دوراهی

دیشب رفتیم خونه زهره اینا.... صدرا همه ش غر می زد..آخرش هم  از همون گریه های یکریز و بدون ملاحظه اجرا کرد... ساعت 12 اومدم خونه .... ظاهرا نیم ساعتی که قرار بود بمونم سه برابر شده بود باز خدا رو شکر صدرا به فکر تنهایی باباش بود...

توی رفتن یا نرفتن به اصفهان خیلی گیر کردم...صداقت هم ترجیح داد نظر نده ! خدا عاقبت همه مخصوصا سعید ونسیم رو به خیر کنه...

پایان

مامان تماس گرفت... مثل اینکه وضعیت دایی زینب بدتر شده ... خانمش بچه چهارمش رو بارداره و خودش در شرف مرگ...

شدت اندوه دستام رو بی حس کرده...غم انگیزه خیلی غم انگیز...  کاش دنیا یه جور دیگه می چرخید...

با دوست نشستن ها...

 

همه ش یه ساعت نشد اما برای هزار روز انرژی گرفتم....

خیلی وقت بود افشان رو ندیده بودم ...  دیشب خونه اعظم بعد از مدتها دوباره دور هم جمع شدیم ..من و صدرا وافشان و اعظم و الهام.... خلاصه فرصتی بود برای با هم خندیدن و شاد بودن .... افشان اومده بود دنبال حکمش که بره سرپاریاب! بچه داری من سوژه خنده بود و افشان معتقد بود من مثل عروسکم با صدرا برخورد می کنم  .... برعکس تمام دیدارهای اخیر با دوستان دیشب رو غر نزدیم و معترض نبودیم ... بچه ها اول راه بودند و شاد و امیدوار... خدا کنه همین طور بمونن...

شدیدا هوای بچه ها رو کردم ..سلما نرگس نگار حلیمه راحله شکلات ....   امیدوارم ایام به کامشون باشه ...

ویرانی

با صدرا رفتیم خونه شون ..گفتم زود چک کن ببین نامزد پسرم دنیا اومده یا نه.... کلی اسباب خنده جور بود... خودش اما استرس داشت اصلا اون آدم همیشگی نبود ..گفت اگه مثبت باشه چی؟ گفتم دلت بخواد ..همین الان بده ببریمش ...خودم عروسمو بزرگ می کنم .... 

آمادگی روحی شو نداشت می گفت حتی تصورش رو نمی تونم بکنم... شاید حق با خودش بود که از خیلی جهات دیگه هم شرایط خوبی نداشت اما موضوع یه چیز دیگه بود ...چند ماه بود که دکوتان مصرف می کرد و این یعنی ایندیکیشن سقط!!!!

مثبت بود ... دوباره چک کرد...بار سوم رو رفتیم بیمارستان.... با متخصص زنان تماس گرفت گفتن که باید سقط شه خیلی خطرناکه ممکنه کر شه و از این قبیل عوارض....

نیم ساعت پیش زنگ زدم خونه شون...  خواهرشوهرش اونجا بود .. گفت دیشب اصلا نخوابیده.... می گه نمی دونم چیکارش کنم...  این در حالی بود که حتی اگه خطری نداشت هم می خواست سقطش کنه ...حالا با این ریسک بالا دلش نمی یاد...

چه قیامتی به پا می کنه مادر بودن....

دلم خیلی گرفته...خیلی زیاد....  خدایا چه حکمتی پشت کارات نهفته است..نمی دونم ..هرچه هست عجیب ویران کننده است...

طعم سیب...

چطور دنیا آوردن صدرا برایم از مدتها قبل کابوس شده بود ...فقط دو راه بود و انگار بر سر یک هزارراهی وحشتناک گیر کرده بودم ...  مثل دیوانه ها دلم می خواست درد زایمان را تجربه کنم..لحظه ای را که صدرا آمدنش را خودش خبر می دهد... وشاید مهمترین دلیلم برای  زایمان به رسم از اغاز خلقت دردسرهایی بود که بعد از آن برای اطرافیان ایجاد می شد فکر اینکه اسباب زحمت مادرم شوم آزارم می داد ..ترس مادرم از جراحی شدن من هم دلیلی دیگر بود ...

چند روز قبل از زایمان رفتم زایشگاه تا چندشناک ترین بخش خاطرات دانشجویی را دوباره از نگاهی دیگر بررسی کنم....

تقریبا به یقین رسیدم که جای من اینجا نیست دو روز تاخیر شاید برای عذاب دادن بیشتر خودم بود.....

با صداقت تماس گرفتم .. . باهم رفتیم مطب دکترخسروی..بدون مشورت با هیچ کس .. می دانستم دوباره شروع می کنند و دو دل می شوم و باز روز از نو... گفتم خانم دکتر میشه فردا عمل شم؟ صداقت اصلا انتظارش را نداشت فکر می کرد آمده ایم برای زایمان بدون درد ... گفتم نمی توانم ... و نمی توانستم از ان سلاخگاه بی زار بودم از بی حرمت شدن مادرانی که به انجا می آیند گیریم که با من بسیار متفاوت رفتار شود ... اصلا دیوانه بودم که این چند وقت دو دل شدم ..نمی دانم چطور فکر کردم که می توانم پروسه ای اینقدر برهنه را تجربه کنم گیریم که درخواست من عملی می شد و فقط دکتر پورانصار بدون کمک ماماها بچه ام را به دنیا می آورد.....

شب را انگار فقط من خوابیده بودم ... جالب است که هیچ استرسی نداشتم .... صبح همانطورکه اماده می شدم برای راند بیهوشی رفتم اتاق عمل... باید امادگی قبل از عمل انجام میشد ...جز لاین سرم به بقیه ش راضی نشدم... احساس خیلی بدی داشتم تنها چیزی که اصلا مهم نبود تیغ جراح بود ...  از آن لباس ها بی زار بودم  ..رفتم توی استیشن نشستم ..همه آشنا بودن...هیچ کس محبت و احترام خاصش را دریغ نکرد .... هزار بار آرزو کردم کاش هیچ کس مرا نمی شناخت .... ده دقیقه ای با دکتروندا هم صحبت بودیم ..کارگرای بخش در رفت و امد بودن ..پاهایم برهنه بود... احساس خفه کننده ای داشتم با اینکه هیچ کدام مرا نمی دیدند اما احساس می کردم  اصلا حرمتم حفظ نشده...بقیه بیماران ظاهرا با خاطری آسوده در رفت و امد بودن ....  بچه ها صدایم زدند که برای عمل آماده شوم  ... بیهوشی دکتر امجد بود ... در مورد بی حسی اسپاینال اصلا فکر نکرده بودم  ولی همین که پرسید چه روشی رو ترجیح می دین گفتم اسپاینال ...  مثل همیشه با متانت و ادبی که مخصوص خودش بود شروع کرد به دلداری و آرامش دادن...هیچ کس نمی دانست که حتی به اندازه یک آمپول زدن ساده استرس ندارم و تنها نگرانی من از بی پوشش شدن است.... دوتا از دانشجوهای دکتر امجد باهاش بودن  ..گفتم ممنون می شم  آقایون سر عمل من نباشن..... خدا رو شکر کردم که بیهوش نمی شم و گرنه ممکن بود برگردن!!!

بی حسی تجربه عجیبی بود ابتدا پاهایم شروع کردن به مور مور شدن بعد احساس کردم  نیمی از بدنم را ندارم ... از چند روز قبل سرفه داشتم  انگار سرفه ها نرسیده به دیافراگمم  محو می شدند ..سرفه های نصفه نیمه بسیار آزارنده بودند و عجیب ..اما تجربه اش برایم جالب بود... شانه هایم به شدت درد داشت ..هرچند دقیقه دچار تنگی نفس می شدم یک بار مطمئن شدم که دارم می میرم  انگار مسخ شده بودم هیچ چیز برایم ترسناک یا عجیب نبود ....  پرسنل به شدت مشغول دریدن شکم من بودند ... صدای صدرا رو شنیدم  ... چه بچه تپلیه ..خیلی هم خشکله..اینو دکتر خسروی گفت... دکتروندا سرش رو آورد این ور پرده و گفت سرش هم دهدشتیه! گفتم چه فاجعه ای ! سیانوزه بود باچشمانی درشت و نگاهی خیره  اولین لحظه دیدارش با من رقم خورد...چشامو بستم و خدا  رو شکر کردم ...دکتر داشت می گفت روده هاشو بریز داخل و چقدر این جمله برام با مزه بود !

میدازولام دقایق آخر کانفیوزم کرده بود ..چهره صداقت را در عالم خواب و بیداری دیدم ..گفتم صدرا رو دیدی؟  دوباره پاهایم شروع کردن به مور مور شدن  و مور مورها دردی وحشتناک را با خودشان آوردن ...  مریم شهامت با صدایی پرانرزی دومین نفری بود که میدیدم... صداقت هرچند دقیقه تلفن رو می داد دستم نمی دانستم با کی حرف می زنم صداقت هم ول کن نبود نای مقاومت و غرزدن نداشتم....

توی اتاقی که بین بخش اطفال و زنان توسط صداقت و کارگرهای بیمارستان برای بستری من آماده شده بود کلی آدم بود ..همه خوشحال بودند و بلند حرف می زدند صدرا رو دادن به من ...بعد از 9 ماه استراحت حسابی سرحال بود برعکس من که چیزی ازم نمانده بود... حضورها آزارم می دادند  دلم نمی خواست کسی مرا در آن وضعیت می دید ...  مامانم اصرار داشت که شکم صدرا سیر شود ...  عصبی شدم احساس می کردم به من به من بی حرمتی شده اما واکنش بچه گانه بود ممکن بود بعدا نقل قول شود و دلیل خنده دیگران شوم  و .... مجبور بودم بریزم توی خودم و خفه شم ... دلم می خواست بازهره تنها می شدم و درددل می کردم ..اما زهره هم به اندازه بقیه با موضوع راحت برخورد کرد...  خیلی زشت بود که من به عنوان یک مادر پزشک اینقدر با واقعیت های ساده مشکل داشتم ... مشکل بعدی اگرچه خیلی اذیتم کرد و مغزم داشت از افکار منفی می ترکید اما بخش زیادی از راه را طی کردم... همه فکر کرده بودند که همین امشب باید به ملاقات من بیایند ... مرد و زن هم نداشت ... کلا همه باید می آمدند و من باید به شدت ممنون بودم و با هر زحمتی که بود خنده تولید می کردم و تحویل می دادم.... آخرشب از تخت اومدم  پایین باید هرطور می شد همین امشب از بیمارستان می رفتم  ... موضوع بعدی اصرار من برای رفتن  و مقاومت بقیه بود ... عجب مصیبتی گرفتار شده بودم .... بالاخره گفتم نمی خوام اینجا باشم فردا دوستان دانشجو میان اینجا..راحت نیستم ... واکنش ها حاکی از این بود که من چقدر لوس به نظر آمده ام....

هرطور شده بود خودم را از بیمارستان و اطرافیان نجات دادم و به مکافات های بعدی که در خانه منتظرم بود دچار کردم...مشکل همچنان ادامه داشت و همه با من راحت شده بودند و من نیز باید راحت می بودم....

تقریبا تمام شب را با درد و خیال بیدار بودم ..صدرا کنارم خوابیده بود ... نگاهش می کردم و می گفتم این بچه ی منه؟...این بچه ی منه !!! احساس عجیبی بود ... دردهای شدید احساس و عاطفه ام را بریده بریده می کرد و نمی گذاشت اوج بگیرد....

باهاش حرف می زدم ... با تمام وجود دلم می خواست هم صحبتم می شد .... از خاطرات این 9 ماه می گفتیم ..اما فقط خواب و خوردن را بلد بود...معلوم بود همه چیز را فراموش کرده و شاید هم نمی خواست به روی خودش بیاورد.....

یک هفته بعد از عمل با بچه داری خیلی سخت گذشت ... روز دوم هم که زرد شد ...چه دنیای عجیبی... چقدر من محکم شده بودم .. با همان وضعیت همرا ه بیمار شدم و روز را در محوطه بیمارستان سپری کردم .... خاله اصرار داشت که توی اتاق مادران استراحت کنم...طویله ای که به مادران اختصاص داشت حتی یک لحظه قابل تحمل نبود... و دلیلی دیگر شد برای لوس به نظر آمدن بنده! چشم بندش رو بستم و با دستای خودم گذاشتمش زیر فوتو...احساس خیلی بدی بود نمی تونستم تنهاش بذارم.... یاد دوران دانشجویی افتادم چقدر بی رحم بودیم...  دیدن بچه های تنها و چشم بسته هرگز ناراحتمان نمی کرد...قرار شد شب خونه سیدکرامت باشیم و اگه صدرا بیدار شد باهامون تماس بگیرن... از بیمارستان که اومدیم بیرون یقین داشتم که دنیا به آخر رسیده ...صداقت قول داد که 2 ساعت بعد برمی گردیم... شب دوم هم مثل شب قبل با بیداری سپری شد .. آرزو کردم صدرایم کنارم بود .... درد داشت خفه ام می کرد... فکر تنها بودن صدرا دیوانه ام کرده بود... صداقت خواب بود  این چند روز اصلا وقت استراحت پیدا نکرده بود ...دلم نیامد بیدارش کنم... بین صداقت و صدرا گیر کرده بودم...صداقت را ترجیح دادم ...یاد سوال علی رضا افتادم که : حالا که صدرا دنیا اومده دکتر رو بیشتر دوست داری یا صدرا؟ چقدر پاسخ این سوال برایش مهم بود اینو موقعی که باردار بودم هم پرسیده بود... فورا جواب دادم صداقت... امشب هم آن عاطفه بی نهایت مانع از ان نشد که صداقت را فراموش کنم... ساعت 4 داشتم برای چندمین بار با بخش تما می گرفتم که بیدار شد ... خواهش کردم که بریم بیمارستان ...کاش می تونستم تنهایی برم  .... داشت گریه می کرد به هر زحمتی بود بغضی را که چند ساعت تحملش کرده بودم نگه داشتم که نترکد... پوشکش را عوض کردم توی روشویی اتاق هایپربیلی شستمش ... انگار خودم نبودم...احساس می کردم خیلی بزرگ شده ام ..خیلی زیاد و ناگهانی ....درد را فراموش کرده بودم.... فرداش خودم رفتم آزمایشگاه جواب بیلیش رو گرفتم...رفت و برگشتم هزار ساعت شد... بیلیش یه افت خیلی زیاد داشت معلوم شد آزمایش دیشب اشتباه بوده و بی خود اینتنسیوفوتو گرفته.... عصر مرخص شد.. محکم به سینه ام فشارش دادم انگار می ترسیدم کسی از من بگیردش....یک هفته ای زحمت من و صدرا گردن مامان بود وبعد از یک هفته با همان یک دنده شدن همیشگی مجبورش کردم رضایت بده برم خونه خودم.... صداقت خیلی اذیت بود ...مامان هم اوضاع دیسکش بدتر شده بود ..خلاصه موفق شدم بیام خونه و مشکلاتم رو تنهایی حل کنم   ..مجبور بودم به همه بگم خیلی راحتم ... تا یک هفته پیش زندگیم خیلی سخت بود...صداقت هم به خاطر کارای درمانگاه مجبور شد از همون  روزای اول منو تنها بذاره ... به مامان هم اجازه ندادم بیاد پیشم بمونه.... وقتی مامان زهره گفت تا سه ماه بعد از زایمان دخترش خونه شون بوده خیلی فکر کردم..نمی دونم شاید من آدم عجیبیم که حاضر نیستم مشکلم رو حتی با مامانم هم تقسیم کنم... حتی نمی تونم صداقت رو از خواب بیدار کنم که توی شب بیداریهام کمکم باشه.. . وقتی گریه صدرا بیدارش می کنه به شدت دچار عذاب می شم ...  دیشب خیلی سخت گذشت اصلا نمی تونستم بر خواب و خستگی غلبه کنم... یک ماهی میشه که واقعا نخوابیدم  حتی ساعاتی که صدرا خوابه من بین خواب و بیداریم و گوش به زنگ گریه هاش...

الان که این مطالب رو می نویسم 33 روز از امدنش می گذره  یک ماه اول وقت سرخاروندن هم نداشتم البته قدرت تایپ هم از من سلب شده بود ...  صدرا بزگ تر شده وزنش با یک کیلو افزایش 5کیلو و نیمه ...نگاهش رنگ گرفته ... زبان گریه هاش رو می فهمم  ...  اما هنوز احساس می کنم در من خیلی اتفاق ها هنوز نیفتاده .. ..

خدایا نگه دارش باش...

 

دنیای تازه

عوض شده ای... آرام تری ...صدایت را انگار نمی شناسم..باید پذیرفت مادر شدن مارا چنان می سازد که صدها و صدها سال هم میگذشت روزگار را یارای آن نبود...

دیروز گوشیمو جا گذاشتم ..امروز که اومدم دیدمش کلی از دوستان پیامک داده بودن...جالبه که فکر می کردم هیشکی شماره مو نداره اما انگار ....

چند جمله بالا رو زهره فرستاده بود  جالب بود ...برا این اینجا آوردمش چون خودم دقیقا برعکس فکر می کردم  احساس می کردم توی خلا هستم و خالی از احساسم ...وقتی مامانم میگه می بینی بچه چقدر عزیزه نمی دونم چی باید جوابش بدم ..میزان عزیز بودنش رو نمی دونم....

دنیا یه رنگ  دیگه شده ... نمی دونم چه رنگیه..من یه جور دیگه شدم ...نمی دونم چه جوریم....  شب و روز هیچ  فرقی ندارن با هم...هیچ ساعتی غیر معمول نیست برای بیدار بودن ..برا انجام دستورات صدرا.... 

نمی تونم بفهممش..نمی دونم توی ساعاتی که هم لحظه ایم چه احساسی داره ..به چی فکر می کنه چی توی سرش میگذره.....دنیای عجیبیه دنیای مشترک من و صدرا... دنیای من و صدرا و صداقت....

زل می زنه توی صورتم کاش می دونستم منو چطور می بینه ...چند روز پیش مامانم می گفت توی جمع فقط تو رو نیگاه می کنه ..احساس عجیبی پیدا کردم  با اینکه خودم اینطور فکر نمی کردم ..احساس می کنم اصلا منو نمی شناسه و فرقی با هیشکی براش ندارم .... وقتی اینطور فکر می کنم خیلی دلم می گیره...  احساس می کنم صدرا به مراقبت من نیاز داره و این منم که محتاج محبتشم.... دیشب آخرین بار که بیدار شد از شر پوشک خلاصش کردم که راحت بخوابه ..امروز صبح انگار دوش یورین گرفته بود ...خیلی ناراحت  شدم ..حتما شبی سخت رو گذرونده بود وحتما پیش خودش گفته بود چه مامان بدجنسی دارم..راستی می دونه من مامانشم؟!  با نگاش منو دنبال می کنه ....  گرسنه که میشه یه لحظه هم امون نمی ده جیغ میکشه ... دستاشو به زمین می کوبه و با زبون بی زبونی منو فریاد می زنه ..اگرچه بی تابیش برا من نیست اما من به خودم می گیرم و حس خوبی دارم.....  چند روزه که اگه التماسش کنی لبخندای بی رمق و باتردید تحویلت میده ... این در حالیه که وقتی با خودش می خنده قهقهه می زنه... تمام خدا رو توی این خنده هاش می شه شنید... انگار هنوز مطمئن نیست می تونه به افراد جدید نزدیک بشه یا نه.....  تمام 24 ساعت منو به خودش اختصاص داده تمام شبانه روز رو بدون لحظه ای تخفیف...وقتی کسی می پرسه بچه داری سخته؟ فورا می گم خیلی اما با خودم که خلوت می کنم می بینم درسته که تمام شب رو بیدارم تمام روز رو مشغولم تمام دنیای قبلی ام رو از دست داده ام ولی خیلی هم سخت نیست ... من با تمام مبهوتیم انگار نقشم را باور کرده ام و عمیقا آن را پذیرفته ام....  امروز رفتم باشگاه ثبت نام کردم ... یاد آخرین باری که باشگاه می رفتم افتادم ...چقدر همه چیز عوض شده بود حتی برای 5 دقیقه نشستن و حرف زدن با خانم تابان عذاب وجدان داشتم ... می خواستم زود برگردم ...

یه هفته ای میشه که احساس می کنم ضعفم کم شده ..کم تر خسته می شم..بیشتر می تونم از عضلات و مفاصلم استفاده کنم... توی راه رفتن بیشتر تعادل دارم اما هنوز نمی تونم مثل قبل راه برم....  قبلا این جمله برام خیلی عجیب بود که : بهشت زیر پای مادران است ..احساس می کردم شبیه جمله های تبلیغاتیه ..اما الان که به این ده ماه برمی گردم می بینم دوران خیلی خیلی سختی رو سپری کردم خیلی سخت.... باورم نمی شد دوباره به زندگی برگردم ..احساس می کردم دنیا یه جایی تمام شده برا من و مثل سیمرغ باید در صدرا متولد شوم ...شاید واقعیت هم همین باشد چرا که از دنیای قبل از صدرا چیزی نمانده ..دنیایی که دوستش می داشتم.... دلم برای یک پیاده روی با بچه ها لک زده .. برای مطالعه کردن... برای کمیل های دانشگاه و مسجد... برای نماز با خاطری آسوده....حتی برای یک مکالمه تلفنی طولانی ....

چقدر فاصله افتاده بین دنیای من و نزدیک ترین دوستانم... دلم برایشان تنگ شده ..خیلی زیاد....

تورا به جان عزیزت یکی بخر.....

تورا به جان عزیزت یکی بخر.....

اینو پسرکی که مدام راهروی کلینیک رو طی می کرد و دامن مردم رو می گرفت گفت.... خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم در مقابلشون مقاومت کنم در مقابل کودکانی که ما بی رحمانه گدا تربیتشان می کنیم.... گفتم نمی خوام کوچولو کمی نگاهم کرد و دور شد دلم می خواست بلند بلند گریه کنم حال عجیبی داشتم انگار که ناگهان بعد از مدتها زخمم تازه شده بود ...خوبی حبس شدن در خانه در تمام مدت در انتظار صدرا بودن  ندیدن ها و نشنیدن ها و نفهمیدن ها بود.....

دور شده بود ..صداقت وسط کلینیک باند تشکیل داده بود و با کلی دوست و همکار که نمی دانم از کجا پیدایشان شده بود بلند بلند می خندید ... چه حس متفاوتی داشتیم هرچند از خنده صداقت نمی توان درونش را حدس زد ...

خانم ..آقا ..تورو خدا یکی بخر.....

دستانم بی حس شده بود ...شاید دلیل این احساسات غیرقابل کنترل پسرک بیست و چند روزه ای بود که با ارامش فرشته ها کنار دستم معصومانه خوابیده بود.... ناگهان پسرک ها با هم قاطی شدند نمی دانستم کدامش مال من بود ...داشتم خفه می شدم ...بدون توجه به آدمهایی که در اطرافم بودند بلند صدایش کردم آمد ... پولی از کیفم دراوردم و خودخواهانه دادم دستش...چه کار بدی ..چه کار بی رحمانه ای ...فقط برای دل خودم بود...برای اینکه نه گفتن به ان کودک کابوس امشبم نشود....

از خودم خجالت می کشیدم از خودم و از تمام خودم هایی که کمی ان طرف تر معصومیت آن کودک را به لجن می کشیدند ....

به پسرک بیست و چند روزه نگاه کردم و به این فکر کردم که با او هم می توانستیم همین کار را بکنیم ..تمام وجودم وحشت شد... خدایا مقصر تویی یا ما...؟!!