باز كن پنجره را ....

پنجره ي اتاق رو باز كردم 
خداي من چطور تا چند روز پيش تو اين اتاق نفس ميكشيدم ، اصلا اكسيژن نداره ، آخرين بار كه پنجره رو باز كردم زمستان بود و باران ميومد ، بوي زندگي چند وقتي بود به مشامم نمي رسيد ، پنجره رو كه باز كردم باد و قطره هاي بارون خودشون رو هل دادن تو اتاق ، يهو ديدم دارن منو ميبرن ....  دنيا چقد بزرگ و مطبوع بود و من نمي دونستم ، اصلا اين سقف و پنجره ها هستن كه زندگي رو از خاطر آدم ميبرن .... 
درخت هاي كوچه سرك كشيدن تو حياط ما ، درخت انجير ماهم لم داده به ديوار همسايه .... 
همه شون از ديوارهايي كه ما براشون ساختيم گذشتن ... در باد ميرقصند و نگاهشون به آسمونه ... 
عظولي ... عظول من ... پنجره رو باز كن ... پنجره ي اتاق .. پنجره ي ماشين ... پنجره ي ذهنت ... بذار دل فرشته ايت آسمان و آفتاب و هوا رو ببينه ... بذار تو رو ببرن با خودشون ، ببرن يه قدم اون طرف تر كه زندگي جريان داره ... 
عظول دنيا خيلي بزرگه ... خدا از اون هم بزرگتره ... سقف و ديوارهاي دست و ديده ي ما در مقابل بزرگي خدا و دنياش هيچي نيستن .... باد رو نگاه كن همه چي رو تكون ميده ، همه چي رو ميبره ... درد ما كه اصلا كاري براش نداره ... باز كن پنجره رو ... بخند ... اشكاتو پاك كن ... پشت پنجره يكي داره خودش رو ميكشه كه دست تو رو بگيره و آرامش رو بهت نشون بده ... عظولم ... عظولي ... تو كه نمي خندي باز نميشه پنجره ي اتاق من ... تمام درها قفل ميشن ... بخند عظولي ... خنده ي تو تمام قفل ها رو ميشكنه .... 

وقتی بعد از اتمام یه کتاب دلت می خواد پاشی قدم بزنی ... دلت میخواد برگردی از اول بخونیش ... احساس میکنی نویسنده اش رو دوست داری و آرزو کنی کاش حلی اینجا بود تا در موردش باهاش صحبت کنی , معنیش اینه که اون کتاب کار خودش رو کرده ...
این حال من بعد از خوندن کتاب " کودکی که هرگز زاده نشد" اوریانا فالاچی .. است .

به دکتر حسن روحانی رییس جمهوری تحمیلی منتخب من : 

آنچه امروز شما را بر بلندای خواست ملتی با تاریخی پر از فراز و نشیب نشانده است , سلسله مسایلی است که از سال 88 و زودتر از آن شروع شده است و به اصلاحاتی نه چندان کند در سال 92 و به سود همای اقبال شما رقم خورده است . 

امیدی که امروز در دل میلیون ها ایرانی جوانه زد حاصل سریالی چندین و چند قسمتی و هنرمندانی به تعداد ملت ایران است .

 طعم دومزه ی پیروزی امروز میوه ی درختی است که در یک جنبش سبز سبز به رهبری میر در بند , در خاک حاصلخیز اندیشه ی ایرانی نشانده شد و با خون شهیدان معترض 88 و شاید حتی از آن مهمتر با اشتباه حاکمیت در خیانت به مردم بواسطه انتصاب فردی نا لایق به جای رییس جمهور منتخب ملت و جسارت , شجاعت و البته خطاهای بی شمار رییس جمهور حاکمیت , رشد یافت . و نهایتا آنچه باعث به بار نشستن این بیداری شد , تدبیر رهبران اصلاحات و فداکاری رقیب اصلاح طلب شما در این انتخابات و شعور ملی بود .

 من هم مثل همه ی هموطنانی که با معجون امید و ناامیدی برای انتخاب شما گام برداشتند امیدوارم حضرتعالی به این مهم و خواست واقعی ملت ایران توجه داشته باشید و برنامه هسته ای و رهایی و احقاق حقوق رییس جمهور منتخب واقعی مردم -میرحسین موسوی - و زندانیان بی گناه سیاسی به یک اندازه در اولویت کار شما قرار بگیرد .

سبز ... بنفش ...سبز

حال یک زندانی را دارم که فردا صبح ... درست همین فردا صبح به پای چوبه دار میرود ....
درست چهار سال پیش بود .. با اینکه من پیر شده ام , خیلی بیشتر از چهار سال , اما چقدر زود گذشت ...
دوباره من و انتخاب ... و این بار نه با افتخار که با شرمندگی انتخاب می کنم .... مثل زندانی سیاسی که بین جام زهر و تیر باران و حلقه دار حق انتخاب می گیرد ...
فردا به پای چوبه ی دار میروم ...
در شهر من اگر چه رنگی نیست اما این فضای مجازی جرات کرده بنفش بشود ... نمی دانم کی رنگ بنفش به جرایم اضافه می شود اما من همان نابخشودنی هشتادو هشتم , سبزم هنوز ... سبز سبز ... رنگ شال آن سید در بند ... رنگ بهار امیدی که در دلهامان خشکید ....
بنفش.. چه رنگ زیبا و مرموزی ... هم می تواند رنگ بهار باشد و هم پاییز ... هم درد باشد و هم مرهم ... هم رهایی باشد و هم بند ....
فردا ...درست همین فردا صبح ... باطناب بنفش خودم را به دار میزنم به امید رهایی ...

تولدت مبارک

به زنده در دلها , طاهره محرابی , رفیق رفته ام :
وقتی که می رفتی ... بهار بود
تابستان که نیامدی ... پاییز شد
پاییز که برنگشتی ... پاییز ماند
زمستان که نیایی ... پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات
فصل ها را به هم نریز ...
عباس معروفی

چقدر دلم می خواست امروز با شماره ای که به 0912 ختم میشد تماس میگرفتم .. تو گوشی را برمی داشتی ... همان سلام گفتن همیشگیت را می شنیدم ...می خندیدی و تولدت را تبریک می گفتم...
اما .... امروز 9 فروردین 92
من ... قبر تو ....شاخه گل رز قرمز .... تولدت مبارکی که در سکوت مرگ آور قبرستان گم می شود و پاسخی که هرگز نمی شنوم....
راستی , هنوز عاشق گل سرخی؟!

کلافه ...

فقط خواستم بنویسم .... به رسمی ماندگار که همیشه اگر پایانی با نشاط نداشت اما حجم دردت را ... دغدغه ات را سبک می کند .... سریز شده ام ... سرریز شده است همه چیز از ذهن و دل من ....  خسته ام ... اگر چه هنوز امیدوار .... خسته از چه؟ امید به چی ؟ نمی دانم .... سرریز شده ندانسته هایم ... کلافه ام کرده نادانی هایم .....  و ترسناک می شود همه ی این سردرگمی ها وقتی دو نفر انسان که قرار است بیندیشند ... عشق بورزند ... شک کنند ... ایمان بیاورند .... و زندگی کنند به من سپرده شده اند ... به منی که سراسر تردیدم ... سراسر نادانی و نا توانی ...

شک... این واقعیت برنده ... این فضای کاهنده ... این کلافگی بی انتها .....

همه چیز می تواند باشد و هرچیزی می تواند نباشد ... همه می توانند خوب باشند و هر کسی می تواند بد باشد ... همه چیز می تواند به پایان برسد و هر چیزی می تواند تمام نشود .... کلافه ام کرده این بغضی که روزهاست نمی ترکد ...  این اشکی که نمی آید ..این دردی که نمی رود ....

دلم برای امر و نهی های مادرم تنگ شده است ... جمعه است امروز ...  مادر به من بگو که ناخن هایم را باید باید باید!!! کوتاه کنم .. مرا بزور به حمام بفرست ..تمام دلم چرک شده است ... بگو که نمره ام باید چند باشد ... بگو با کی و تا کی می توانم بازی کنم .... بگو که امروز تنبیه خواهم شد و تا مدتها باید حبس شوم جایی خارج از تعقل .... هر چه می خواهی بگو مادر ...قول می دهم حتی یکبار نگویم : من دیگر بزرگ شده ام ...

چقدر سنگین است مسولیت ..وقتی خود بین زمین و آسمان معلقی ... چقدر وحشتناک است مرگ وقتی نگاهی چنین مضطرب به پشت سر داری ... بزرگ شوید فرزندان من ...تا من ناتوان تر نشده ام بزرگ شوید .... نگاهشان می کنم ... دو غنچه ی تا خدا دوست داشتنی ... برای هم می خندند و اشک من سرازیر می شود ...

ترس ... ترسی سیاه و چسبنده ... چون ریسمان به لبخند من آویزان است ... به آرامش من گره کور خورده است .... تو خدای من  ... نمی ترسی از این همه مسولیت ؟  کلافه نمی شوی ؟  اصلا تو هستی ؟ چیستی ؟ کیستی ؟

 

....

سال هشتاد و هشت دیده بودمش ، فتق نافی که از زیر پالتو هم پیدا بود .... چهره اش را از یاد برده بودم و حتی در نگاهم آشنا نبود.... پیراهنش را که بالا زد نوستالژی آن روزهای نه چندان دور معجون اندوه و آرامش شد ... اندوه به خاطر محرومیت بی پایان این مردم و آرامش , شاید چون آن روزها احساس مفید بودن داشتم .... آن فتق را خوب به یاد داشتم بیشتر از چشمانش ... بیشتر از نگاه دردمندش ... بیشتر از دستان پینه بسته اش ...بیشتر از صدای خش دارش ... چرا که فتقی که آن همه پیش رفته بود , شناسنامه زنان آن ایل بود ...سند درد و درد و درد!!!
تمام آن خاطرات جلوی چشمانم بود ... 
خانم ... شما باید بری شهر پیش جراح , من واقعا نمی تونم کاری برات انجام بدم ... 
و باز همان سماجت همیشگی : دا خوت جراحیم کن!! 
من پزشک عمومی ام کار من نیست ... 
ایسو سی نفسم یه کاری کن, ای کشتنه که ورداشتن کرم ایبرم . 
چند بار قبل و بعد از برداشت محصولات کشاورزی!!! فرستادم دنبال پسرش که بیاد براش توضیح بدم اما...
و چند روز بعد.. روز از نو ، روزی از نو ... 
امروز صبح آدرس دکتر حسینعلی حسینی - طبیب دل بسیاری از این مردم- رو بهش دادم ... سال هاست که آدرس مطب دکتر حسینعلی را برایش تکرار می کنم ... و یقین دارم که باز هم نمی رود همان قدر که می دانم حتی خودش هم می تواند هزینه جراحی را پرداخت کند ... اما واقعیت این است که بین این مردم و باور زندگی بدون رنج ، سال ها فاصله است ....

اربعین

 
دیروز اربعین بود .... با اینکه سمیه یکی از بهترین دوستانم و دخترش آوا مهمان من بودند و فرصت مرور خاطرات غیرمشترکمان کم بود اما تقریبا تمام روز را در کربلا بودم ..به یاد اربعین سال گذشته .... سفر خاصی بود برای من و سکینه ی عزیزم ... تمام آن ده روز تجربه بود ... مثل این بود که تمام تاریخ و جغرافی یک کشور جلوی چشمانت گشوده شود .... نگاه کوتاه این مردم به زندگی ... فقر و پایین بودن استاندارد ها .... ...دینی که مظلوم تر از 1400 سال پیش بود و هنوز الفبایش را یاد نگرفته اند ... خرافه پرستی ها .... رد پای جهالت ملت ما در گوشه گوشه عراق و از همه بدتر زنده شدن جنگ , همه و همه حزن آور بود ....
با این همه در کربلا و نجف با تمام دلتنگی هایت احساس غربت نمی کنی .... انگار دنیا و تمام خواسته های کوچکت تمام می شود در خیره شدن به پرواز کبوتران حرمشان ...نمی دانم این حس به خاطر چه بود؟ به خاطر سالها اتصال ما به فرهنگ حسینی یا ملکوت آن تکه از خاک ...
هر چه بود آن آرامش و استغنا برای من مقدس است با اینکه در صندوق نذورات هیچ پولی نینداختم ... با اینکه هیچ ضریحی را نبوسیدم ... با اینکه از هیچ امامی چیزی نخواستم ... اما نماز خواندن در سامرا و خیره شدن به قبرهای هنوز زیر آوار بمب گذاری چند سال پیش از زیباترین لحظه های تمام زندگیم بود و نجف و شاید همان تکه از آن که بنام علی بود ,شهری بود که دوست می داشتم.
به کوفه که رسیدم آرزو کردم مانند افراد مسن کاروان راحت می توانستم اشک بریزم , بدون فکر کردن و مچاله شدن زیر آوار تضادها ...
حال خوبی داشتم حتی همان لحظه ای که در بهت و برچسب الحاد همسفرانمان از روحانی کاروان خواهش کردیم روضه نخواند و مزخرف نگوید ... وقتی نمازها و رسوم جاری را به جا نمی آوردیم و حاج آقا در ملکوت سهله جلوی همه ارشادمان کرد و من و سکین به زور خنده مان را کنترل کردیم .... وقتی تقریبا با بی احترامی به شیخ گفتم خمس دزدی مذهب از مردم نادان است و وقتی از زنان کاروان ملتمسانه می خواستم پولشان را حرام اعراب نکنند و با واکنش تند همه روبرو می شدیم ...
دلم برای سهله و سامرا تنگ شده است و همان بغض میهمان من است حتی همین الان که می دانم اکثر دوستانم این پست را دوست ندارند ... حتی همین امروز که خسته ام از مذهبی که به واسطه آن تمام هویت این ملت را به تاراج برده اند .... و معتقدم تنها به علت همین سوء استفاده ها و نه به خاطر بد بودن آن , بهتر است دین در دل و خانه هایمان حبس شود و به دست حاکمان نیفتد ...
دلم برای نجف , کربلا , سهله و سامرا تنگ شده است ...
 

جمع اضداد

کسری را در حالی که سکسکه می کرد بالا و پایین می انداختم و خنده اش که هنوز آنقدر صدادار نشده  شیرین ترین طعم زندگی  را به من هدیه میداد ... ناگهان احساس کردم این شیرینی دلم را زد ... صدای یکی از پرسنل با خنده ی کسری  یک هارمونی مچاله کننده شد ... احساس کردم زمان جابجا شد و خاطره ای که محو شده بود زنده تر ازهمان روز جلوی چشمانم است ... گاها دچار این حالت می شوم و آنچه را که این حالت برایم فراهم می آورد اغلب , اسباب شادی نیست ...

چند روزی می شد که آمده بود درمانگاه ... آزمایش بارداری می خواست ... برایش آرزوی بچه ای دوست داشتنی کردم ... صورتش درهم رفت ... درحالیکه با اکراه و خواستنی تاریک می گفت : نه ... شوهرم راضی نیست!!  شرایط مالی مون.... 

آنچه بر لب من محو شد خنده ی چند لحظه قبل بود ....

چند هفته بعد شرایط به شدت بهم ریخته اش همه را متوجه و متاثر کرده بود ....  شوهرش زن گرفته بود در همان اوضاع نابسامان و فلاکت بار اقتصادیشان ....  بگذریم از ادبیات و رفتار دور از انسانیتش و اتفاق هایی که باورش در مخیله آدمی نمی گنجد ...

برای اولین بار در عمرم به ذلت افتادن موجودی شبیه انسان را آرزو کردم ...نه فقط همان روز ...که در تمام روزهایی که خانم ... را می بینم .... این واقعیت کثیف چند همسری هر بار که در ذهنم مرور می شود تمام تئوری های دینی و انسانیم را بهم می ریزد .... این رذالت شرم آور که تحفه ی اعرابی است که هنوز معنی ساده بهداشت و بد بودن بوی لباس های کثیف را نفهمیده اند .... آه ... برای منی که دینم را دوست دارم و و این واقعیت های مبهوت کننده با سند به پیام آور دینم نسبت داده می شوند , جمع اضداد چقدر کاهنده است ....

امروز مراسم تشییع آیت اله ملک حسینی بود ...
من شناختی در مورد ایشون ندارم اما کسی که طوری زندگی کرده که این همه آدم .. به هر علت.. درگیر مرگش می شن حتما قابل احترامه ...
روحش شاد.

فرزندانم ....

وقت سر خاروندن ندارم ... گاهی گیج می شم ... امروز ناهار رفتیم بیرون ... با هم گرسنه شدن ... غذا دادن به دوتاشون باهم سخت بود و بیشتر خنده دار .... کسری هر روز تپل تر می شه و صدرا همچنان بیگانه است با وزن گیری ... بعد از کلی مشقت تا نیم کیلو اضافه می کنه بیمار میشه و تحلیل می ره ... چند روزه سرما خورده .. حتی خونه نشین شدن من تغییری در روند سلامت صدرا ایجاد نکرد ...

چند روزی است حالم خوب شده .. عجب نعمتی است سلامتی .. فقط کسی که تازه از دردی طاقتفرسا رها شده می تونه عمق این حقیقت رو درک کنه .... 

زندگی هم مث آدما خوب و بدش با همه ... نه سیاهه نه سفید ... رنگ زندگی بعضی ها خاکستری روشنه و بعضی های دیگه خاکستری تیره ... تیره و روشنش شاید بستگی به نگرش آدما داره ...

امشب مرضی و ایمان ... اعظم و مهدی و امیرمحمد اومدن خونه .... امیرمحمد خیلی با مزه است ... تپلی .. آروم ... خوش خوراک ... درست مث اعظم..

صدرا بعد از اومدن کسری بزرگ تر شده .. دیگه کامل حرف می زنه امروز داشت با خودش حرف می زد و می گفت اشکال نداره ... شنیدن بعضی حرفها برا اولین بار از زبون بچه ها خیلی لذت بخشه .. مخصوصا عباراتی رو که می دونی موقع مکالمه تو با دیگری یاد گرفتن .... دیروز وقتی افتاد و گفت : آخ پشتم  نهایت بامزگی بود ....

روشن یا تیره ... خاکستری زندگی جریان دارد و مرگ مدتهاست که به من خیلی نزدیک است...

 

تو اینجایی ...

تو اینجایی پسر کوچولوی من ... اینجا .. کنار من ... در آغوشم ...

تو رو میشه بوسید ... طعم سیب می دهد گونه هایت .. طعم طراوت زندگی ...

نگاهت ..جذبه ای تا انتهای بودن ... نگاه به ظاهر خالی از مفهومت شکوه خدا را می پاشاند ... و دستان کوچکت ... چه عظمتی دارد این مخلوق وقتی انگشتان مرا می فشارد... تو آمده ای ... گردبادی آمد و رفته رفته دارد دور می شود ..تو را در آغوش من جا گذاشته ...

نمی توان انتظار داشت تکه ای از خدا بدون هیاهو و اضطراب در دامان انسانی دیگر بیارامد .... و تو در همین هیاهو ..از خدا به خانه ی ما آمدی ...  از روز آمدنت خانه پر شده از خدا ... از آرامش ... تمام بی قراری این چند ماه من تمام شده....  تمام کینه ها ... دلخوری ها... آشفتگی ها ... کسی نیست که دوستش نداشته باشم ...کسی نیست که از او رنجور باشم ... همه را بخشیده ام ... درد دارم درد بی امان و طاقتفرسا ..اما آرامم ... بسیار آرام ... انگار این دردها ... دردهای غبار روبی است ... دلچرکهای کهنه را می کند و جایش درد می گیرد ....

قشنگ است همه چیز... هوا ... شهر ... خانه ... زندگی ... دیدارها .... و از همه چیز قشنگ تر بوسه ی صدرا بر گونه ی توست .... خوشحالم که واسطه ی این داشتن شده ام ..... من اگر سکینه را نداشتم چقدر زندگیم بی رنگ بود ... عمیق ترین خواستنم از خدا این است که رنگ و رونق زندگی هم باشید .... امروز ... فردا ... و روزهایی که من و صداقت نباشیم ....

خدایا به خاطر تمام بداخلاقی های که با تو داشتم مرا ببخش ... می دانم که مرا خواهی بخشید ... تو مهربان تری از مادر ....

 

صدرا

تو که خوب نیستی انگار زمین دیگه نمی چرخه ... زمان متوقف می شه در یک اندوه آشفته ... هیچی سر جاش نیست ... آسایش معنا نداره .... هیچ چیز مهمی جز سلامتی تو وجود نداره ...

زود خوب شو صدرا کوچولوی من ....  دو روز مونده به اومدن کسرا این تب غیر قابل کنترل تو تمام انرژی و روحیه منو ازم گرفته .... نمی دونی چشمای خمارت چیکار می کنه با من .... زود خوب شو پسر کوچولوی من ....

کمی قبل از آمدنت...

پنج روز به آمدنت مانده پسر کوچولوی معصومم ...پنج روز.... دیگر به ثانیه ها هم اعتمادی نیست ... هر روز.. هر فردا .. آبستن هزاران درد پیش بینی نشده است ... هزاران از دست دادن ... هزاران مصیبت ...  متاسفم که با این روحیه انتظار آمدنت را می کشم ... با دلی پر از ترس ... نگرانی و اندوه .... اما ظرفیت هر کس برای غلبه بر کار دنیا و پذیرفتن و کنار آمدن با جبر خدا متفاوت است .... عمق نگاه من بسیار بسیار کمتر از ژرفای نگاه عمه زهراست ... در چشمان آدم ها می توان بزرگی دلشان را دید ... و من ... از تولدها بیشتر از مرگ می ترسم ... از سرنوشت نا معلومی که پشت هر آمدن است ... صدرا را که نگاه می کنم تمام وجودم دلهره می شود و تو ... صدرایی دیگر ... عاطفه ای بی حد و کاهنده .... مسولیتی بزرگ ...   سیدیداله شلنگ قبرستان را برداشته بود خون عمه را از روی موزاییک ها می شست

...خدای مهربان ... خدای خیلی مهربان ... من این عبارات را نمی فهمم ... لمسش نمی کنم ... من از این خدای مهربان بسیار دلگیرم ... دوستش ندارم ..مدتهاست دوستش ندارم ... تنها از او می ترسم ... بسیار می ترسم .... و در این آشفتگی منتظر آمدن تو هستم .. که بیشتر بترسم .... خدایا من از تو وحشت دارم ... 

خدای مهربان تو را به بزرگیت با فرزندان من مهربان باش.

لا لا لالا گل نرگس چه نازه

الهی زندگی با تو بسازه

لالا لالا گل ارکیده ی من

نباشه سرنوشتت با تو دشمن

لالا لالا گل خوشبوی مریم

نشینه توی چشمات غصه و غم

لالا لالا گل زیبای خندون

نباشی لحظه ای زار و پریشون 

خوش بحال آسمون ها ....

خوش به حال خاک .... خوش به حال افلاک .... خوش به حال سردخانه ای که امشب شما میهمان آن هستی .... خوش به حال آبی که جلوی سرد خانه با خون شما به خاک می پیوست .....

آه عمه جان ... بد به حال سیدی که سال ها هم لحظه ی شما بود .... راستی کدام یک شبیه دیگری شدید؟ چقدر متانت و صبر در نگاه و رفتار مردتان بود ....

دلم گرفته .... رفتن شما خود آخ تا قیامت بود ...آه ه ه ه ه ه ه! تمام من درد می کند .... باور ...باور عمه ی اهورایی ام ... چقدر خوب است که آدمی خیلی اتفاق ها را باور نمی کند .... چقدر خوب است که من باور نمی کنم آن پارچه ی خون آلود تن پاک شما را در آغوش گرفته بود ... آن جوی خون جاری از آن میت .... آه عمه زهرای دوست داشتنی ام ....  رفتن شما ..رفتن تمام ایل بود ... رفتن قداست یک فامیل ...

 آن غروب ... خانه عمو.... احساس کردم در شما محو شده ام ... موقع وضو گرفتن احساس می کردم نورانی شده اید .... و آخرین جمله هایتان : آروم باشید عزیزانم خدا حتما  صبر میده .... فکر نکنم دیگه مصیبتی باشه که من تحملش رو نداشته باشم...

اما هیچ کس طاقت درد نبودن شما را ندارد ... جای نبودنتان درد دارد عمه ... درد ... درد ... درد.....

 

پاداش دردهایم ....

کسا بخور .... کسا بگیل(بگیر) ...کسا بیا...... هر روز ماشین هایش را یکی یکی روی شکم من می ذاره و می گه : کسا بگیل ... بازی کن .... وقتی غذاشو  به کسرا تعارف می کنم با تمام دل و صورتش می خنده و حرف مرا تکرار می کنه ....

دیشب خونه مهندس اندرخور بودیم .... کلی بچه اونجا بود ....  با مهدی سیدکرامت از همه دمخورتر بود ...واضحا احساس بزرگتر بودن می کرد و سعی می کرد پریدن از روی بالش ها رو بهش یاد بده .... وقتی مهدی به دکمه های تلویزیون دست می زد با اینکه خودش هم همون کار رو می کرد می گفت: مهدی نکن.

دیشب اصراری نداشت که همه چیز مال خودش باشه ... از بچه های بزرگتر که به عمد یا اتفاقی کتک می خورد گله ای نداشت ... حتی وقتی سرش خیلی محکم خورد به دیوار بیشتر از ده ثانیه گریه نکرد و در امتداد گریه شروع کرد به قهقه خندیدن با مینا .....خلاصه همه جوره پایه بازی و ارتباط بود.

بزرگ شده ای صدرای من .... خیلی بزرگ .....

توی درد و کم آوردن این روزها تماشای تو آرامبخش ترین است ... چقدر دوست داشتنی هستی پسرک مامان.

علاقه اش به کتاب و موسیقی منو به وجد میاره .... به قول لیلا کتابهاشو بیشتر از ماشین هاش دوست داره. وقتی براش کتاب می خونم تمام وجودش گوش می شه انگار غرق می شه تو کتاب ها. کاش می دونستم چه حسی داره و کتاب چه مفهومی براش داره. به بعضی از کتابها حتی بعضی از شعرهاش علاقه اش رو نشون میده جالبه که می دونه شعری رو که دوست داره تو کدوم صفحه است ...ورق می زنه و اصرار میکنه که همونو براش بخونم.

وقتی که من تنها میشم

دلم یه خورده تنگ می شه

بازی من با تلفن درنگ درنگ درنگ میشه

تاتی کوچولو دوست منه

فقط به اون زنگ می زنم

میگم الو الو سلام

گوشی رو بردار که منم

وقتی شعرهاش رو از حفظ می خونم معترض می شه و حتما باید کتاب جلوم باشه و اون هم نیگاش کنه

شب شده مانی (صدرا)بیتاب

دلش می خواد یه چرت خواب

ناناز بالش میاره

زیر سرش میذاره

لالالالا لالایی

صدراکوچولو کجایی

رو رختخواب نازش

لالایی میگه نانازش

ناناز پیشش نشسته

چشمای صدرا بسته

یواش یواش ناناز جون

میاد از اونجا بیرون

صدرا توی اتاقه خوابیده چاقه چاقه

امروز ۲۰۳ روز از بودن کسرایم می گذرد و من هر روز احساس می کنم چقدر جایش در بازی های صدرا خالیست و در آغوش من و صداقت .... بچه داری سخت ترین کار دنیا و بچه عزیزترین آفریده خدا ...

چقدر بی رحمانه است کار خدا وقتی فرزندی را از مادرش می گیرد .... به ازای درد و درد و درد بچه ای را به تو می دهد به ازای شیرینی هایش هزار درد و استرس دیگر به تو تحمیل می کند و یک روز آغوشت را از داشتنش خالی می کند و می گوید: امانت بود دست تو و تو می مانی و دردی ابدی ...

امانتی هایت را از من و صداقت نگیر خدایا.... آخ اکرم بر تو چه گذشته است تمام این روزهای بدون ترگل

 

تبریک می گم رفیق....

Click for larger version

این روزها حجم اندوه آنقدر زیاد است که شادیهای بزرگ هم در آن گم می شوند .....

قبولی حلی در امتحان دستیاری یکی از قشنگ ترین اتفاق های ممکن بود .....اگرچه قبولی حلی یعنی جای خیلی خالیش .... یاسوج هر سال و ماه از عزیزان من خالی و خالی تر می شود و این بار رفتن نزدیک ترین رفیق.

با این حال خدا رو شکر که این رفتن در جهت موفقیت و تعالی است ..... باشد که هر روز شادتر و موفق تر باشی رفیق.

 

عزیزم جشن میلادت مبارک ....

منظورش را نمی فهمم صداقت ... اصلا منظورش را نمی فهمم ... خدا را می گویم .... گاهی مصر می شود که حتی اندک بهانه های شادی را هم از ما بگیرد .... مرداد امسال  میلاد تو همزمان شد با یک مصیبت بزرگ در خانواده من .... و سالروز جشن ازدواجمان را در قبرستان و مراسم تشییع سپری کردیم .....

دلم خیلی گرفته ... این روزها دلم خیلی می گیرد .... از عزرائیل می ترسم و بیزارم .... صدرایمان هر روز شیرین تر می شود مثل همین الان که ظرف حلیم را آورده و بااشتها می خورد و به من تعارف میکند که حلی بخور..... کسرایمان در را راه است دیگر حتی صدرا هم بودنش را باور کرده ...با این حال من دلتنگم و مضطرب .... انگار در جای جای مسیرهایمان عزرائیل با نگاهی کج کز کرده ...وحشت دارم از روزی که .... و شاید همیشه منتظرم ...

نمی دانم شاید حق با تو باشد و این روزهای من دستاورد پروژسترون است و انتظار تو برای پایان مهر بی فایده نباشد ....

اگر امید نبود چقدر روزها طاقتفرساتر می شدند ....

در این آشفته بازار تولدت مبارک شاخه ی افتاده ی سیب .... تولدت مبارک عزیزم

خلا’....

به آخر رسیده بود به گمانم ... همه چیز به آخر رسیده بود .... آن شیون های تا مغز استخوان حکایت کننده پایان تمام بودن ها بود .....

به یاسوج برگشته ام از جنگی نابرابر میان من و اندوه ...شکست خورده ... به زندگی برگشته ام ....

در گوشه گوشه ی خانه عموجبار هنوز تا همیشه صدای فغان و ناله به آسمان است .... زندگی از تک تک آنها برگشته ....

رمضان امسال با مرگ احسان شروع شد ..... رمضان و گرما و سوگ .... جای خالی یک جوان بیست و چهار ساله .....

متنفرم از یادآوری این چند روز ..... وحشتناک تر از همه ش یکی دو ساعتی بود که با دخترعموها پشت در غسال خونه بودیم ..... جهنم ... خود جهنم بود ..... گریه می کنی ... ناله می زنی .... اما مطمئنی یکی را برا همیشه از دست داده ای... مطمئنی تعداد زیادی از نزدیکانت برای همیشه داغدار شده اند ... در اوج اندوه عصبی می شوی.. از خدا دلگیری ... از اینکه همه چیز را باید با راست یا دروغ حکمتی ناشناخته بپذیری ...

خدایا تو که هر کاری بخوای می کنی و هرکاری می تونی بکنی .... صبر بده ... به آن خانه ی درد زده صبر بده....

 

کسرا

خسرو اول (کسری) انوشیروان دادگر، شاهنشاه ایران از سلسله ساسانیان بین سالهای 531 تا 579 میلادی بود. کسری انوشیروان مشهورترین و بزرگترین پادشاه ساسانی و یکی از تاثیر گذارترین شاهان ایران در طول تاریخ بوده است. در زمان او قصرهای باشکوه، شهرها، راه های تجاری، پل ها و سد های بسیاری ساخته شدند که برخی از آنها تا این زمان نیز همچنان پا بر جا هستند. در زمان فرمانروایی او دانش و هنر در ایران و امپراتوری ساسانی به نهایت شكوه و عظمت خود رسیده بود. دوره شاهنشاهی او به همراه دوره فرمانروایی نوه اش یعنی خسرو دوم (خسرو پرویز) به عنوان دومین دوره طلایی امپراطوری ساسانیان شناخته میشود.

به تخت نشستن کسری:

کسری فرزند قباد پادشاه ساسانی بود و پس از پدر بر تخت شاهی نشست. او در زمان پادشاهی پدرش نیز بسیار بر تصمیمات قباد تاثیر گزار بود و پدرش را در لحظات سخت، فراوان یاری نمود. بطوريكه فتنه مزدکیان در دوره پادشاهی قباد توسط کسری ناکام ماند. از آنجا که خسرو اول بسیار انسان فرهیخته و دارای منش والایی بود، بزرگان به او لقب انوشیروان یا دارنده روح جاویدان دادند. فردوسی بزرگ درباره به تخت نشستن او میفرماید:

چو کسری نشست از بر گاه نو همی خواندندی ورا شاه نو

بشاهی بر او خواندند آفرین بفرمان او شد زمان و زمین

جهان تازه شد از سر گاه اوی ابا گرگ و میش آب خوردی بجوی

بگفتند کان شاه جاوید باد فرش برتر از فر جمشید باد

ز بس خوبی و داد و آیین اوی وزان نامور دانش و دین اوی

ورا نام کردند نوشیروان که مهرش جوان بود و دولت جوان

درباره جوانمردی و دادگری کسری:

بیشک میتوان گفت که کسری انوشیروان مظهر ستم ستیزی و عدل و داد در جهان میباشد و از اینروی به او لقب دادگر داده اند. او فرمان داده بود که هر ایرانی که احساس مینماید حقش پایمال شده یا به او ستمی روا شده است در هر زمان از شبانه روز بدون توجه به اینکه شاه مشغول چه کاریست، میتواند به نزد شاه آمده و دادخواهی کند و تا زمانی که مشكلش حل نشده از بارگاه شاه نرود. این دستور را به تمامی حاکمان محلی نیز داده بود و آنها را مجبور کرده بود تا همانند خود شاه، چنین کنند. فردوسی درباره دادگری کسری میفرماید:

نشست از بر تخت نوشیروان خجسته دل افروز شاه جوان

جهانی به درگاه بنهاد روی هر آنکس که بد در جهان داد جوی

بآواز گفت آنزمان شهریار که جز پاک یزدان مدارید یار

که داننده اویست و هم رهنمای هم او دست گیرد بهر دو سرای

مباشید ترسان ز تخت و کلاه گشادست بر هر کسی بارگاه

هر آنکس که آید بروز و بشب ز گفتار بسته مدارید لب

اگر می گساریم و با انجمن ور آهسته باشیم با رای زن

بچوگان و بر دشت نخجیر گاه بر ما شما را گشاده است راه

بخواب و به بیداری و رنج و ناز از این بارگه کس مگردید باز

مگر آرزوها همه یافته مخسبید یکتن زما تافته

بدانگه شود شاد روشن دلم که رنج ستمدیدگان بگسلم

مبادا که از کارداران من گر از لشکر و پیشکاران من

بخسبد کسی با دلی دردمند که از درد او بر من آید گزند

سخن گر چه اندک بود در نهان بپرسد ز من کردگار جهان

ز باژ و خراج آن کجا مانده است که موبد به دیوان ما رانده است

نخواهند نیز از شما زر و سیم مخسبید زین پس دل از من به بیم

برآمد ز ایوان یکی آفرین بخورشید بر شد بروی زمین

که نوشیروان باد با فرهی همه ساله با تاج شاهنشهی

درباره جنگ آوری و دستاوردهای نظامی خسرو انوشیروان:

کسری انوشیروان ارتش را به شیوه ای نوین سازماندهی نمود و ایران را دارای ارتشی حرفه ای کرد. در ابتدای فرمانرواییش صلحی ابدی با امپراتور روم جوستینیان اول منعقد نمود، اما دست اندازیهای رومیان به مناطق مرزی ایران، کسری را وادار نمود تا در سال 540 میلادی با روم وارد جنگ شود.

او به سوریه لشكر کشید و شهر انطاکیه که سومین شهر مهم امپراتوری روم بعد از قسطنطنیه (کنستانتینوپل) و اسکندریه بود را تصرف کرده و برای گوشمالی دادن رومیان شهر را به طور کامل ویران نمود و شهری زیبا تر از انطاکیه به نام زیب خسرو در نزدیکی تیسفون ساخت و همه ساکنان انطاکیه را در آنجا منزل داد. رومیان این شهر را خسرو-آنتیوک و تازیان آنرا رام الله مینامند.

نکته جالب در تصرف انطاکیه این است که بعد از اینکه ایرانیان این شهر را گرفتند، انوشیروان به شدت سپاهیان را از آزار اسیران رومی منع کرد که این امر بر خلاف سنت آن روزگار بوده و نشانگر جوانمردی کسری میباشد. فردوسی بزرگ در این باره میفرماید:

خروشی بر آمد ز درگاه شاه که ای نامداران ایران سپاه

همه پاک از این شهر بیرون شوید بتاریکی اندر به هامون شوید

اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر و گر غارت و شورش و دار و گیر

بگوش من آید به تاریک شب که بگشاید از رنج یک مرد لب

هم اندر زمان آنکه فریاد ازوست پر از کاه بینیدش آکنده پوست

خسرو سپس به لازیکا (گرجستان کنونی) یورش برد و جوستینیان نیز بلیساریوس یکی از بزرگترین سرداران روم در طول تاریخ را به مقابله او فرستاد. بلیساریوس در مقابل کسری کاری از پیش نبرد و به شدت شکست خورد.

پس از پیروزیهای قاطع ایرانیان پیمان صلحی به مدت 50 سال بین ایران و روم بسته شد و رومیان متعهد شدند تا در این 50 سال همه ساله به ایران خراج بپردازند و ایران نیز در مقابل لازیکا را به روم بازگرداند.

در این هنگام ترکهای شمال ایران به هیاطله حمله کردند و مشغول فتنه افکنی و ناامن ساختن مرزهای ایران بودند که کسری به جنگ آنان شتافت و ترکان را به سختی شکست داده و به پشت رود سیحون راند.

در سال 570 میلادی حبشیان (اتیوپی) به یمن حمله کردند و شاه یمن از خسرو کمک خواست. کسری انوشیروان سپاهی را به فرمانده ای وهریز به یمن فرستاد و حبشی ها را از آنجا بیرون کرد. از آن زمان تا یورش تازیان، یمن یک ساتراپی (استان) ایران بود.

در سال 571 جنگ جدیدی با روم بر سر ارمنستان در گرفت و کسری قلعه دارا در رود فرات را تصرف نمود و به سوریه و ترکیه کنونی حمله کرد و پیروزیهای بزرگی در این مناطق به دست آورد.

نقشه ایران در زمان خسرو اول (کسری) انوشیروان دادگر

درباره دانش و هنرپروری کسری انوشیروان:

انوشیروان دادگر دارای شخصیتی بسیار هنر دوست و دانش پرور بوده است و عقاید مخالفان خود را تا جایی که به امنیت کشور لطمه وارد نمی کرد، تحمل می نمود.

به فرمان او کتاب اوستا در یک مجموعه منظم جمع آوری شد و آنچه امروزه از اوستا باقی مانده، دست آورد کوشش های انوشیروان است. همچنین کتاب ارزشمند بیدپای هندی یا همان کلیله و دمنه به دستور کسری به ایران آورده شد و به زبان فارسی پهلوی ترجمه شد. در مقدمه شاهنامه ابومنصوری در این باره آمده است: "از کسری انوشیروان چیزی مانده است که از هیچ پادشاه نمانده است (یعنی کلیله)."

بازی شطرنج نیز به فرمان او از هند به ایران آورده شد و رواج یافت.

دانشگاه پزشکی گندی شاپور در زمان او ساخته شد و می توان از آن به عنوان اولین دانشگاه پزشکی جهان با ساختار مدرن نام برد. در زمان کسری کتابخانه دانشگاه گندی شاپور بزرگترین کتابخانه جهان محسوب می شد.

در دوره پادشاهی خسرو انوشیروان، امپراتور روم جوستینیان که یک مسیحی متعصب بود، آکادمی آتن که آخرین پایگاه تدریس آیین های غیر مسیحی در روم بود را بست و اساتید مکتب افلاطونی نو که هفت نفر بودند به ایران و دربار ساسانیان پناه آوردند و با پیشواز گرم کسری روبرو شدند.

در دربار کسری، هفتاد تن از بزرگترین دانشمندان آنروز ایران و جهان حضور داشتند که او را در امور مختلف کشورداری یاری می نمودند.

زمانیکه فتنه نوشزاد یکی از فرزندان انوشیروان که به دین مسیح گرویده بود و با همدستی مسیحیان علیه پدرش شورید به دست ارتش ایران ناکام ماند، کسری همه مسیحیانی را که دسیسه کرده بودند را بخشید و از مجازات آنان چشم پوشی نمود.

اصلاحات کسری:

کسری انوشیروان سیستم مالیاتی کشور را اصلاح نمود و قانون مدونی برای اخذ مالیات بر اساس میزان داراییهای اشخاص وضع نمود تا هم درآمد پایداری برای دولت فراهم شود هم به طبقات کم درآمد فشاری وارد نیاید. او طبقه دهقان یا همان خرده مالکان را تقویت نمود و برخی مسولیتهای لشکری را نیز به آنان سپرد تا هم پشتوانه محکمی برای ارتش پدید آید هم از قدرت گرفتن بیش از حد اشراف جلوگیری شود. کسری اموال و داراییهایی را که در دوران فتنه مزدکیان از طبقات مختلف مردم گرفته شده بود را به آنان باز گرداند و کشور را از هرج و مرج رهایی بخشید.

او کشور را به چهار بخش تقسیم کرد و اداره امور نظامی هر بخش را به یک اسپهبد سپرد و لقب ایران اسپهبد را از میان برداشت تا تمرکز قدرت نظامی در دست یکنفر نباشد.

خسرو ارتش ایران را ساماندهی نمود و یک ارتش حرفه ای و بسیار با دیسیپلین که سربازان آن حقوق منظم دریافت می کردند تشکیل داد. ارتش ایران در زمان انوشیروان از نظر نظم و تشکیلات بسیار پیشرفته تر از ارتش روم بود.

در دوره شاهنشاهی ساسانیان و بخصوص دوره کسری انوشیروان، بازرگانی در نهایت رونق خود بود و ایران قطب اقتصادی جهان محسوب میشد. استفاده از پول یکسان در کشور و نوعی بانکداری نیز رواج داشت، بطوریکه واژه چک از زبان فارسی به زبانهای اروپایی رفته است.

انوشیروان همچنین یکی از پرکارترین شاهان ایران در زمینه عمران و آبادانی بوده و سدهای فراوانی در دوره او بخصوص روی رودخانه های دجله و فرات ساخته شدند. ساختمان باشکوه طاق کسری در تیسفون نیز در دوره او ساخته شد.

ملاصدرا

ملاصدرا

صدرالدین محمد بن ابراهیم قوام شیرازی معروف به مُلاصَدرا و صدرالمتألهین متأله و فیلسوف شیعه ایرانی ، یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان و روحانیان جهان اسلام در سدهٔ یازدهم هجری قمری و بنیان‌گذار حکمت متعالیه است.

ظهور ملاصدرا در حوالی پایان هزارهٔ اول پس از پیدایش اسلام به وقوع پیوست، و لذا، کارهای او را می‌توان نمایش دهندهٔ نوعی تلفیقاز هزار سال تفکر و اندیشهٔ اسلامی پیش از زمان او به حساب آورد.

 

کودکی و نوجوانی

ملاصدرا در روز نهم جمادی‌الاول سال ۹۸۰ هجری قمری، در شیراز و در محلهٔ قوام زاده شد و او را محمد نام نهادند. به روایتی پدر او خواجه ابراهیم قوام، مردی دانشمند و وزیر فرماندار پارس بود و صدرالدین محمد تنها فرزند او، حاصل یک دعا بودبه باور هانری کربن خواجه ابراهیم بازرگان بود و به خرید و فروش مروارید، شکر بنگاله و شال کشمیری می‌پرداخت. وی هر از گاهی برای به دست آوردن مروارید به مغاص لؤلؤ در بحرین می‌رفت

ابراهیم قوام در آغاز، محمد کوچک را به مکتب‌خانهٔ ملااحمد در محلهٔ قوام و به نزد ملااحمد برد. محمد دو سال در این مکتب‌خانه خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را فراگرفت. سپس او را به یک معلم خانگی به نام ملا عبدالرزاق ابرقویی سپردند تا به محمد صرف و نحو بیاموزد

دو پیشامد سبب وقفه در تحصیل محمد نوجوان شد، یکی وفات ملا عبدالرزاق ابرقویی بود که محمد نوجوان را در مرگ استاد خود سوکوار کرد و دیگر وفات شاه تهماسب یکم صفوی و به پادشاهی رسیدن شاه اسماعیل دوم صفوی که سبب ناامنی ایران از جمله شیراز گشت، و ابراهیم قوام از بیم جان خانوادهٔ خود را از شیراز به امیرنشین‌های جنوب خلیج فارس کوچاند

پس از مرگ یا کشته شدن شاه اسماعیل دوم و با به فرمانروایی رسیدن شاه عباس یکم دوران هرج و مرج به پایان رسید و ابراهیم و خانواده‌اش به شیراز بازگشتند. محمد به فرمان پدرش به بصره رفت و در حجرهٔ بازرگانی شیرازی به نام یوسف بیضاوی که پدرش با او قرارداد بازرگانی بسته بود، به کار مشغول شد.

سه ماه پس از آن، ابراهیم قوام به دیار باقی شتافت و محمد سوکوار ناگزیر به شیراز بازگشت و به گرداندن حجره‌های بازرگانی پدرش پرداخت

زندگی و تحصیل در قزوین و سپس اصفهان

ملاصدرا در سن ۶ سالگی به همراه پدرش به قزوین رفت و دوران نوجوانی وجوانی اش را در آن سامان سپری کرد، او درمدرسهٔ «التفاتیه» قزوین حجره‌ای داشت که هم اکنون نیز برای بازدید «طلبه‌ها» و «گردشگران» پابرجااست، سنگ بنای پیشرفت علمی اودر حوزه‌های علمیهٔ قزوین بود. در همان‌جا با شیخ بهایی و میرداماد آشنا شد و پس از انتقال پایتخت به اصفهان، با استادانش به اصفهان مهاجرت نمود

او در مدرسهٔ خواجهٔ اصفهان از محضر درس استادانی چون شیخ بهایی، میرداماد (معلم ثالث) و میرفندرسکی بهره جست. ملاصدرا دروس فقه، علوم حدیث و تفسیر را از شیخ بهایی، حکمت الهی و حکمت شرق و غرب را از میرداماد و علم ملل و نحل را از میرفندرسکی آموخت.

به هر حال شاه عباس یکم در پایان سال ۹۹۹هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۶، از قزوین به اصفهان نقل مکان کرد و این شهر را به پایتختی خویش برگزید.

در بخش‌کردن میراث یکی از توانگران اصفهان، هوش، آگاهی و دانش ملاصدرا در مسائل فقهی بر شاه عباس آشکار شد و شاه تصمیم گرفت تا از مدرسهٔ خواجه بازدید کند و با شیخ بهایی و ملاصدرا بیشتر آشنا شود

دوران تبعید

ملاصدرا پس از کسب درجهٔ اجتهاد، به تدریس در مدرسهٔ خواجه پرداخت، اما از آنجایی که نظریاتش در برخی مسائل فقهی با بیشتر دانشمندان قشری اصفهان متفاوت بود، او را به بدعت‌گذاری در دین متهم ساختند و خواهان اخراج او از مدرسه و در نهایت تبعید او از اصفهان شدند. بدین سان ملاصدرا از اصفهان تبعید شد. او راه مورچه‌خورت را در پیش گرفت و از آن‌جا راهی کهک قم گشت. از جمله اتهام‌هایی که به وی می‌زدند ترویج همجنس گرایی و تبلیغ عمل لواط از سوی وی بود.

ملاصدرا در دوران تبعید به حوزه‌هایی رفت اما به او اجازه نمی‌دادند.جلوی دگر اندیشی گرفته می‌شد و او را مرتد اعلام می‌کردند.ملاصدرا به مدت ۵ یا ۷سال در کهک قم و در تبعید زیست، اما هرگز کار تدریس و پژوهش را رها نکرد و در همان روستای کوچک و دورافتاده به برگزاری جلسات درس مبادرت نمود. دروس وی بیشتر دربارهٔ افکار و باورهای حکیمان و دانشمندان ایرانی مانند شهاب‌الدین سهروردی، ابن سینا و ابویعقوب الکندی و برخی از دانشمندان اندلسی هم‌چون ابن عربی و ابن رشد بودندبه روایتی دیگر، او در این مدت به ریاضت و عبادت پرداخت و مدتی را نیز در شهر قم سپری نمود

بازگشت به شیراز

حکومت صفوی و در رأس آنان شاه عباس تمایلی به تبعید ملاصدرا از اصفهان نداشتند و شاه عباس به اجبار علمای اصفهان به این کار تن داد. از این رو، الله‌وردی‌خان حاکم فارس، بر آن شد که برای این دانشمند در شیراز مدرسه‌ای ساخته و از او برای تدریس در این مدرسه دعوت کند. با پایان یافتن ساخت و ساز بخش مهمی از این مدرسه که بعدها به مدرسهٔ خان نامی شد، الله‌وردی‌خان از ملاصدرا پنهانی دعوت نمود تا به زادگاه خویش بازگردد.

ملاصدرا پس از بازگشت به شیراز، تدریس در این مدرسهٔ نوساز را آغاز کرد. در این مدرسه افزون بر حکمت و فقه، ادبیات، اخترشناسی، ریاضیات، شیمی، معرفةالارض (زمین‌شناسی) و علوم طبیعی نیز تدریس می‌شد. اهمیت این مدرسه از مدرسهٔ خواجهٔ اصفهان نیز فزونی یافت.[

ملاصدرا شیعه‌مذهب و پیرو آئین دوازده‌امامی بود، به اصول و فروع دین اسلام و مذهب شیعه اعتقاد داشت اما در عین حال، بسیار انعطاف‌پذیر بود و اگر نگرش‌های برخی از دانشمندان سنی‌مذهب مانند ابن عربی و یا ابن رشد را درست می‌یافت، می‌پذیرفت.

عرفان شیعی

ملاصدرا بر این باور بود که مذهب شیعه دو وجه دارد، وجه ظاهری، یعنی همان شریعت و احکام دینی، و وجه باطنی، که همان درون‌مایه و حقیقت مذهب شیعه‌است و ملاصدرا آن‌را عرفان شیعی می‌نامید. او برای رستگاری انسان، هم شریعت و پایبندی به فرایض دین را لازم می‌شمرد و هم سیر و سلوک عرفانی برای رسیدن به حقیقت مذهب شیعه را ضروری می‌دانست. این در حالی بود که بیشتر دانشمندان قشری اصفهان، دید خوبی نسبت به عرفان نداشتند. ایشان بر این باور بودند که بسیاری از عارفان، به احکام دین اسلام پایبند نیستند و عمل به فرایض دینی را برای رسیدن به رستگاری لازم نمی‌بینند. یکی از دلایل تبعید ملاصدرا از اصفهان همین باور بود.

ملاصدرا اگرچه به عرفان باور داشت، اما کوتاهی از احکام و واجبات دین را به بهانهٔ سیر و سلوک عرفانی رد می‌کرد. با دانشمندان قشری نیز به دلیل ستیز با عرفان شیعی مخالف بود. هم‌چنین با برخی از صوفیان که عمل به واجبات دینی را ضروری نمی‌دانستند، مخالف بود. البته برخی معتقدند ملاصدرا با ادغام فلسفه وعرفان نا خواسته راه را برای بسته شدن مسیر فلسفه ورزی در جهان اسلام فراهم کرد.


دیدگاه ملاصدرا پیرامون تقلید

در آثار ملاصدرا ده‌ها صفحه عليه تقليد و تعصب و اهل تقليد و تعصب، مطلب وجود دارد. وی در اسفار چنین آورده که: «خداوند از تقليد نهی كرد، مقلدان را نكوهش كرد و آنان را بفرمود تا در جرگه اهل انديشه و معرفت در آيند و ايشان را بيم داد از پيروی پيشينيان و تقليد اسلاف و مشايخ گذشته».

ملاصدرا در طول زندگی علمی‌اش، دیدگاه‌های گوناگونی را پیرامون مسئلهٔ تقلید عنوان کرده‌است. گاهی آن‌را با شروطی پذیرفته و گاه به کلی آن‌را مردود شمرده‌است (مانند نوشتار او در کتاب المشاعر). شاید به سبب مخالفت برخی علمای اصفهان با او و به این دلیل که ایشان را برای راهنمایی مردم واجد شرایط نمی‌دانسته‌است

می‌توان چنین گفت که ملاصدرا بر این باور بوده که فراگیری دانش از جمله فقه، حدیث و تفسیر و نیز سلوک در عرفان شیعی بر همهٔ مسلمانان واجب عینی است، نه واجب کفایی، و هر مسلمان باید با فراگیری این دانش‌ها به درجهٔ اجتهاد برسد و اگر گروهی از مسلمانان بنا به دلایلی پذیرفتنی به این درجه دست نیافتند، آن‌گاه می‌توانند از مجتهد تقلید کنند، به شرط آن‌که تقلید ایشان آگاهانه بوده و واجد بودن مجتهد نیز بر ایشان آشکار شده باشد.

ملاصدرا با پیرپرستی مخالف بود و اگر او را صاحب کرامات می‌نامیدند، نمی‌پذیرفت.

 

سلام زهره کوچولو.....

به خانه ی خودت می روی ...یک روز ... دو روز ...سه روز دیگر.....به خانه ی خودت می روی ....

حس غریبی است ... با تمام قشنگی هایش حس غریبی است .... چند روز پیش زیلایی بودم در یک مراسم بکر عروسی... همه چیز بکر بود ... رسوم .... عواطف .... دغدغه ها ... همه چیز .... ملاهومان برای دخترش که عروس شده بود زار زار گریه می کرد .... می گفتند از چند روز قبل با همسر و دخترش که عروس می شود دور هم می نشینند و گریه می کنند .... دلتنگی من نیز شاید از همین عاطفه بکر برخاسته باشد ... دخترم عروس می شود ...شوهرش مرد خوبیست .... دیدنش در رخت عروسی سالهاست که آرزوی من است ... با این همه دلتنگم .....

زهره کوچولو می رود که زن خانه شود ... مسولیت های سخت زندگی ... مسیرهای پیش بینی نشده .

مادر خواهی شد ... حس متعالی مادر شدن ...زهری شیرین ... دردی خواستنی .... دلتنگم و خوشحال .

با تمام دلم خوشبختیت را از خدا می خواهم ..... با هم نشستنتان غزل باران عزیزم...

 

 

امروز عیده ...

امروز عیده ... خیابانها را متفاوت با سایر اعیاد تزئین کرده اند ... به هر قیمتی هست باید مردم به این نتیجه برسند که عید است ....خیلی ها دنبال اینند که مناسبت های مهم زندگی شان را در امروز بگنجانند .... منم امروز را متفاوت شروع کردم ... ساعت ۵ صبح با تنگی نفس از خواب بیدار شدم احساس کردم فرزندم چهار نفر شده و تمام ریه هایم را پر کرده ...برای نفسی راحت کشیدن تلاش کردم ... اما این روزها سخت است راحت نفس کشیدن .... انگار باید طعم مرگ بدهد ... مزه ی نفس بریدن .. از نفس افتادن ....

صدرا ناآرام بود ... بلند شدم در آغوشش گرفتم ...خوابید ... نیم ساعت بعد خواستم به رختخوابش برگردانمش اما مقاومت کرد...انگار از یک ناامنی در خواب به آغوش من...آغوش مادر... گریخته بود ....با همان ولع همیشگی شیرش را خورد و دوباره خوابید ...

یاد مینا خانه را پر کرده بود .... تلاش کردم برای گریز اما نشد .... مضطرب شدم ... دلتنگش شدم ... به آشپزخانه پناه بردم .... ظرفهای نشسته دیشب ..... دهن کجی می کردند.... بعد از شستن ظرفها و لباس ها  ..آشپزی معقول ترین کار بود برای امروزی که شیفت صبح بودم ....برای خرید رب گوجه بیرون آمدم ...مردی جلوی مغازه اش را می شست .....خیابانها خلوت خلوت بود ... کاش کسی با اضطراب از خواب بیدار نشود ... فقط همین امروز...خدایا امروز را برای مردم متفاوت کن ...

وقتی برگشتم چهره ی در خواب محمد و صادق آشفته ام کرد .... نمی دانم این نگرانی های من تا کی ادامه دارد...دیشب محمد دیر آمد خانه ... موبایلش خاموش بود .... قبل از خواب استرسم را به مامان منتقل کردم .... چقدر خوب بود که در هنگام اضطراب خویشتن دار بودیم ... بیچاره مادر ....

آن حجم را بر روی ریه هایم حس نمی کنم اما هنوز سخت است نفس کشیدن ....

امروز عیده .....

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست ..

فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست ..

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ ..

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی‌خواست ..

خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم ..

می‌بینم میری و می‌بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من ..

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرم اما ..

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می‌رسیدیم ..

داره رو دست ما می‌میره این عشق

منبع:سایت عاشقانه خاطرها

غربت....

امشب که می نویسم حالم خیلی بهتر است .... بهتر که چه بگویم ..خیلی بد نیست ....

پنج روز گذشته از آن روز ... از بیست و چهارم خرداد نود و یک ... از بعدازظهر بنفش بیست و چهارم خرداد ..... وقتی مجبور می شوی روز ها و شب ها و ماه ها برای به نهایت تنهایی رسیدن تلاش کنی .... با التماس و زاری با هم بودنت را به تنهایی بفروشی .. برای تنها شدن .. باج بدهی ... خفت بکشی ... متهم شوی .... تلاش برای رسیدن به روزهای تلخ تلخ ... این حکایت تمام روزهای یک سال گذشته ی من بود .... دنیا بازی های عجیبی دارد ... وقتی برد و باختت معلوم نباشد و معلوم نباشد برای چه بازی می کنی؟ دنبال چه هستی ... آرامش دیگران به قیمت آشفتگی خودت ...

از کنار خانه ای که به قول محمود دولت آبادی زندگانی از آن رم کرده بود گذشتم ... ناخوادآگاه پدال گاز بود که می فشردمش .... و ذهنم که چیزی در آن نماند ... چیزی از آن تراوش نکند ... اندوهی سرریز نشود ....و پلک هایم که بهم نزدیک میشد نا بدنبال دوچرخه ی علی در کوچه نباشد .... یاد جمله ی علی رضا در واپسین لحظه های باهم بودنمان افتادم: دوستم گفت انگار همه ی زنده ها مرده اند که تو می خواهی از یاسوج بروی!

برای من انگار همه ی زنده های آن محله مرده بودند ... حالا دو کوچه پایین تر از خانه پدر طاهره ... خانه ای دیگر برای من کانون اندوه شده است .. کلبه ای از خاطرات تکرار نشدنی ... گریه ها و خنده ها ی به خاطره سپرده شده ...نقطه ی پایان بر روزهای با عزیزانت بودن....

اگر حلیمه نبود .... این روزها اگر حلی نبود ...

ترجیح دادم با هیچکس در موردش حرف نزنم حتی با صداقت .... ما معمولا از چیزی حرف می زنیم که ذره ای از آن مانده باشد یا جایی برای تغییر داشته باشد ..وقتی تهی می شوی از یک داشتن ...وقتی امیدی نباشد ..حرفی هم نمی ماند .....

 

عادت کردیم که کمی و خیلی وقتا خیلی دوراز جایی که هستیم دنبال خوشی بگردیم ... سفر به ناکجا اباد ... اتفاقی غافلگیرکننده.... اما خوشی دقیقا اینجاست ... کنار دست ما ... کافیست دنبالش نگردیم ... کافیست مشکلاتمان را لیست نکنیم ... کافیست ....

دیشب را با صدرا صداقت اعظم مهدی ایمان مرضیه صادق و محمد در چادر کنار رودخانه ی بشار در پارک ساحلی گذراندیم ...صدای پای آب ..صدای قورباغه ها ... هیجان صدرا و صدای خنده های ما که تمام پارک رو پر کرده بود ... مدتها بود از ته دل نخندیده بودم .....

سکین مرضی لیلا خلاصه همه یاسوجن .... بابا اینا به زودی از اینجا میرن باید یاد بگیرم که نیمه ی پر لیوان رو ببینم .....

سلام دکتر سول ....

سلام دکتر سول من .....

امروز صبح وقتی وارد درمانگاه شدم و مشغول ویزیت بیماران دیدمت حال خیلی خوبی داشتم .... خواستم بمانم و بعد از اتمام کارت وارد اتاق شوم اما دلم می خواست در حال تعامل با بیمار ببینمت .....

حال خوبی داشتم .. با اینکه سرم به شدت درد داشت .... با اینکه از پزشک بودن خسته بودم با اینکه قانون جدید پزشک خانواده ی شهری ..... با این همه دیدن تو در جایگاه بر باد رفته ی همچنان مقدس پزشک باعث غرورم بود .....

من و تو با هم از نیمکت های کهنه و روستایی دبستان فجر .... از باغچه ی قشنگ خانه ی کته ... از کودکانه های معصومانه و همنشینی با قهرمان های خیالی خاله بازی هایمان .....از هزاران خاطره ی اندوه و شادی ... از تمام روزهایی که با هم ساختیمش و من همیشه بچه سربه هوا و تو دخترک خوب آن بودی ....از تمام دلهره های بچگی و نگرانی های نوجوانی ... به پشت میز طبابت رسیدیم ....

و این خوب است دکتر سول عزیزم با وجود همه چیز .....

باشد که طبابت برای تو .... بگذریم باشد که تا همیشه و همه جا خوب بمانی .....

 

شبی در ده....

 

فارغ از تمام هیاهوی شهر ... من و صداقت و صدرا و اعظم و مهدی دیشب را در باغچه جلیل در خانه قدیمی پدر مهدی گذراندیم .....

بعدازظهر در باغهای گردو و شب شبی ساکت .. شبی رویایی ..... چقدر فضای ده با روح من سازگار است ....

کاش به شهر نمی آمدی پدر .... کاش هرگز مرا به شهر دچار نکرده بودی ...به بیماری مزمن و پیشرونده ی شهر زدگی .... شهر با قوانین جنگل ....

صدای آبی که با متانت تمام کوچه باغهای ده را در جوبی کوچک طی می کرد زمزمه ی زندگی بود .... صدرا با هیجان مرغ و خروس ها را دنبال می کرد و چون بچه آهوان با سرعت از مسیرهای گل و سنگی بین باغها می گذشت ... و دوست جدیدش ابوتض (ابوالفضل) را صدا می کرد .... و هرچند دقیقه به خاطر چوب هایی که در مسیر پیدا می کردند یا دمپایی وگلهایی که ابوالفضل چیده بود صدای دعوایشان بلند می شد و صدرا داد می زد : مال منه!!!

بچه ها باور دارند که همه چیز مال خودشان است .... به خدایی که والدینشان است اعتماد مطلق دارند .... از عناصر خلقت فقط خوبی هایشان را می بینند.... خستگی را نمی فهمند چون روحشان خسته نیست حتی از خواب فرار می کنند تا بیشتر از لحظه ها لذت ببرند و بعد چون بچه فرشته ها بدون ثانیه ای به غصه ها اندیشیدن در آغوش خدایشان به خوابی آرام و عمیق فرو می روند .......بیدار که شدند دنبال خدایشان می گردند و دوباره سر بر دامان او آرام آرام می شوند .... آه صدرا کاش من به اندازه ی تو به خدایم اعتماد داشتم .. کاش هرگز نمی فهمیدم خدای من مادرم نیست .... کاش آغوش مهربانش جاودانه می شد و من هرگز بزرگ نمی شدم .... دویدن صدرا در میان خارهای کنگر و متوقف نشدنش با تمام آن درد های تیز و ریز مرا غرق کودکی ام می کرد و ابوالفضل َ سکینه بود وقتی فاصله خانه تا مزرعه را با دمپایی های پلاستیکی بین خارهای سبز و برنده بدو بدو طی می کردیم با این تفاوت که ما همه چیز را برای هردومان با هم می خواستیم شاید چون خدایمان یکی بود .....

نصف شب بیدار شد ... متوجه فاصله رختخواب من و خودش شد با همان چشمان خواب آلود خودش را به من رساند و چشمانی کوچک به معصومیت تمام دنیا در فاصله چند سانتی پلک هایم به خوابی آرام فرو رفت ....

....چند بار بوسیدمش .... و دستان کوچکش را بوییدم .... تنگ در آغوشش گرفتم .... وقتی بیدار شدم یک کابوس تمام شده بود ... کابوس گم شدن صدرا و دربدر من و صداقت تمام شهر را بدنبالش گشتن .....

نمی دانم خدای من هم همین قدر نگران من هست یا نه؟ خوش به حال خدای من که هر کاری می تواند برای عزیزانش انجام دهد ... خوش به حال خدای من .... بد به حال صدرای من ... وقتی بزرگ می شود .... وقتی به کوچکی دستان مادرش پی می برد ....

 کاش صدرا به اندازه ی این روزها به خدایش اعتماد داشته باشد و به بزرگی دستان او ...

تحقیر شدن سخته اما تحقیر کردن خیلی خیلی سخت تره .... آسیب دیدن سخته اما آسیب زدن خیلی سخت تره .... ناراحت بودن سخته اما ناراحت کردن خیلی سخت تره ..... بی پول بودن سخته اما بی پول کردن خیلی سخت تره ....
ناتوان بودن دردناکه اما درد توانایی این روزها کمتر از ناتوانی نیست ....اگرچه روزگار تنها بر مدار درد طاقت فرسای توانایی پیش میره ... با ناتوانی  و بکارنگرفتن توانمندی تنها می توان درجا زد و پوسید و کپک زد و با حقارت  ها مدفون شد.
امروز بعد از یک سال تحمل و تحمل و تحمل , توانایی  خودکشنده ام را به خدمت گرقتم و گله کردم تحقیر کردم آسیب زدم و بی پول کردم کسی را که به استناد تمام قوانین انسانی و مدنی حقش بود .....
اما انگار برای من همیشه راحت تر است که مفعول ظلم باشم تا فاعل عدالت .....
خدای درون من خداوندگارابلهی است ... خداوندگاریست که بیزارم از او ..... اما من هرگز توان غلبه بر خداوندگارم را نداشته ام و این ماهیت مخلوق بودن است .....