فرزند ناخلف

کوتریماکسازول..رانیتیدین... و کلی داروی دیگه که همه را خورده بود و خوب نشده بود.... این را پدرش گفت و لی اضطراب دختر دوایی دیگر را التماس می کرد.... دفترچه را دادم دستش که برود  اما انگار متوجه نشده بود...صدایش می لرزید ..یک تیکه کاغذ داد دستم ..5 نام مردانه ..مصدق..صادق..محمد .... با فامیل در آن یادداشت شده بود ...کلماتش را بریده ادا می کرد پدر پشت در صدایش می کرد ... گفته اند من با اینها..... میشود برایم آزمایش بنویسی  تا به مردم نشان بدهم که من بی گناهم؟.... باز هم همان درد تکراری....دستی به سرش کشیدم و فضا را برای درددلش مهیا کردم..... از اینها شکایت کرده ام خواستگارانم بودند خانم ولی پدرم قبول نکرد و سه نفرشان برای بی آبرو کردنم مرا دزدیدندو.....  تمام وجودش اندوه و اضطراب بود که همه را یک جا به من منتقل کرد ... پدرش را صدا کردم که حرفهایشان را با هم بشنوم ..سیدی متین و مسلط برکلام.... حرفهایش اندوه و تلخی یک تاریخ را در خود داشت.... گفت خانم تو صاحب مایی  رازمان را به تو می گوییم (چقدر این حرف سنگین بود) ...محمد گفت قلبش در خانه من است گفتم تو تریاک می کشی ببخشید خانم بی ادبی میکنم گفتم شربت می خوری من فرزند فاطمه زهرا هستم چطور با اینها و بدون پدرت به خانه ام راهت دهم من بد می گویم خانم؟   ...

یک ساعتی هم صحبتشان بودم و با هم به نتایجی رسیدیم  که باید ادامه مشکلاتشان را حل کند......

بیرون درمانگاه ماشینی مدام می رفت و برمیگشت ومردم را برای فردا که ضریح سید محمود را از اصفهان می آورند برای عرض ارادتشان دعوت می کرد درب کلات ....   رضیه امروز بعد از یکی دو ماه آمد درمانگاه صدای ویز ریه اش از راهرو به گوش می رسید تمام صورتش هیجان دیدار من بود ...گفت خانم آرزو داشتم رویت را ببینم ....  یک نفر پرسید دکتر دوستته؟ گفت جونمه....واقعیت این بود که شادی و هیجان من کمتر از رضیه نبود...... گفت اون نامرد نمی ذاشت بیایم دکتر می گفت پول برای تریاکش کم می آورد  امروز 2000 تومان قرض کردم و آمدم  دخترم که ازدواج کرده گفت برو ...خانم هیچ کس را ندارم و تنها برادرم را پلنگ کشت توی تلویزیون پلنگ دیده ای؟  و شروع کرد به  تعریف ماجرای فوت پدر وبرادرش و بی کس! شدن خودش  و هی اشک ریخت و از من عذرخواهی کرد ... 

تریاک به فراوانی نون و فقر درخانه های مردم پیدا می شود ... فرزندان امامزاده محمود مدتهاست الکل و تریاک را به تهیدستیشان اضافه کرده اند ...فرزندان امامزاده محمود هیچ گناهی ندارند..تقصیر تریاک است که دردگرسنگی را یک روز برایشان درمان شد درد نداری ..درد ناموس فروشی...درد دستانی که هنگام ذغال گرفتن می سوخت و هزار درد دیگر را.... و تریاک هر روز گرسنه ترشان کرد و گرسنگی فرزندانشان جاودانه شد.... فرزندان ناخلف امامزاده محمود نمی دانند که همه اینها تقصیر امامزاده محمود است و آنهایی که می دانند ....

برای امامزاده ها هیچ چیز غم انگیز تر از این نیست که فرزندانشان آنها را شرمنده مادرشان زهرا کنند... فرزندان امزاده محمود در این خاک غنی و زیبا فقر و نادانی را از پدری شاید دانا به ارث بردند و یک تاریخ درد و تحقیر را برایش رقم زدند ....  من برای تو انسانیت و تقوا می خواهم نم نم بارانم..مادرت زهرا را شرمنده ی مادرش زهرا نکن...مادر را طوفانی نکن طراوت بارانم  .......

 

بی تو به سر نمی شود...

خونه خالی

خونه غمگین

خونه سوت و کور بی تو....

اشتباه می کنند صداقت من ، اشتباه می کنند. 

 آنچه که در به هم رسیدن می میرد عشق نیست ...التهاب و وحشت از دست دادن است ...ترس اینکه روزی اورا نداشته باشی.. وقتی یک خواستنی را به دست می آوری و تمام لحظاتت را با او سپری می کنی  غرور ناشی از داشتن، تو را دور می کند از خودت ... اما تنها یک تلنگر به اندازه ی یک ساعت دوری، تمام دیروز را به امروزت می آورد.. مثل همیشه خانه را بدون تو نمی شود تحمل کرد... مادرم تماس گرفت که عصر با تو به خانه مان می آید و چقدر زیباست غروبی که تو ومادرم با هم درآن به خانه ام طلوع می کنید ...خانه ای که بدون شریک تو بودن، کاغذی بر آب است....

باور تو و عاطفه ای که افسار گسیخته ی من و تورا رام یکی شدن کرد خالصانه ترین ایمان من است و

 راست گفته اند که:

آنچه بدان خالصانه ایمان داری نادرست نخواهد بود   

 

دلتنگ روی دوست

 

سلام زهره یی .... دلتنگی رو نمی دونم چه رنگیه اما معمولا کسی  بی تاب دلتنگ شدن نیست ... در من و تو خیلی چیزها به شکل معمول نبوده و شاید در اطراف ما آنچه باید معمول می بود نایاب است به هر حال دلتنگی برای تو در این سوت وکور غربت ده خواستنی است و امیدبخش..... دلم هوایت را میکند و بارانم دیگر به این دلتنگی خو کرده است ....   عشق می تواند ویران کننده باشد اما عشق من به تو آبادگر بوده  ... تعطیلات میلاد جدم را در خاک زادگاهم بودم و بعد از مدتها زندگی را تجربه کردم بدون تهوع ..بدون آشفتگی و بدون.....     دیدن اتاق پدربزرگ و جای خالیش مثل همیشه آفریدگار بغضی برنده بود ...  به بهانه عروسی رفتم اما عروسی رفتن من  از قدیم مثل عروسی رفتن پیرمردها بوده ..بهانه ای برای دیدن فامیل ...شرکت در شادی نزدیکان و به قول برادرشوهرم که  از دوستان بسیار نزدیک من است برای زدن حاضری!!!!   من مثل خیلی وقتهای دیگر بدجنسیم از شرمنده کردن عزیزان لذت میبرم و حضور درجشن کسانی که به جشن تو نیامدند باعث شد که هرچند دقیقه یک بار مرا در بین میهمانان برای خوش آمد گویی و عرض پوزش انتخاب کنند اگر بخواهم در کنار بدجنسیم کمی صادقانه حرف بزنم باید بگویم که اصلا قرارگرفتن در این صحنه خوشایند نیست .......خیلی وقت است که برایت پرحرفی نکرده ام  و با خیال راحت و بدون عجله هم صحبت نشده ایم امشب می خواهم به گذشته برگردم و از هرچه که به ذهنم می آید با تو بگویم... گرسنگی آزارم میدهد ساعت هاست که گرسنگی و تهوع  شکنجه ام می دهند و جای امیدواری است که دراین حالت دلم دلتنگ می شود .... صداقت نهار نون ماست خورد وقتی من در چندمین ساعت خواب و کابوس به سر می بردم و باران از ترس گرسنه ماندن در آینده ای نزدیک گوشت و استخوان مرا می جود  تا ذخیره ای داشته باشد...... این چند خط اخیر به دست نوشته های یک تبعیدی در جزیره ای خالی از انسان و دورافتاده بیشتر شباهت داشت و باورکن مادر طرحی روزگاری بهتر از یک تبعیدی ندارد و من بیشتر از اینکه ناراحت باشم خوشحالم که باران را در شرایط سخت با دنیا آشنا می کنم و شاید بتوان امیدوار بود یک بچه ی لوس به دنیا نیاید ....  دلم می خواهد دستم را دور گردنت حلقه کنم  امشب اما خیلی گریه نمی خواهم  شاید چون احساس می کنم باران کنارم نشسته و نوشته هایم را دنبال می کند ممکن است بعدا ابهت مادرش را باور نکند.. می دانی که زهره اشک مادر پدیده ی وحشتناکی است و من هر وقت اشک مادرم را دیدم به اندازه ی اندوهم عصبانی شدم شاید در ناخودآگاهم سیده زهرایی به مادر اجازه شکستن ابهتش را نمی داد... جمله ای که این روزها زیاد می شنوم آرزوی دیگران برای پسر بودن فرزندم است و چه آرزوی بی رحمانه ای دعا کن باران اینها را نشنود از همین روزها اعتماد به نفس جنس من و تو را نابود می کنند و بیچاره دخترانی که مادرشان هم با دیگران هم صداست...  تهوعم واضحا دارد زیاد می شود زهره ام بهتر است بحث را عوض کنیم ..چیزی که با تمام وجودم احساس کردم این بود که ویار چیزی جز یک حالت روحی نیست و هیچ چیز جز پالس های مثبت و منفی نمی تواند تحریکش کند همین که وارد این خانه تبعیدی می شوم تمام احشایم پرپر می زنند ...  راستی امتحان گزینش دادم ..عجیب حالم بد شده بود ...متاسفانه پرسشگر خواهر یکی از دوستانم بود و شرایط بسیار آزارنده تر شد حتی نتوانستم اعتراض کنم .اصل 21 قانون اساسی گفته بود تفتیش عقاید مردم ممنوع است   سوالات روی مخم بود تا رسید به  تولد علی  و ذکر تشهد نماز . داشتم از عصبانیت منفجر می شدم  یک نفر به خودش اجازه داده بود بین من و اعتقاداتم قرار بگیرد بین من و شخصی ترین مسئله زندگیم .احساس می کردم کسی می خواهد علاقه و تعهد من به صداقت را محک بزندو حکم صادر کند  ... کمی مکث کردم و وقتی دوباره پرسید هیچ چیز در ذهنم نبود انگار که من هرگز 13 رجبی را به پدرم تبریک نگفته بودم و نماز را در خواب دیده بودم ... بقیه سوالهایش را با تهوع جواب دادم البته رئیس مجلس خبرگان را هم نمی دانستم ..بعد از اتمام نیم ساعت شکنجه ، پرسیدم و او جواب داد رفسنجانی است، به همین علت در آشوب های اخیر اینقدر توانست گستاخی کند یک لحظه آمدم بگویم که: احساس خوبی است که بتوان اینقدر راحت عقاید خود را مطرح کرد و دیگران هم چاره ای جز سکوت یا تایید اراجیفمان نداشته باشند؟.... یاد قولی که به خودم و دیگران داده بودم افتادم و خفه خون گرفتم وشاید هم آزارهای اخیرشان مرا ترسانده بود.... بگذریم ما هم باید عادت کنیم از چیزی حرف بزنیم که حرف مشترکمان است و اختلاف عقیده سندی است برای با هم نبودن..... راستی امروز از شبکه آمدند برای پایش . مسول بیماریها می گفت در خانه بهداشت ضمیمه بهورزبرای دو نفر از بیماران پرونده تشکیل نداده ومن مانده ام  نمره ی شما را چند بدهم؟  گفتم بهورز فعالی است به شدت بیماران را پی گیری می کند ....سوالش را تکرار کرد اما از من و صداقت چیزی نشنید و خودش شروع کرد به اعتراض به قانون و اینکه می داند این ربطی به پزشک ندارد اما جز پایش پزشک است و بهورز وبقیه کارمندانی که کم کاری می کنند حقوقشان را کامل می گیرند ...واقعیت این است که تنها چیزی که از تو نمی خواهند طبابت است و تنها چیزی که مهم نیست حقوق تو و بیماران توست. امیدوارم تو هرگز وارد فیلد پزشک خانواده نشوی چون مطمئنم تحمل نخواهی کرد تنها چاره این است که مثل یک جوک به قوانین نگاه کنی و احساس کنی که حرفهای زور چقدر با مزه هستند.کاش اینجا بودی زهره .. به شدت دلم می خواهد با هم برویم ساندویچی و من ساندویچ نخورم  این لحظه تصور ادویه و بوی ساندویچ مثل مرور حرفهایی است که با تو از انها گله کردم....  فردا جلسه تحلیل آمار است و این بار صداقت می رود که برای هزارمین بار بپرسند چرا مرکز بنستان آمار بیماران دیابتی اش پایین است و هرگز نفهمند که امکان دارد در یک منطقه که ژنتیک مشترکی دارند همه فشارخون داشته باشند و کسی دیابت نداشته باشد و بسیار زود است که کاردان آزمایشگاه بنستان از دست قندناشتاهای بدون ایندیکیشن پزشک مرکز خودکشی کند وهمه جا اعلام کنند یک کارمند از بیکاری مرد . تو را محکوم به خوردن بیماران دیابتی میکنند و به خوردن قند و شکرهای سادات محمودی که به خاطر کمبود شکر دیلبتی هایشان هیپوگلایسمیک شدند و ای کاش اینها را یک کاردان بهداشتی می گفت نه یک پزشک با تجربه که روزی از معترضین اصلی این طور مسائل بود...  خسته شده ام زهره یی از این همه واپسگرایی و ظلم خسته ام .  از مردم گرسنه ای که همه به مرض اختلال خواب و شاکر بودن دچارند از این همه انتی بیوتیکی که تجویز می کنم و تمام می شوند و پی آی دی زنانی که ترشحات زرد رنگ دارند و شوهرانشان چند ماهی یک بار خانه می آید خوب نمی شود. از تجویز شربت پیپرازین و قرص نورتریپتیلین خسته شده ام .... از بوی دود و پینه هایی که هنگام به هیزم رفتن!!!! ایجاد می شوند .. از در مطبی که  باز می شودو بار دیگرخانم رامش را که کمر دردش دیگر نمی گذارد زمین های مردم را بکارد و پسرش بدون پول به سربازی می رود تا که دوره خدمتش تمام شود و خود را برای کار در عسلویه آماده کند، بر من آوار کند.... از همکاری که هم سن من است و نان آور خانه ایست که پدرش دیسک کمر دارد و مادرش ام اس و تمام 400 هزار تومان حقوقش صرف بنزینی می شود که فاصله یک ساعت و نیمی خانه تا محل کارش را از بین می برد و تمام امیدش در شرکت دوباره در کنکور است ...   مرا ببخش زهره ام که مثل همیشه باشوق به تو پناه آوردم و سنگ صبور دردهایم شدی ...

مرا زود به زودتر از این

 از دوست داشتنت ، بودنت خبر کن

دیگر شعله ام کم رمق است ..زود..زیاد ..می میرد

مرا امید وصل تو زنده می دارد...می بوسمت زهرا نق نقو

 

پدر بودن خیلی سخته

پدر بودن خیلی سخته

سالها پیش این درد رو تو چشمای بابام خونده بودم .

وقتی رفتم دانشگاه و از خونه دور شدم ، هر وقت تماس میگرفتم خونه ، اضطرابی را در لحن والدینم حس میکردم که برایم معنایی نداشت. پدر و پسرایی که این متن رو میخونن حرف منو تصدیق خواهند کرد. اما باز هم برا پدرها قابل درک و برای پسرها مسخره است و این دور تا همیشه تسلسل خواهد یافت.

این روزها در بنستان سادات محمودی بویراحمد پزشک خانواده هستم و اصلا دوست ندارم که روستاها را ببینم. وقتی عمق بدبختی پدر و پسر و نوه هایی که هنوز نیامدند را میبینم ، و از آن بدتر  نادانی بیچارگان بر بیچارگی خودشان ، هی رنج و رنج و رنج

و امیدی نیست

(صداقت)

سلام فرزندم...

سلام فرزندم

اگرچه به قول بعضی ها من خیلی از بودنت هیجان زده نشدم ، اما ...

این روزها همه نگرانی من این شده که تو باشی و من نتونم یکی از خواسته های تو رو ( منطقی باشه !!! لوس نشی) براورده کنم و شرمنده بشم. آخه این حالت رو زیاد تجربه کردم و بدتر ازهمه تو روی مامانت شرمنده موندم و هزار خواسته نخواسته ؟

نمیدونم وقتی پاتو زمین میذاری ، دنیا چه شکلیه اما دوست دارم سبز باشه بابا. سبز تپه ویندوز ، سبز دستبندای چند ماه قبل ، سبز بهار چشمای مادرت و سبز شال پدر بزرگم ، این آخری گفتم چون سبز اینجوری رو همه برای نان داشتند اما اجدادت این یکی سبز رو بهانه نون خوردن نکردن و تو هم باید ! باید از همون لحظه اول با پا بیای رو زمین و سینه ت سپر زندگیت باشه.

دوست دارم باباجون و منتظرم ببینمت

بیصبرانه ، مشتاق  ، مضطرب

(مطلب بالا رو صداقت نوشته بود و من به وبلاگم منتقلش کردم)

از من اندیشه ای آغاز می شود.....

 

من هم مثل بقیه زنان روستا خیلی زود احساس کردم که جای یک نفر خالیه ... هر بچه ای نظرم رو جلب می کرد مخصوصا اگه دماغش تپل بود ....تقریبا همه ی دوستان و هم سن و سالانم همون طور عکس العمل نشون می دادند که خودم قبلا...  اما کسی نتونست نظرم رو عوض کنه..به شدت دوست داشتم یه بچه شیرین زبون و شیطون یکی دو ساله با یه دماغ تپل داشته باشم ....

و با تمام ترس و استرسی که داشتم :          من ...مادر....شدم.

اطرافیان همه خوشحال شدند اما نمی دونم چرا احساس می کردم باید دنیا از شادی بترکه  وقتی صداقت پرسید مامانت چی گفت با عصبانیت عکس العملش رو تعریف کردم به خیلی ها هم گله کردم که چرا خیلی خوشحال نشدندحتی به صداقت .البته هنوز هم احساس می کنم صداقت خیلی خوشحال نشده و تمام تلاشش برا از بین بردن این باور در من بی فایده بوده و خلاصه حسابی افسرده شدم خبر رو یه جور دیگه به زهره دادم می دونستم مثل خودم به موضوع نگاه می کنه . اولین هدیه رو هم زهره براش گرفت لاک پشت ، عروسکی که به قول خودش خیلی احمقه و من به دیوار خونه آویزونش کردم و به جای باران می بوسمش.

همه اسمش رو می پرسیدن و من گفتم تا وقتی اسمش قطعی بشه باران صداش کنند و تقریبا این اسم روش مونده......به شدت نگران شخصیتش هستم نگران اعتقاداتش و علایقش ..ترس اینکه یه بچه ی ننر امروزی باشه گاهی اذیتم میکنه......

خیلی جاها بردمش که درد و رنج آدمها رو از نزدیک ببینه و فکر مرفه و بی درد بودن رو از ذهنش بیرون کنه .....تمام جاده های ده گردشی ..تمام بیچارگی مردم رو با صدای بلند بهش نشون می دم ..امیدوارم خواب نبوده باشه.....چند روز پیش طلعت اومد اینجا...دختر کوتوله ای که من عاشق حرف زدنشم و امکان نداره ببینمش و بعد از دیدارش گریه نکنم وقتی دستاش رو از روی محبت می گیرم برق و اشک شادی توی چشماش حلقه می زنه ... همه ش احساس می کنم یه دست دیگه ش توی دست بارانه... و باران هم مثل من طلعت رو از تمام مردم سادات محمودی بیشتر دوست داره... هر وقت برا مامانم غصه می خوردم که به آرزوهاش نرسیده با افتخار می گفت آرزوهاش در ما خلاصه می شده و بهشون رسیده .. حق با مامانم بود برای یک مادر آرزویی بزرگتر از صالح بودن فرزندش نیست و تمام آرزوی من این است که اولین نوه اش بسیار صالح تر از اولین نوه ی مادرش باشد.... از اینکه باران هم مثل من نوه ی بزرگ است احساس خوبی دارم شاید به امید احساس مسولیتی که ماهیت فرزندان ارشد است.....  امیدوارم تلاش باران برای دانستن هزاران بار بیشتر از مادرش باشد . این مدت به شدت  سلامتی ام مختل شده و تقریبا در تمام ساعات روز بدحالم طوری که تمام برنامه هایم برای تربیت قبل از تولد باران ناقص مانده است  امیدوارم این روزها گذرا باشد و من شرمنده ی فرزندم نشوم..........

 

نم نم باران......

نمی دانم چرا احساس می کردم نمی توان اینجا به نت وصل شد ..بعضی اوقات باورهای درست یا نادرست انسان را اسیر می کند و ناتوان ..باور اینکه ده جایی برای پوسیدن است هر روز موجی از پوچی برای من به ارمغان ! می آورد و حتی در حرفهای صداقت که مظهر امید و انرژی است ردپای این احساس زوال هویداست ...امشب بعداز تکرار حرفهایی در مورد زندگی بی خاصیت اخیرمان باالاخره به اینترنت وصل شدیم  ..تابلوهای خانه را بعد از دو ماه به دیوار اویختیم و.... حرفهای گفتنی خروار خروارند اما منصفانه نیست که مهمترین را در لابلای حرفها آورد فردا شاید کسی به اینجا بیاید که از من برای از او ننوشتن بارها و بارها گله کند .... در طول یک سال گذشته اتفاق های خیلی دوری افتاد و دورترینش جدیدترین نقش من است نقشی که باورش بعد از گذشت 10 هفته هنوز در ذهن من نگنجیده هر کس به شکلی این بی تفاوتی مرا تعبیر میکند و بیشتر از همه مادرم سعی دارد در من از ایجاد نگرانی جلوگیری کند ..هوای به هم ریخته جسمی و چون بسیاری اوقات دیگر روحی من تمام هواهای قشنگ را از ذهنم پرانده است ... بنستان همانگونه است که چند ماه پیش بود همکاران همانگونه اند که روز اول شناختمشان ..همه خوب و دوست داشتنی اگر چه مسولان به همان احمقتی که باید باشند و مهمتر از همه صداقت ،  خوب چون واقعیت و رویاهای تمام دیروزهای مان.. اما این وسط همیشه چیزی کم بوده چیزی که نداشتنش مرا به نومیدی واحساس زوال رسانده چیزی مثل احساس مفید بودن مثل احساس رو به جلو بودن ....  بچه ها بعد از مدتها انتظار من آمدن و رفتن اما چیزی عوض نشد ....فردا امتحان گزینش دارم و هنوز برایم حل نشده که گزینش یک پزشک طرحی که به اجبار اینجا آمده برای چیست و این نظام از بی کاری  و سبک عقلی گرانندگانش به کجاها باید برسد ...داشتم بعد از مدتها رساله میخواندم  در این آشفتگی باورها یم فقط همین را برای انفجار کم داشتم ..گفته بودند فرزند نابالغ فرد کافر ،نجس است چه ظالمانه است که تمام معصومیت یک انسان را اینچنین نجاست بدانیم و ظالمانه تر اینکه این اراجیف به دین من نسبت داده می شود و هزار حکم دینی دیگر که به کابوس های آشفته یک اسکیزوفرن شبیه است..........دلم عجیب هوای مادرم زهرا را کرده است ..هوای کمیل کمیل کمیل و نماز مغربی که در حیاط خانه مان تمام پهنای صورتم را خیس معصومیت اشکهایم کند .... چقدر غم انگیز است همه چیز و من ظالمانه تر از همه هیچ تلاشی برای دور کردن این اندوه ها ندارم  و او را هنوز نیامده میزبان دردها و آشفتگی هایم کرده ام ...مرا ببخش نم نم بارانم مرا ببخش که ......