بنشین نرو چه غم که شب از نیمه رفته است ...
تا چند روز دیگه سمیه هم می ره و خونه ای که در همسایگی ماست بدون اون آیینه دق میشه....
چه دنیای عجیبیه چهارشنبه داشتیم با هم حرف میزدیم همه ش میگفت خوش بحال تو که دو ماه دیگه از اینجا می ری.. دلم خیلی گرفت اصلا نمی دونستم باید چی جوابش بدم و هیچی نگفتم ..خیلی وقت بود که نگران روزی بودم که من میرم و اون تنها تر میشه... امروز باهاش تماس گرفتم ...گفتم چه جالب برعکس شد! و با تمام آزاری که تنهاتر شدن داره از صمیم قلب خوشحالم که میره.... فردا از گچساران میره یاسوج که کاراش رو پیگیری کنه و خیلی زود از اینجا برای همیشه می ره .. دلم خیلی گرفته احساس خیلی بدیه ..خیلی بد و من چقدر زود به زود این احساس رو تجربه میکنم .. بعد از چند ماه هنوز یاسوج برا من همون شام غریبانه بعد از رفتن سلما و نگار و نرگس وراحله و... است و بازهم یه جدایی دیگه....
اولین روزی که جلوی خونه ش دیدمش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم پرسیدم شما خانم بازی هستین؟ و اولین دیدار ما با یک احوالپرسی ساده تمام شد ... فبل از اینکه بیام یکی از نگرانی های صداقت حرفهایی بود که در مورد مامای اینجا شنیده بود اینکه به شدت بداخلاق و ناسازگاره!!! از یکی از بچه ها ی.... سراغشو گرفتم اون هم تقریبا همین نظر رو داشت و بعدا فهمیدم تمام این برچسب ها به خاطر زودرنجیشه بدون اینکه به کسی بی احترامی کنه یا باعث آزار کسی بشه ... چه دنیای عجیبیه ..این اطلاعات در مورد کسی بود که من جز خوبی ازش ندیدم نه تنها من که تمام مریضا و همکاران.....
روزای اول هر روز با هم می رفتیم دهگردشی به شدت مودب بود و این رفتارش تا همین امروز که کلی با هم دوست شدیم ادامه داره و تمام گله های من چیزی رو عوض نکرد... پرکار...منصف... صادق...بی ریا...خوش قلب... محجوب و دوست داشتنی ست و تا چند روز دیگه من یه دوست با تمام این خصوصیات رو از دست می دم.... امشب با صداقت رفتیم توی محوطه قدم زدیم صداقت به چراغهای خاموش خونه ش - که معمولا سرشب خاموش میشه تا خواب از ساعات تنهاییش کم کنه – نگاه کرد و گفت : امشب که می دونیم میخواد بره جاش خیلی خالیه....
از صمیم قلب آرزو می کنم عاقبت بخیر بشه و پایان شب های تنهایی بنستان ، پایان تنهایی هاش باشه پایان دردها و غصه هاش.....
هنوز نرفته جات خیلی خالیه خانم بازی ..خیلی....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است