با تو...

صبح بخیر....

صبح جمعه است طاهره من ... این ذومین روزی است که بیذار می شوم و تو نیستی .... و چه روزها که بودی و سراغت را نگرفتم .... هرجا را که نگاه می کنم آخر دنیاست افسوس که به بهای رفتنت فهمیدم که چقدر بودنت ضرورت بود .... دلم گرفته عزیز رفته ام دلم خیلی گرفته  حسرت روزهایی که برنخواهد گشت روزگارم  را تباه کرده ... دیروز با دوستان به دیدنت آمدیم آن تیکه خاک دور افتاده زیر آن درخت سرو خانه ی تو بود  .... در نگاه دردمند همگان وجدان درد موج می زند ... چقدر مظلومانه بود تمام لحظه لحظه های بودن و رفتنت .... از دیروز تصمیم گرفته ام به زندگی برگردم و نبودنت...چگونه رفتنت ... به اتفاق های عادی ذهن م اضافه شود انگار که از اولین روز دوستی مان امروز را می دانستم و صدرا و صداقت بهانه ی خوبی بود برای بازهم بی خیال تو شدن ...برای تمام کردن این عصبانیت و آشفتگی بیست و چند روزه .... قرار است دیگر عصبی نباشم آخر گلی چون تو سزاوار بربر شدن بود ...تقصیر از تو بود که کمی خار نداشتی... وراست می گویند که به من هیچ دخلی ندارد چرا که دوستی یک نسبت بی اهمیت و غیر رسمی است و در هیچ جای این دنیای وارونه جایگاه حقوقی ندارد  راست می گویند عزیز تا همیشه رفته ی من ... چرا که هیچ کس مرا به جرم دو سال سراغ تو را نگرفتن بازخواست نکرد....  دلم خیلی گرفته عزیز رفته ام .... آه ای دریغ و حسرت همیشگی ... ناگهان چقدر زود دیر شد ...

می روی و نمی رود یاد تو از خیال من....

 

گل پرپر

درست ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ای سپید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ...

رفته ای طاهره ی معصوم..  رفته ای .... جای خالی نفس هایت دل شهر را به درد آورده است ...... دیشب تا صبح با من بودی از خواب می پریدم تمام حرفهایت از ذهن من می پرید .... دیشب قبل از رفتن به همه سر زدی ...  تمام من درد می کند طاهره ی من .... تمام بودن من درد می کند .... تقلاهایت برای ماندن بی فایده نبود ... رفته ای و پاره هایی از تو مانده است تا این بار لبخندهایت معصومانه ات بر لبی دیگر بشکفد....

 کجایی طاهره ی من... کجایی رفیق روزهای خوب .... تمام آسمان سیاه سیاه شده است ... بدون تو نمی گذرد این لحظه لحظه های درد .... برگرد مرا ازین کابوس وحشتناک بیدار کن ....

صدای اذان ظهر می آید ... این اذان انگار با تمام اذان های تاریخ فرق می کند ... موذن ناله سر می کند ...

دلم از درد دارد می ترکد طاهره ی من ... کاش قلب نازنین تو آرام باشد ....  چقدر ظلمانی است روزی که تو را در خود ندارد .... از خیابان می گذشتم ..همه شکل تو بودند ... صدایت لحظه ای مرا رها نمی کرد ... مطمئن بودم جایی همین نزدیکی مرا نگاه می کنی ... با تمام وجودم احساست می کردم ... آدم ها می آمدن و می رفتن و همه تورا به من نشان می دادند اما نمی دیدمت ... کجایی طاهره ی مظلوم من .... نرو دلم دارد می ترکد ..... بیزارم از فردایی که تو را به خاک سرد می سپاریم ... بیزارم از خاک بی رحمی که تو را می بلعد ....

 

پایان کبوتر...


این روزها امید حلقه ای گم شده است و بی اعتمادی موج می زند ..... گفتند چیزی نگویم نازنین من ... گفتند چیزی نگویم رفیق روزگاران جوانی و شادیم تا باور کنم روزگار همیشه همین قدر سیاه و سیاه و سیاه بوده است ..... چیزی جز معصومیت در صورت همچون مهتابت نمانده است ... خنده رفته ... صدای دلنشینت رفته ...  صداقت کلامت رفته و معصومیتت را در تلاشند که از ذهن مردمی که می شناختند تو را و باورت داشتند ببرند ..... اما هر روز که می گذرد و هر چه به مرگ مغزی نزدیک تر می شوی در یادها زنده تری در یاد من و همه ی دوستانت که به پاکی تو به اندازه ی عدل خداوند ایمان دارند .... چند روزی است که سراغت را از هیچ کس نمی گیرم مهربان رفته ام!!! دیگر حتی به آب و آیینه اعتمادی نیست .. همه چیز چرکین شده است ...  شنیدم که دیشب در سیاهی شبی که تاریکیش تا ابد در روز آن نامردمان خواهد ماند مرگ مغزیت را مکتوب کرده اند ....   چرا دل نمی کنی از این دنیای پلید ؟ انگار بعد از سالها سکوت و آرامش  تن بی جانت به فریاد در آمده که تا حقم را نگیرم نمی روم ؟ تو را به خدا قبل از اینکه بروی از ذهن من برو .... اندوه و وجدان درد به خاطر سکوتی که می گویند مصلحت است دارد خفه ام می کند ..... بی وجدان تر از من این روزها به وفور یافت می شود .. نمی دانم آنها را هم با مصلحت!!!!! ساکت کرده اند یا وجدانی برای دردمند شدن ندارند .... وقتی همه چیز را کنار هم می گذارم بی زارتر می شوم از خودم .. حرفه ام .... همکارانم و ..... دستی بالاتر از دست خدا, ظرافت دستانت را کشان کشان به خاک می برد ... همه کر شده اند در مقابل فریاد  "می خواهم بمانم" تو .... پاییز است عزیز من ... باد بی رحم با جبر, برگ های زردشده را به خاک می مالد ..... انگار پاییز مهری بود بر پیشانی تو و بر پیشانی جوانیت ... این روزها خاطرات فراموش شده دوباره برایم زنده  می شود ... آن روز وقتی برایت آی دی  پاییز 1363 را ساختم ...یادت می آید ؟ آن روز من چه اشتراکی بین تو و پاییز دیده بودم؟ آن پاییز لعنتی زیر درخت همرنگ خون و آفتاب سربه فلک کشیده ی دانشگاه ...آن مکالمه ی کوتاه  ...هشدار من برای انتخاب تو..... چهره ای که همرنگ پاییز شد ... یادت می آید؟ کاش آن روز تو و مادرت خواهشم را جدی می گرفتید و امروز پدرت!!! اما دست سرنوشت قوی تر و بی رحم تر است ... پاییز سالهاست که با تو هم لحظه شده است ....

تولدت مبارک صدرای من...

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ......

سلام نفس مامان ...

هیچ چیز هیجان انگیزتر از این نیست که بخشی از تو خارج از تو و جلوی چشمان تو رشد کند و مجموعه ای از لبخند .. اشک..  عاطفه..  کلام .. شیطنت و پاکی شود ....و صدرا در صدر بودن من بزرگ و بزرگ تر می شود ....

تا میام از تو بنویسم قلبم به تپش می افته دستام بی حس می شه و رنگین کمانی از تو تمام میدان دیدم رو پر می کنه ...

چقدر زود یک سال گذشت یک سالی که هزار سال خاطره در خود به جا گذاشت ..... یک سال داشتن تو هزار سال زندگی واقعی بود با احساس متعالی بودن و داشتن ....

 

تولدت مبارک
شاخه رویایی سیب
تولدت مبارک
خیال برگ های هنوز تر و تازه
تولدت مبارک
شب سیاهی بود و فریاد تو
هول و ولای آمدنت
شادی را می خواستی برایمان هدیه بیاوری
از آن سو
از سوی خدا شاید
صدای برگ ها می شنوی؟
هنوز هم آرزو می کنند
هنوز هم دوست دارند سبز بمانند
غافل از پاییز
یادت هست؟
یادت نمی آید، نه، یادت نمی آید
تو تازه به دنیا آمده بودی
از آن طرف چه خبر؟
شادی کو؟

روز آمدن تو ...

funny birthday cake

 

عزیزم روز میلادت مبارک

سلام زهره ی من ...

امیدوارم امسال قشنگ ترین هدیه رو از صاحب اون خاک مقدس بگیری.

زمستان
سکوت می کند
و شمعدانی ها
روشن می شوند .
تا سیگاری نگیراندی
و دهانت
مزه ی "دوستت دارم " می دهد 
شعری بخوان و
فوت کن به باغچه و داربست مو
به آفتاب و حسادت هاش
و به پنجره ای
که تو را از مادرت دزدید !
و فوت کن
به شمعدانی ها .
باد
به احترامت می ایستد
ساعت
مکث می کند و
این شعر سکوت
.
.
.تولدت مبارک ! ...

 

بوی خاک باران خورده ..

سلام زهره ی من ...

دور که می شوی احساس نا امنی می کنم ..جای خالی نفس هایت در شهر خاطرات من و تو برنده است و دلگیر ... مخصوصا اینکه پاییزاست ..فصل آمدن تو ... فصل دلتنگی های من .... دیروز خواب ماندم و نرسیدم به تو .... شاید سالهاست خوابم و نمی رسم به تو ....  من عادت کردم که خلا کم کاری هایم را با برچسب حکمت پر کنم و شاید حکمتی داشت نیامدن من ... سخت بود بدرقه ی تو وقتی دور می شوی از من ....  وقتی حریص بودم  برای با هم بودنمان در خاکی که جای قدم های علی است ... در هوایی که نفس هایش سالهاست در آن جاریست ....

بوی خاک باران خورده می آید زهره ی من  .. نمی دانم از کجاست ... اما یاد تو را دارد .... دلتنگ روزهایی هستم که رفته اند و روزهایی که شاید نیایند ... 

کاش این روزها ساز روزگار در مسیر دل تو بنوازد .