پایان کبوتر...
این روزها امید حلقه ای گم شده است و بی اعتمادی موج می زند ..... گفتند چیزی نگویم نازنین من ... گفتند چیزی نگویم رفیق روزگاران جوانی و شادیم تا باور کنم روزگار همیشه همین قدر سیاه و سیاه و سیاه بوده است ..... چیزی جز معصومیت در صورت همچون مهتابت نمانده است ... خنده رفته ... صدای دلنشینت رفته ... صداقت کلامت رفته و معصومیتت را در تلاشند که از ذهن مردمی که می شناختند تو را و باورت داشتند ببرند ..... اما هر روز که می گذرد و هر چه به مرگ مغزی نزدیک تر می شوی در یادها زنده تری در یاد من و همه ی دوستانت که به پاکی تو به اندازه ی عدل خداوند ایمان دارند .... چند روزی است که سراغت را از هیچ کس نمی گیرم مهربان رفته ام!!! دیگر حتی به آب و آیینه اعتمادی نیست .. همه چیز چرکین شده است ... شنیدم که دیشب در سیاهی شبی که تاریکیش تا ابد در روز آن نامردمان خواهد ماند مرگ مغزیت را مکتوب کرده اند .... چرا دل نمی کنی از این دنیای پلید ؟ انگار بعد از سالها سکوت و آرامش تن بی جانت به فریاد در آمده که تا حقم را نگیرم نمی روم ؟ تو را به خدا قبل از اینکه بروی از ذهن من برو .... اندوه و وجدان درد به خاطر سکوتی که می گویند مصلحت است دارد خفه ام می کند ..... بی وجدان تر از من این روزها به وفور یافت می شود .. نمی دانم آنها را هم با مصلحت!!!!! ساکت کرده اند یا وجدانی برای دردمند شدن ندارند .... وقتی همه چیز را کنار هم می گذارم بی زارتر می شوم از خودم .. حرفه ام .... همکارانم و ..... دستی بالاتر از دست خدا, ظرافت دستانت را کشان کشان به خاک می برد ... همه کر شده اند در مقابل فریاد "می خواهم بمانم" تو .... پاییز است عزیز من ... باد بی رحم با جبر, برگ های زردشده را به خاک می مالد ..... انگار پاییز مهری بود بر پیشانی تو و بر پیشانی جوانیت ... این روزها خاطرات فراموش شده دوباره برایم زنده می شود ... آن روز وقتی برایت آی دی پاییز 1363 را ساختم ...یادت می آید ؟ آن روز من چه اشتراکی بین تو و پاییز دیده بودم؟ آن پاییز لعنتی زیر درخت همرنگ خون و آفتاب سربه فلک کشیده ی دانشگاه ...آن مکالمه ی کوتاه ...هشدار من برای انتخاب تو..... چهره ای که همرنگ پاییز شد ... یادت می آید؟ کاش آن روز تو و مادرت خواهشم را جدی می گرفتید و امروز پدرت!!! اما دست سرنوشت قوی تر و بی رحم تر است ... پاییز سالهاست که با تو هم لحظه شده است ....
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 20:20 توسط سیده زهرا
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است