به خاطر بیست و دومین سالگرد آمدنت....

تولدت مبارک عزیزم....

صدای تو خوب است..

دیروز پر ازآشفتگی بودم و امروز سراسر آرامشم......

نمی دونم پشت همه چیز چیه که مشخص می کنه توی دوتا روز پی در پی که تفاوت چندانی با هم ندارن این همه  تغییرات مود در یک نفر زیاد باشه ...بهرحال دیروز گریه کردم ساعت ها.... وامروزهم هوای گریه دارم...... دیروز درآشفتگی هایم دنبال فراموشی و پایان می گشتم و امروز در آرامشم بدنبال راهی برای ایجاد تغییرات سازنده در اطرافیانم.....

امروز تولد زهره است..باهم دعا کردیم  صدرا هم امروز بیاد...کاش صدرا و خدای صدرا هم با ما موافق باشن...  مدتهاست که روزها بیشتر از ظرفیتشون ماجرا دارن ...اتفاق های دور نزدیک شدن و افتادن..... اینجا از خیلی چیزها حرف نزدم...از ازدواج دایی نصیب و فریبا و مهمتر از اون از آرامش و خوشبختی که دایی مدام تکرارش می کنه.... از برادر ایمان که ضربه مغزی شده و توی آی سی یو بستریه و از اندوه این اتفاق و حاشیه هاش .... ازعوض شدن خونه بابا اینا بعد از 5 سال و خداحافظی با شاهد25 و خاطرات بیشتر شیرینی که توش داشتیم.....از قبول شدن اشرف ویاسوج اومدنش ...از مهمان شدن سکینه در بخش اطفال یاسوج برا مهر و آبان و لحظه هاشو در فضایی که برا من سراسر خاطره ست گذروندن.... از قطعی شدن رفتن راحله و محسن و ایلیا  و از خیلی چیزها.....

دیشب دکتریعقوبی خانم رحیمی و مهدی 4 ماهه شون اینجا بودن .... خانواده ای دوست داشتنی که صداقت و خلوص حرفهایشان برای من دوست داشتنی و حضورشان خواستنی است.... الان صداقت تماس گرفت باید بریم پیش دکترخسروی .... 

زود بیا مامان ..می دونی که من برعکس تو و بابا آدم کم حوصله ای هستم....اگرچه تو نیومده مدام کلاس صبوری برا من میذاری ...