طعم زندگی..
نمی دونم الان که داری اینو می خونی چند سالته اما می دونم به تعداد ثانیه های زندگیت برا من عزیزتر شده ای ....
امروز ۱۱ ماه و ۲۱ روز از داشتنت می گذره و من هنوز این مالکیت رویایی رو باور نکردم ...
امروز صبح وقتی با صدای د..د ..د گفتنت از خواب بیدار شدم برای چندمین و چندمین بار تولد دوباره رو تجربه کردم یواشکی نیگام می کردی و منتظر توجه من بودی وقتی بوسه بارون شدی تصمیم گرفتی رسما بیدار بودنت رو اعلام کنی .... خیلی دوستت دارم صدرای من اونقدر که برای گفتنش هزاران بار در کلمه ها گم می شم بازهم پیدا نمی کنم جمله ای رو که ترجمه ی این عاطفه باشه .... خدا هیچ جا به اندازه ی دل من وقتی واسه تو می تپه نمی تونه تجلی پیدا کنه .... امشب وقتی داشتم با تو پیاده روی می کردم دیدن پسر کوچولویی که مال من بود و کمی جلوتر از من با گام هایی کوچک و عجول سنگ فرش خیابان رو طی می کرد هیجان انگیزترین اتفاق دنیا بود .. برای هم صحبت شدن باهات ولع داشتم دلم می خواست در مورد یه چیزی حرف بزنیم ولی تو مدام به چراغ ها اشاره می کردی و می گفتی پ پ پ و این یعنی لامپ!!! هر آوایی که از لبان تو جاری می شه روح زندگی رو در من به جریان می اندازه و برای باور خدا داشتن تو کافی است ... برای باور مهربانی و تواناییش ....
همیشه بخند صدرای مامان همیشه بخند پسرم هیچ چیز به اندازه ی لبخند به زندگی رنگ خوشبختی نمی ده .... همیشه بخند عزیزک مامان ....
از خدا می خوام وقتی بزرگ می شی به اندازه ی بابا خوب باشی ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است