و بعدا فهمیدم تمام این برچسب ها به خاطر زودرنجیشه بدون اینکه به کسی بی احترامی کنه یا باعث آزار کسی بشه ... چه دنیای عجیبیه  ..این اطلاعات در مورد کسی بود که من جز خوبی ازش ندیدم نه تنها من که تمام مریضا و همکاران.....

روزای اول هر روز با هم می رفتیم دهگردشی به شدت مودب بود و این رفتارش تا همین امروز که کلی با هم دوست شدیم ادامه داره و تمام گله های من چیزی رو عوض نکرد... پرکار...منصف... صادق...بی ریا...خوش قلب... محجوب و دوست داشتنی ست و تا چند روز دیگه من یه دوست با تمام این خصوصیات رو از دست می دم.... امشب با صداقت رفتیم توی محوطه قدم زدیم صداقت به چراغهای خاموش خونه ش - که معمولا سرشب خاموش میشه تا خواب از ساعات تنهاییش کم کنه – نگاه کرد و گفت : امشب که می دونیم میخواد بره جاش خیلی خالیه....

از صمیم قلب آرزو می کنم عاقبت بخیر بشه و پایان شب های تنهایی بنستان ، پایان تنهایی هاش باشه  پایان دردها و غصه هاش.....

هنوز نرفته جات خیلی خالیه خانم بازی ..خیلی....

 

تنهایی..

قبل از اینکه بیایم اینجا  در تنهایی معمولا ساعات خوش و مفیدی داشتم شاید به این خاطر بود که به سختی می توانستم ساعتی برا ی خلوت کردن با خود پیدا کنم این مدت اما همه چیز عوض شده این مدت  تنهایی به من تحمیل شده و راه دیگری نیست و آدمی را اگر به زور به بهشت برده باشند در آرزوی جهنم روزگار خواهد گذراند..

کتاب هایی را که روزی با عشق مطالعه می کردم  به من چشمک می زنند و من هرگز در تمام این مدت نتوانستم بیشتر از نیم ساعت پیوسته مطالعه شان کنم .می دانم روزی که از اینجا می روم مثل تمام آخرها به شدت متاثر خواهم شد اما در یک سرازیری ویرانگر لحظه را با شمردن شمارش معکوس سپری کردن افتاده ام و هر روز از کیفیت لحظه هایم کم می شود...

برای یاسوج لحظه شماری می کنم و هربار که به آنجا می روم تنها چیزی که تجربه نمی کنم آرامش و نشاط است  ..تمام ظاهر زندگیم علایم افسردگی است و روزی هزار بار دلایلش را آنالیز می کنم اگرچه قانع نمی شوم... صداقت از تمام مردانی که در دور و نزدیک می شناسم بهتر است  و هرگز در دور و نزدیک زنی را ندیده ام که به اندازه من در انتخاب همسر موفق بوده باشد ..مدتی است که نعمت بیکران مادر شدن را تجربه می کنم صدرای نازنینم  روز به روز بزرگتر می شود و ارتباط من با او واقعی تر و لذت بخش تر ... در جایی هستم که مردم به من نیاز دارند و اغلب با همین سواد اندک و مشاوره هایی که به آنها می دهم  بسیار مفید هستم  و این چیزی بود که همیشه از طبابت می خواستم ... چند ماهی است که استقلال مالی دارم و درآمدم همانگونه که همیشه دوست داشتم مصرف میشود یعنی تماما در جهت آسایش دیگران ... وهر بار که حاصل یک ماه زحمتم را تقدیم می کنم با تمام وجود آرامش و لذت را تجربه می کنم ...خواهر و برادرهایم همه از نظر جسمی روحی و اخلاقی  کاملا سالم هستند و زندگیشان حرکتی رو به جلوست و فضای دانشگاه برعکس بیش از 90 درصد جوانان آنها را فقط به علم و اخلاق کشانده است وپدر و مادرم سالم هستند و از من و بقیه بچه ها راضی و مادرم لحظه هایش را همانطور که دوست دارد به تحصیل دانش و تربیت بچه ها سپری می کند اما با تمام اینها مسائلی که همواره در ذهن من است موارد آزارنده است و برای به خاطر آوردن همه اینها باید به مغزم فشار بیاورم و خیلی زود از مودش خارج شوم... مهمترین مسائلی که آزارم می دهند فاصله ام با تحصیل و مطالعه ..دور شدنم از فرصت های روحانی عبادت دسته جمعی ... دورشدن از ارتباطات...دور شدن از خانواده...مشکلاتی که سیستم برای صداقت ایجاد کرد...  دیدن بی سوادی و کوته فکریهای انعطاف ناپذیر مسولان مرتبط با کارم ... عمق فقر و بی سوادی و بد بختی مردم که قبلا هرگز نمی دانستم به این شدت وجود دارد ... ناامیدی که در تمام اطرافیان به وضوح مشاهده می شود... ظلم و فساد حاکم بر جامعه  و دین که از نزدیک قابل لمس است و اعتمادی که جز خانواده و تعداد کمی از دوستان به هیچ کس به هیچ کس هیچ کس نمی توان داشت ... و کلی موضوع دیگه که توضیح هر کدوشون هزار صفحه است ... 

نمی دانم کدام یک از کفه های ترازو واقعا سنگین تر است  اما می دانم آنچه بیشتر خودش را بر من تحمیل می کند و مثل گردبادی استخوانهایم را می فشارد کفه اندوه هاست و می دانم من می توانستم  زنی باشم مثل رضیه ... مثل گلی ..مثل زنی که دیروز موترسیکلت برادرش در آن ظهر سوزان در جاده پنچر شده بود و با کمردرد شدید و بچه ای که در بغل داشت جاده را طی می کرد و آرزو می کرد کاش شوهرش کارگربیچاره ای در عسلویه نبود یا حداقل پولی برای معالجه شدن یا رفتن تا خانه داشت!!! تا آن همه از آن مبلغ ناچیزی که من به او دادم خوشحال نمی شد.. من می توانستم جای بسیاری از زنان فامیل و زنان شهر باشم و از زندگی لباسهای رنگارنگ و وزن و قیمت طلاها یم را بفهمم  و به جای انسانیت و قلب رئوف صداقت  ، شاکر درآمد و هدایایش باشم .... من می توانستم از انسانها بی زار باشم و بدنبال انتقام و آزار کسانی که به من ظلم می کنند و من می توانستم خیلی کمتر از آنچه هستم باشم  و آنچه دارم حاصل تلاش من نیست  بلکه من در یک انتخاب طبیعی متفاوت انتخاب شدم و این خدا ست که مرا بی نیاز می کند  اما نمی دانم چرا غالبا اینها را نمی بینم  و ...

از تمام این حرفها گذشته من الان در خانه تنها هستم ..صداقت یاسوجه ... تنهایی این خانه اصلا دوست داشتنی نیست و این خانه به سان قفسی است و من پرنده ای که پرهایم ریخته است... سقف این خانه بیش از اندازه کوتاه است و فضایش بیش از اندازه تاریک و این را فقط من می بینم  ... بسیار جای شکر است که می توان گریه کنم و گریه به اندازه بی نیازی نعمت بزرگی است ...  صدرا مامان کاش می تونستم صدای تو رو بشنوم  .. صدرا مامان ...صدرا...صدرا...

روی سیاه فقر..

بعد از مدتها که باتوجه به شرایط من، صداقت زحمت دهگردشی ها رو می کشه  این بار من رفتم دهگردشی...

گاهی یه اتفاق هایی می افته  که باور می کنی مسیرهای تورو دستی بالاتر طراحی می کنه....

مردم رودشتی گرمای سوزان و برداشت گندم رو به  معالجه شدن در خانه بهداشت روستاشون ترجیح داده  بودند و فقط تعداد کمی برای ویزیت شدن آمده بودند...هوای گرم و خفه خانه بهداشت  قابل تحمل نبود و پنکه ای رو که گل بهار بهورز زن خانه بهداشت روشن کرد خیلی فضا رو عوض نکرد....خلاصه جای کولر به اندازه فشارسنج خالی بود ..احساس خیلی بدی داشتم که با کاف اطفال فشار مریضا رو میگیرم  و هرکدومش رو به دلیلی برا روزهای بعد به درمانگاه دعوت کردم که دوباره فشارشون چک شه...

اگرچه هرلحظه یک ساعت میگذشت اما دنبال کاری بودم تا احساس آزارنده کم کاری رو از من دور کنه و آقای رضایی به دادم رسید: راستی خانم دکتر یه بچه از چشمه میرحسنی  مشکل اسفنکتر داره  زبون بسته ( اینجا زیاد از این اصطلاح استفاده می شه) رو نمی برن دکتر ، گفتم که در جریان باشید . معمولا وقتی می خواد محترمانه درخواست کنه که بریم مریض رو ببینیم اینطور حرف می زنه .... با آقای دلشاد ، خانم بازی و آقای رضایی رفتیم جلوی منزل میر نور محمد ..گل بهار هم موند خانه بهداشت.... مادربچه به اتفاق زنان ده کنار یک پارچه فروش دوره گرد ایستاده بود وبه تنوع رنگ های پارچه ها زل زده بود ..گلی می دانست که سهمش از آن همه پارچه فقط دیدنشان است ...

فاطمه یا به قول مادرش ، فاطی ، پرولاپس رکتوم داشت  زن همسایه بچه را گرفته بود ..فاطی به شدت مضطرب بود و محبت من چیزی از اضطرابش کم نمی کرد زن همسایه فاطی را ول کرد و پهن شد کف زمین و روی خاکها وول می خورد و تمام بدنش خاکی شد ... گفتند نمی تونه بشینه پشتش درد داره و گلی تلاش می کرد که جمعش کنه... داشتم خفه میشدم ... گفتم باید جراح ببیندش ..نورمحمد پدر 90 ساله فاطی هر طور شده بود به کمک عصا خودش را رسانده بود ... ناگهان اعلام موجودیت کرد که خانم مگه آخرش این نیست که بمیره به جهنم من پول دوا و دکتر ندارم ... در پوست روشن و چشمان آبی اش تنها چیزی که دیده نمی شد آرامش و لطافت بود .. حجمی از اختلال و آشفتگی بود ..گلی مادر 20 ساله فاطی نگاه سراسر تنفرش را از پیرمرد گرفت و در پوششی از التماس به من خیره شد .. خانم می بینی چی می گه؟ اون وقت شما با من دعوا میکنی که چرا بچه رو نمیارم دکتر.... و ساکت شد گفتم امروز فردا خودم میام می برمش یاسوج ...زنان دسته جمعی برای من دعای خیر می کردند از تمام آن زنان که مثل سیب زمینی ففط داستان بدبختی گلی را تعریف می کردند و از خودم  متنفر بودم ...

در مسیر برگشت هیچ کس چیزی نمی گفت آقای دلشاد هرچند دقیقه آهی میکشید و ساکت میشد بقیه مریضای خانه بهداشت رو دیدم و برگشتیم درمانگاه  ..آتشی که از آسمان می بارید سوزنده تر شده بود...

بعد از چند بار تماس با بخش نوزادان بالاخره تونستم با دکتر زارع صحبت کنم...  ساعت 9 شب با خانم بازی و صداقت رفتیم که داروهاشو براش ببریم  .. توی راه اقای آمایی بهورز دوراه رو دیدیم و رسوندیمش خونه تا برگشتیم ساعت 10.5 شده بود ..روستا مثل یک گورستان تاریک بود..در زدیم ..پسربچه ای سرش رو آورد بیرون .. گفت همه خوابن ..رفت بیدارشون کنه ...  حیاط هیچ روشنایی نداشت و در حیاط خانه اثری از حیات نبود ... سگی پایین پله خوابیده بود دختر جوان خانه جلویش ایستاد تا ما رد شویم ..پسربا هیجان گفت کاش بگیردتان تا بخندیم ....!!! در 5 سالگی مادرش را از دست داده بود تمام درآمد پدرش 100 هزارتومانی بود که سه ماهی یکبار از بهزیستی می گرفت ..رفتارش فریاد احساس حقارتی بود که خانه و محیط بر او تحمیل کرده بودند... دختر خانه قبل از گلی آمد در اتاق پذیرایی نشستیم  قطعا اگر فرش مندرسش را جمع می کردند فرقی با طویله نداشت .. گرمای اتاق غیرقابل تحمل بود و در خانه اثری از کولر نبود ..شروع کرد به بد گفتن از گلی و اینکه به خاطر کوتاهی اوست که بچه مریض می شود.... گلی بچه را آورد و دختر خانه همچنان ادامه می داد انگار عادی ترین کار دنیا تحقیر گلی بود و گلی با نگاهی پر از کینه فقط نگاهش می کرد .. صداقت طبق معمول شروع کرد به صریح حرف زدن ... خانم بابای تو چی داره ؟ و خودش جواب داد که هیچی دیگه مگه نه؟ پس شما به خاطر هیچی چشم دیدن همدیگه رو  ندارید و...  دستور استفاده داروها را برای گلی توضیح دادیم و اومدیم بیرون ...

حالم خیلی بد بود  خانم بازی هم همین طور ..یاد روز قبل افتادم که برق نبود و گرما خانه را جهنم کرده بود..  برای نورمحمد و خانواده 6 نفریش همیشه برق نیست ...  شب عجیبی بود ... فرصتی برای شرمنده کردن من...فرصتی برای کم شدن درد فاطی...فرصتی برای دفاع هرچند بی فایده از گلی و ....  

 

یک روز تعطیل ...

 

امروز رو موندیم خونه و دور از یاسوج  روزی آرام و خوب داشتیم...

صبح با اومدن رضیه بیدار شدم البته قبلش صداقت با اصرارش برای ورزش کردن من و صدرا با وول خوردن هاش این کار رو کرده بودن و رضیه فقط منو از رختخواب جدا کرد... کلی شرمنده بود که روز جمعه یی مزاحم خواب من شده و من در عذاب به خاطر شرمندگی اون.... برام عدس و ذغال آورده بود  به قول خودش عدس تهرونی ...  عدس تهرونی که در خاک بنستان  روییده و دستان معصوم رضیه  به زمین داده و از زمین گرفته بودش ،عدس  پلوی امروز رو به نهاری شاعرانه تبدیل کرد...  از دست دخترش به خاطر وسواس پاکیزگیش شاکی بود و از نصرت سهو (سیاهو) به خاطر اعتیاد خانمان سوزش....

قرار شد فردا راضیه را به درمانگاه یا به خانه ما بیاورد تا برای درمان راضیش کنم....

صداقت خوابه چند بار صداش کردم اما بیدار نشد ترجیح دادم  درخواب معصومانه ش  بماند...  هر روز که میگذره بیشتر می ترسم ترس اومدن روزی که  من باشم و صداقت نه!!! امروز آرزو کردم من زودتر از صداقت رفتنی بشم اما ظالمانه بود خیلی ظالمانه  مطمئنم که در خاک هم تحمل اندوهش را نخواهم داشت  ...

و شاید من هرگز نتوانم چون نادر ابراهیمی قبل از رفتنم به صداقت این اجازه را بدهم که بعد از من کسی را به جای من در خانه ش بپذیرد و علاقه من به صداقت هنوز به این درجه از کمال نرسیده است ...

صدای شجریان خانه را پر کرده و آرامشش را صد چندان... صدای قرآن و موسیقی سنتی  به برنامه روزانه من برای آرامش و انسانیت صدرا  اضافه شده ..هرچند عصبانیت های زود به زود من ، زود به زود مرا از این مهم دور می کند....

دیروز آقای آتش زر بعد از 29 سال داروخانه را به خانم بهزادی که تازه به اعضای درمانگاه اضافه شده است تحویل داد  تا آخرین سال کارش را بدون مسولیت سنگین داروخانه به تزریقات مشغول باشد  ..اگرچه به ظاهر خوشحال بود اما به مادری می ماند که دخترش ازدواج می کند ... یک خوشحالی از جنس دلواپسی و اندوه ....  29 سال خدمت صادقانه و خالصانه  یک برد واقعی است  یک سعادت عمیق.. به شدت دلم می خواست برایش برنامه ای تدارک ببینم اما دیگران به اندازه من متاثر نشده بودند و شاید پیشنهاد من کمی لوس به نظر میرسید... به هر حال از صمیم قبل آرزو میکنم آتش زرعمری سراسر شادی و سلامتی و عزت داشته باشد و هر روز بر تعداد آتش زرها در خانه ها و درمانگاه های این مرزوبوم اضافه شود...

صداقت بیدار شده حتما یک استکان چای داغ بعداز ظهر روز تعطیلش را دل انگیزتر خواهد کرد...

 

 

روزت مبارک مامان...

سلام مامان...

تولد مادر من و تو و مادرت  بهونه یی شد برای  باتو نوشتن ...برای از تو گفتن.. برای از تو شنفتن.... تعداد نامه هایی که در طول تمام این سالیلنی که برای آزار تو آمده ام نوشتن زیاد نیستند اما  تقریبا همه رو با اشک و بغض برات نوشتم ... 

از اول هفته ندیدمت و بیش از یک ساعته که صداتو نشنیدم ...  الان که برات می نویسم با بابا رفتید گچساران برای مراسم مادری که به دیدن خانه خدا رفت و دیگر برنگشت و فرزندانش حتی از دیدن سنگ قبرش محروم شدند...  همه میگن خوش به حالش که در خانه خدا مرد و درکنار خدا به خاک سپرده شد  بچه ها اما هرگز منطقی فکر نمی کنند بچه ها حتی خدا را در ازای مادرشان نمی خواهند ...

وقتی از خونه دور می شی انگار خونه از هستی خالی میشه و چیزی جز خلا در چهاردیوارش نیست... نزدیک یک ساله که من صبح ها با صدای تو و بابا بیدار نمیشم  اما هنوز وقتی می دونم خونه نیستی  احساس خلا می کنم احساس پوچی...

فردا روز توئه و روز من ...  حقیقت اینه که هیچ روزی مال تو نبوده مامان ..هیچ روزی حتی بیستم های جمادی الثانی تمام این 27 سال..همیشه روز من بوده روز سکینه روز لیلا روز صادق  روز مرضی روز ممد و روز علی رضا... تمام این سالها نتونستم حتی یک  روز قشنگ به تو هدیه بدم ...  همیشه تو بخشنده بی منت بودی و من بدهکار طلبکار...  دلم خیلی گرفته مامان ...در روز تو باز هم این منم که سنگ صبورت کردم و اشک می ریزم  باز منم که می خوام گله کنم که : می دونی چند روزه خونه من نیومدی؟  تو هیچ وقت طلبکاری رو به من یاد ندادی اما من همیشه در مقابل تو وخدا طلبکارانه رفتار کردم ...

فقط در مقابل تو و خدا مامان....  نه و گاهی در مقابل صداقت!!!

دلم برات تنگ شده مامان ...دلم برات تنگ می شه مامان..هر روز هر ساعت هر لحظه ... تو ما رو با خدا هم عوض  نمی کنی مامان مگه نه؟ مامان مگه نه؟....

..........................................

سلام پسرم ...

امسال اولین سالیه که من مادر شدم ... و تو در راه آمدنی ... حس عجیبی است  و من هنوز باورش نکردم....

هنوز نیومده اذیت می کنی همون کاری که من با مادرم کردم و هنوز  نیومده خیلی دوستت دارم همان که مادرم با من ....

امروز کلی وول خوردی  انگار می دونی که من بی صبرانه منتظر شنیدن چی از زبان تو هستم ...حتما می دونی و من بدون اینکه حرفی زده باشی می شنومش...... روزای خوبی نیست صدرای من ... و می دانم آنچه را که باید برایت انجام نداده ام  داریم قران گوش میدیم  من و تو وبابا ...شاید وقتی بزرگ شدی یادت نباشه اما حتما وقتی برا اولین بار طنین صدای خدا به گوشت می رسه  برات آشناست.... از وقتی دارم می نویسم ساکت شدی می دونم که داری به حرفهام گوش می دی...امشب رسمه که به مامان هدیه بدی ... من از تو انسانیت می خوام صدرا  ....  از تو واز تمام روزهای باقی مانده عمرم فقط خوبی تو رومی خوام....

اینجا رو خالی می ذارم برای تو برای وقتی که نوشتن آموختی ...اولین نامه به مامان رو اینجا بنویس صدرایم....

........

..............

................

.............

سلام خدا...

 

گر مرگ رسد چرا هراسم          کان راه به توست ، می شناسم

آن مرگ نه باغ و بوستان است    کاو راه سرای دوستان است

تا چند کنم ز مرگ فریاد            گر مرگم از اوست مرگ من باد

 

خیلی وقته برات ننوشتم  خیلی وقته که با تو رسمی میشینم رسمی حرف می زنم و کاملا رسمی روزگار می گذرونم

تو که دور می شی  من که دور می شم از تو[، دیگه هیچی سر جای خودش نیست...یعنی از اولش هم نبوده ولی در فاصله گرفتن از تو این ناهنجاریهای حل ناشدنی پررنگ و پررنگ تر می شه....  دلم هوای گریستن کرده و سرازیر شدن اشکامو نمی تونم کنترل کنم  این یعنی تو اینجایی اینجا درست درون من  جایی بسیار نزدیک تر از فرزندم  صدرا  وتو درست در صدری   همانجایی که من در عالم انسانیت برای صدرایم آرزو کرده ام... دوست دارم در آغوشت بگیرم و سر بر شانه هایت کمیل بخوانم ...الهم اغفرلی ذنوب لتی تحبس الدعا..الهم اغفرلی ......

اینقدر زیادی که خیلی وقتها نمی بینمت خیلی وقتها  همون مورچه ای میشم که  برتن یک فیل گذر می کنه و نمی بیندش و خیلی حقیرتر و ناتوان تر از یک مورچه.... می دانم که می بخشیم و می دانم که شایستگیش را ندارم به قول نظامی:

گر لطف کنی و گرکنی قهر  پیش تو یکی است نوش با زهر

شک در دل من بود کاسیرم  کز لطف زی ام ز قهر میرم

یا شربت لطف دار پیشم  یا قهر مکن به قهر خویشم

گر قهر سزای ماست آخر  هم لطف برای ماست آخر

تا در نفسم عنایتی هست  فتراک تو کی گذارم از دست

....

احرام گرفته ام به کویت  لبیک زنان به جستجویت

احرام شکن بسی است زنهار  زاحرام شکستنم  نگه دار

......

روزها از نظر روزگار به سان برق و باد می گذرند برای من و صدرا و شاید صداقت اما هر روز  به طول  روزگار است...

به ندرت خودم میشوم و از اندک ها  بیشترین لذت را می برم و اغلب برای خودم غیرقابل تحملم.... نمی دانم تقصیر من است یا هرآنچه که نمی دانم اما می دانم که کوتاهی از من و همه است....

این هفته عروسی سعید بود  بالاخره به وصال رسید  امیدوارم خوشبخت بشن....  با هر مکافاتی بود  رفتم عروسیش ..بهبهان میزبان تمام سوزندگی آفتاب بود و زمین خود جهنم....  همه شاد بودند و پای کوبان...شادی هر کسی لذت بخش است اما شکل شادیها همواره باعث آزار من بوده و بسیار جای تاسف است که هرگز نتوانسته ام موثر باشم..... شکل شادیها  به اندازه دیروزها مرا آزار نمی دهد نه از آن جهت که آن را پذیرفته ام  بلکه  این بی تفاوتی که مدتها در من رخنه کرده کم کم به تمام تار و پودم آمده و این مایوس کننده است که من هیچ هدف بلند و محکمی ندارم...

آدم ها به شدت در ذهنم حقیر و حقیرتر می شوند و همه حقارتها در قالبی آزارنده ترین به من آمده اند از خودم بی زارم و از شکل زندگیم به شدت ناراضی .من نتوانسته ام انتظارتی را که از خودم دارم براورده کنم  و عذابی ازین مهلک تر نیست....

خسته ام  و امروز خدا برای مرهم شدن به زخم هایم آمده ... فردا سکینه برای بیست و پنجمین بار به خاک می آید کاش همه چون سکینه من آمده بودند ..زلال  چون باران....