شاید بیهوده تقلا می کنم ... بعضی چیزهای ناخوشایند برای ماندن آمده اند و کاری از دست من و دلم ساخته نیست .... می ترسم جز همان تقدیرهایی باشد که خدا می خواهد و خودش گفته است که از دست بنده ی ناتوانش کاری ساخته نیست ... شاید هم حرف صداقت درست است که دنیای ما جهنم دنیایی دیگر است  ...

هرچه هست آزارم می دهد و روزگار را دار مکافات کرده است  .....

دیروز مثل همیشه روز بدی بود .. برای من و شاید برای صداقت هم ...... گاهی فکر می کنم اینجا همان جاست که فاصله کارساز می شود ......

دایی زکی هم رفت تا چشمان منتظر زن جوان دختران 12 ساله و پسر 3 ساله اش تا دق الباب بعدی فرشته ی رفتن ، بر در خانه ای که هرگز پدر را به خانه نخواهد آورد میخکوب شود ...

غم انگیز است وقتی دلی را که گرمایش در زمین مانده است ، به خاکی سرد و گوری پراز درد می سپاریم و نمی دانیم با کدام روی خداوند روبرو خواهد شد .....

وقتی یک نفر از جمع ما کنده می شود برای مدتی قدر مانده ها را بیشتر می دانیم و چقدر زود فراموش می کنیم کوتاهی همسفری مان را ..... براستی دوست داشتن پرخطر ترین واقعیت زندگی است چرا که دوست داشتنی ها حتما می روند و تنها ، دردی که ترجمان یادهاست با ما می ماند ..... در تمام این دو روز همان دو خاطره ای که با دایی داشتم در ذهنم تکرار می شد با همان هیجان و امیدی که در کلامش بود ...  چقدر زود نوبت به بعدی می رسد و خاک با چه ولعی سال ها امید و انتظار را می بلعد .....

.......