خوش بحال آسمون ها ....
آه عمه جان ... بد به حال سیدی که سال ها هم لحظه ی شما بود .... راستی کدام یک شبیه دیگری شدید؟ چقدر متانت و صبر در نگاه و رفتار مردتان بود ....
دلم گرفته .... رفتن شما خود آخ تا قیامت بود ...آه ه ه ه ه ه ه! تمام من درد می کند .... باور ...باور عمه ی اهورایی ام ... چقدر خوب است که آدمی خیلی اتفاق ها را باور نمی کند .... چقدر خوب است که من باور نمی کنم آن پارچه ی خون آلود تن پاک شما را در آغوش گرفته بود ... آن جوی خون جاری از آن میت .... آه عمه زهرای دوست داشتنی ام .... رفتن شما ..رفتن تمام ایل بود ... رفتن قداست یک فامیل ...
آن غروب ... خانه عمو.... احساس کردم در شما محو شده ام ... موقع وضو گرفتن احساس می کردم نورانی شده اید .... و آخرین جمله هایتان : آروم باشید عزیزانم خدا حتما صبر میده .... فکر نکنم دیگه مصیبتی باشه که من تحملش رو نداشته باشم...
اما هیچ کس طاقت درد نبودن شما را ندارد ... جای نبودنتان درد دارد عمه ... درد ... درد ... درد.....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است