بعد از مدتها که باتوجه به شرایط من، صداقت زحمت دهگردشی ها رو می کشه  این بار من رفتم دهگردشی...

گاهی یه اتفاق هایی می افته  که باور می کنی مسیرهای تورو دستی بالاتر طراحی می کنه....

مردم رودشتی گرمای سوزان و برداشت گندم رو به  معالجه شدن در خانه بهداشت روستاشون ترجیح داده  بودند و فقط تعداد کمی برای ویزیت شدن آمده بودند...هوای گرم و خفه خانه بهداشت  قابل تحمل نبود و پنکه ای رو که گل بهار بهورز زن خانه بهداشت روشن کرد خیلی فضا رو عوض نکرد....خلاصه جای کولر به اندازه فشارسنج خالی بود ..احساس خیلی بدی داشتم که با کاف اطفال فشار مریضا رو میگیرم  و هرکدومش رو به دلیلی برا روزهای بعد به درمانگاه دعوت کردم که دوباره فشارشون چک شه...

اگرچه هرلحظه یک ساعت میگذشت اما دنبال کاری بودم تا احساس آزارنده کم کاری رو از من دور کنه و آقای رضایی به دادم رسید: راستی خانم دکتر یه بچه از چشمه میرحسنی  مشکل اسفنکتر داره  زبون بسته ( اینجا زیاد از این اصطلاح استفاده می شه) رو نمی برن دکتر ، گفتم که در جریان باشید . معمولا وقتی می خواد محترمانه درخواست کنه که بریم مریض رو ببینیم اینطور حرف می زنه .... با آقای دلشاد ، خانم بازی و آقای رضایی رفتیم جلوی منزل میر نور محمد ..گل بهار هم موند خانه بهداشت.... مادربچه به اتفاق زنان ده کنار یک پارچه فروش دوره گرد ایستاده بود وبه تنوع رنگ های پارچه ها زل زده بود ..گلی می دانست که سهمش از آن همه پارچه فقط دیدنشان است ...

فاطمه یا به قول مادرش ، فاطی ، پرولاپس رکتوم داشت  زن همسایه بچه را گرفته بود ..فاطی به شدت مضطرب بود و محبت من چیزی از اضطرابش کم نمی کرد زن همسایه فاطی را ول کرد و پهن شد کف زمین و روی خاکها وول می خورد و تمام بدنش خاکی شد ... گفتند نمی تونه بشینه پشتش درد داره و گلی تلاش می کرد که جمعش کنه... داشتم خفه میشدم ... گفتم باید جراح ببیندش ..نورمحمد پدر 90 ساله فاطی هر طور شده بود به کمک عصا خودش را رسانده بود ... ناگهان اعلام موجودیت کرد که خانم مگه آخرش این نیست که بمیره به جهنم من پول دوا و دکتر ندارم ... در پوست روشن و چشمان آبی اش تنها چیزی که دیده نمی شد آرامش و لطافت بود .. حجمی از اختلال و آشفتگی بود ..گلی مادر 20 ساله فاطی نگاه سراسر تنفرش را از پیرمرد گرفت و در پوششی از التماس به من خیره شد .. خانم می بینی چی می گه؟ اون وقت شما با من دعوا میکنی که چرا بچه رو نمیارم دکتر.... و ساکت شد گفتم امروز فردا خودم میام می برمش یاسوج ...زنان دسته جمعی برای من دعای خیر می کردند از تمام آن زنان که مثل سیب زمینی ففط داستان بدبختی گلی را تعریف می کردند و از خودم  متنفر بودم ...

در مسیر برگشت هیچ کس چیزی نمی گفت آقای دلشاد هرچند دقیقه آهی میکشید و ساکت میشد بقیه مریضای خانه بهداشت رو دیدم و برگشتیم درمانگاه  ..آتشی که از آسمان می بارید سوزنده تر شده بود...

بعد از چند بار تماس با بخش نوزادان بالاخره تونستم با دکتر زارع صحبت کنم...  ساعت 9 شب با خانم بازی و صداقت رفتیم که داروهاشو براش ببریم  .. توی راه اقای آمایی بهورز دوراه رو دیدیم و رسوندیمش خونه تا برگشتیم ساعت 10.5 شده بود ..روستا مثل یک گورستان تاریک بود..در زدیم ..پسربچه ای سرش رو آورد بیرون .. گفت همه خوابن ..رفت بیدارشون کنه ...  حیاط هیچ روشنایی نداشت و در حیاط خانه اثری از حیات نبود ... سگی پایین پله خوابیده بود دختر جوان خانه جلویش ایستاد تا ما رد شویم ..پسربا هیجان گفت کاش بگیردتان تا بخندیم ....!!! در 5 سالگی مادرش را از دست داده بود تمام درآمد پدرش 100 هزارتومانی بود که سه ماهی یکبار از بهزیستی می گرفت ..رفتارش فریاد احساس حقارتی بود که خانه و محیط بر او تحمیل کرده بودند... دختر خانه قبل از گلی آمد در اتاق پذیرایی نشستیم  قطعا اگر فرش مندرسش را جمع می کردند فرقی با طویله نداشت .. گرمای اتاق غیرقابل تحمل بود و در خانه اثری از کولر نبود ..شروع کرد به بد گفتن از گلی و اینکه به خاطر کوتاهی اوست که بچه مریض می شود.... گلی بچه را آورد و دختر خانه همچنان ادامه می داد انگار عادی ترین کار دنیا تحقیر گلی بود و گلی با نگاهی پر از کینه فقط نگاهش می کرد .. صداقت طبق معمول شروع کرد به صریح حرف زدن ... خانم بابای تو چی داره ؟ و خودش جواب داد که هیچی دیگه مگه نه؟ پس شما به خاطر هیچی چشم دیدن همدیگه رو  ندارید و...  دستور استفاده داروها را برای گلی توضیح دادیم و اومدیم بیرون ...

حالم خیلی بد بود  خانم بازی هم همین طور ..یاد روز قبل افتادم که برق نبود و گرما خانه را جهنم کرده بود..  برای نورمحمد و خانواده 6 نفریش همیشه برق نیست ...  شب عجیبی بود ... فرصتی برای شرمنده کردن من...فرصتی برای کم شدن درد فاطی...فرصتی برای دفاع هرچند بی فایده از گلی و ....