عوض شده ای... آرام تری ...صدایت را انگار نمی شناسم..باید پذیرفت مادر شدن مارا چنان می سازد که صدها و صدها سال هم میگذشت روزگار را یارای آن نبود...

دیروز گوشیمو جا گذاشتم ..امروز که اومدم دیدمش کلی از دوستان پیامک داده بودن...جالبه که فکر می کردم هیشکی شماره مو نداره اما انگار ....

چند جمله بالا رو زهره فرستاده بود  جالب بود ...برا این اینجا آوردمش چون خودم دقیقا برعکس فکر می کردم  احساس می کردم توی خلا هستم و خالی از احساسم ...وقتی مامانم میگه می بینی بچه چقدر عزیزه نمی دونم چی باید جوابش بدم ..میزان عزیز بودنش رو نمی دونم....

دنیا یه رنگ  دیگه شده ... نمی دونم چه رنگیه..من یه جور دیگه شدم ...نمی دونم چه جوریم....  شب و روز هیچ  فرقی ندارن با هم...هیچ ساعتی غیر معمول نیست برای بیدار بودن ..برا انجام دستورات صدرا.... 

نمی تونم بفهممش..نمی دونم توی ساعاتی که هم لحظه ایم چه احساسی داره ..به چی فکر می کنه چی توی سرش میگذره.....دنیای عجیبیه دنیای مشترک من و صدرا... دنیای من و صدرا و صداقت....

زل می زنه توی صورتم کاش می دونستم منو چطور می بینه ...چند روز پیش مامانم می گفت توی جمع فقط تو رو نیگاه می کنه ..احساس عجیبی پیدا کردم  با اینکه خودم اینطور فکر نمی کردم ..احساس می کنم اصلا منو نمی شناسه و فرقی با هیشکی براش ندارم .... وقتی اینطور فکر می کنم خیلی دلم می گیره...  احساس می کنم صدرا به مراقبت من نیاز داره و این منم که محتاج محبتشم.... دیشب آخرین بار که بیدار شد از شر پوشک خلاصش کردم که راحت بخوابه ..امروز صبح انگار دوش یورین گرفته بود ...خیلی ناراحت  شدم ..حتما شبی سخت رو گذرونده بود وحتما پیش خودش گفته بود چه مامان بدجنسی دارم..راستی می دونه من مامانشم؟!  با نگاش منو دنبال می کنه ....  گرسنه که میشه یه لحظه هم امون نمی ده جیغ میکشه ... دستاشو به زمین می کوبه و با زبون بی زبونی منو فریاد می زنه ..اگرچه بی تابیش برا من نیست اما من به خودم می گیرم و حس خوبی دارم.....  چند روزه که اگه التماسش کنی لبخندای بی رمق و باتردید تحویلت میده ... این در حالیه که وقتی با خودش می خنده قهقهه می زنه... تمام خدا رو توی این خنده هاش می شه شنید... انگار هنوز مطمئن نیست می تونه به افراد جدید نزدیک بشه یا نه.....  تمام 24 ساعت منو به خودش اختصاص داده تمام شبانه روز رو بدون لحظه ای تخفیف...وقتی کسی می پرسه بچه داری سخته؟ فورا می گم خیلی اما با خودم که خلوت می کنم می بینم درسته که تمام شب رو بیدارم تمام روز رو مشغولم تمام دنیای قبلی ام رو از دست داده ام ولی خیلی هم سخت نیست ... من با تمام مبهوتیم انگار نقشم را باور کرده ام و عمیقا آن را پذیرفته ام....  امروز رفتم باشگاه ثبت نام کردم ... یاد آخرین باری که باشگاه می رفتم افتادم ...چقدر همه چیز عوض شده بود حتی برای 5 دقیقه نشستن و حرف زدن با خانم تابان عذاب وجدان داشتم ... می خواستم زود برگردم ...

یه هفته ای میشه که احساس می کنم ضعفم کم شده ..کم تر خسته می شم..بیشتر می تونم از عضلات و مفاصلم استفاده کنم... توی راه رفتن بیشتر تعادل دارم اما هنوز نمی تونم مثل قبل راه برم....  قبلا این جمله برام خیلی عجیب بود که : بهشت زیر پای مادران است ..احساس می کردم شبیه جمله های تبلیغاتیه ..اما الان که به این ده ماه برمی گردم می بینم دوران خیلی خیلی سختی رو سپری کردم خیلی سخت.... باورم نمی شد دوباره به زندگی برگردم ..احساس می کردم دنیا یه جایی تمام شده برا من و مثل سیمرغ باید در صدرا متولد شوم ...شاید واقعیت هم همین باشد چرا که از دنیای قبل از صدرا چیزی نمانده ..دنیایی که دوستش می داشتم.... دلم برای یک پیاده روی با بچه ها لک زده .. برای مطالعه کردن... برای کمیل های دانشگاه و مسجد... برای نماز با خاطری آسوده....حتی برای یک مکالمه تلفنی طولانی ....

چقدر فاصله افتاده بین دنیای من و نزدیک ترین دوستانم... دلم برایشان تنگ شده ..خیلی زیاد....