دلتنگ روی دوست
سلام زهره یی .... دلتنگی رو نمی دونم چه رنگیه اما معمولا کسی بی تاب دلتنگ شدن نیست ... در من و تو خیلی چیزها به شکل معمول نبوده و شاید در اطراف ما آنچه باید معمول می بود نایاب است به هر حال دلتنگی برای تو در این سوت وکور غربت ده خواستنی است و امیدبخش..... دلم هوایت را میکند و بارانم دیگر به این دلتنگی خو کرده است .... عشق می تواند ویران کننده باشد اما عشق من به تو آبادگر بوده ... تعطیلات میلاد جدم را در خاک زادگاهم بودم و بعد از مدتها زندگی را تجربه کردم بدون تهوع ..بدون آشفتگی و بدون..... دیدن اتاق پدربزرگ و جای خالیش مثل همیشه آفریدگار بغضی برنده بود ... به بهانه عروسی رفتم اما عروسی رفتن من از قدیم مثل عروسی رفتن پیرمردها بوده ..بهانه ای برای دیدن فامیل ...شرکت در شادی نزدیکان و به قول برادرشوهرم که از دوستان بسیار نزدیک من است برای زدن حاضری!!!! من مثل خیلی وقتهای دیگر بدجنسیم از شرمنده کردن عزیزان لذت میبرم و حضور درجشن کسانی که به جشن تو نیامدند باعث شد که هرچند دقیقه یک بار مرا در بین میهمانان برای خوش آمد گویی و عرض پوزش انتخاب کنند اگر بخواهم در کنار بدجنسیم کمی صادقانه حرف بزنم باید بگویم که اصلا قرارگرفتن در این صحنه خوشایند نیست .......خیلی وقت است که برایت پرحرفی نکرده ام و با خیال راحت و بدون عجله هم صحبت نشده ایم امشب می خواهم به گذشته برگردم و از هرچه که به ذهنم می آید با تو بگویم... گرسنگی آزارم میدهد ساعت هاست که گرسنگی و تهوع شکنجه ام می دهند و جای امیدواری است که دراین حالت دلم دلتنگ می شود .... صداقت نهار نون ماست خورد وقتی من در چندمین ساعت خواب و کابوس به سر می بردم و باران از ترس گرسنه ماندن در آینده ای نزدیک گوشت و استخوان مرا می جود تا ذخیره ای داشته باشد...... این چند خط اخیر به دست نوشته های یک تبعیدی در جزیره ای خالی از انسان و دورافتاده بیشتر شباهت داشت و باورکن مادر طرحی روزگاری بهتر از یک تبعیدی ندارد و من بیشتر از اینکه ناراحت باشم خوشحالم که باران را در شرایط سخت با دنیا آشنا می کنم و شاید بتوان امیدوار بود یک بچه ی لوس به دنیا نیاید .... دلم می خواهد دستم را دور گردنت حلقه کنم امشب اما خیلی گریه نمی خواهم شاید چون احساس می کنم باران کنارم نشسته و نوشته هایم را دنبال می کند ممکن است بعدا ابهت مادرش را باور نکند.. می دانی که زهره اشک مادر پدیده ی وحشتناکی است و من هر وقت اشک مادرم را دیدم به اندازه ی اندوهم عصبانی شدم شاید در ناخودآگاهم سیده زهرایی به مادر اجازه شکستن ابهتش را نمی داد... جمله ای که این روزها زیاد می شنوم آرزوی دیگران برای پسر بودن فرزندم است و چه آرزوی بی رحمانه ای دعا کن باران اینها را نشنود از همین روزها اعتماد به نفس جنس من و تو را نابود می کنند و بیچاره دخترانی که مادرشان هم با دیگران هم صداست... تهوعم واضحا دارد زیاد می شود زهره ام بهتر است بحث را عوض کنیم ..چیزی که با تمام وجودم احساس کردم این بود که ویار چیزی جز یک حالت روحی نیست و هیچ چیز جز پالس های مثبت و منفی نمی تواند تحریکش کند همین که وارد این خانه تبعیدی می شوم تمام احشایم پرپر می زنند ... راستی امتحان گزینش دادم ..عجیب حالم بد شده بود ...متاسفانه پرسشگر خواهر یکی از دوستانم بود و شرایط بسیار آزارنده تر شد حتی نتوانستم اعتراض کنم .اصل 21 قانون اساسی گفته بود تفتیش عقاید مردم ممنوع است سوالات روی مخم بود تا رسید به تولد علی و ذکر تشهد نماز . داشتم از عصبانیت منفجر می شدم یک نفر به خودش اجازه داده بود بین من و اعتقاداتم قرار بگیرد بین من و شخصی ترین مسئله زندگیم .احساس می کردم کسی می خواهد علاقه و تعهد من به صداقت را محک بزندو حکم صادر کند ... کمی مکث کردم و وقتی دوباره پرسید هیچ چیز در ذهنم نبود انگار که من هرگز 13 رجبی را به پدرم تبریک نگفته بودم و نماز را در خواب دیده بودم ... بقیه سوالهایش را با تهوع جواب دادم البته رئیس مجلس خبرگان را هم نمی دانستم ..بعد از اتمام نیم ساعت شکنجه ، پرسیدم و او جواب داد رفسنجانی است، به همین علت در آشوب های اخیر اینقدر توانست گستاخی کند یک لحظه آمدم بگویم که: احساس خوبی است که بتوان اینقدر راحت عقاید خود را مطرح کرد و دیگران هم چاره ای جز سکوت یا تایید اراجیفمان نداشته باشند؟.... یاد قولی که به خودم و دیگران داده بودم افتادم و خفه خون گرفتم وشاید هم آزارهای اخیرشان مرا ترسانده بود.... بگذریم ما هم باید عادت کنیم از چیزی حرف بزنیم که حرف مشترکمان است و اختلاف عقیده سندی است برای با هم نبودن..... راستی امروز از شبکه آمدند برای پایش . مسول بیماریها می گفت در خانه بهداشت ضمیمه بهورزبرای دو نفر از بیماران پرونده تشکیل نداده ومن مانده ام نمره ی شما را چند بدهم؟ گفتم بهورز فعالی است به شدت بیماران را پی گیری می کند ....سوالش را تکرار کرد اما از من و صداقت چیزی نشنید و خودش شروع کرد به اعتراض به قانون و اینکه می داند این ربطی به پزشک ندارد اما جز پایش پزشک است و بهورز وبقیه کارمندانی که کم کاری می کنند حقوقشان را کامل می گیرند ...واقعیت این است که تنها چیزی که از تو نمی خواهند طبابت است و تنها چیزی که مهم نیست حقوق تو و بیماران توست. امیدوارم تو هرگز وارد فیلد پزشک خانواده نشوی چون مطمئنم تحمل نخواهی کرد تنها چاره این است که مثل یک جوک به قوانین نگاه کنی و احساس کنی که حرفهای زور چقدر با مزه هستند.کاش اینجا بودی زهره .. به شدت دلم می خواهد با هم برویم ساندویچی و من ساندویچ نخورم این لحظه تصور ادویه و بوی ساندویچ مثل مرور حرفهایی است که با تو از انها گله کردم.... فردا جلسه تحلیل آمار است و این بار صداقت می رود که برای هزارمین بار بپرسند چرا مرکز بنستان آمار بیماران دیابتی اش پایین است و هرگز نفهمند که امکان دارد در یک منطقه که ژنتیک مشترکی دارند همه فشارخون داشته باشند و کسی دیابت نداشته باشد و بسیار زود است که کاردان آزمایشگاه بنستان از دست قندناشتاهای بدون ایندیکیشن پزشک مرکز خودکشی کند وهمه جا اعلام کنند یک کارمند از بیکاری مرد . تو را محکوم به خوردن بیماران دیابتی میکنند و به خوردن قند و شکرهای سادات محمودی که به خاطر کمبود شکر دیلبتی هایشان هیپوگلایسمیک شدند و ای کاش اینها را یک کاردان بهداشتی می گفت نه یک پزشک با تجربه که روزی از معترضین اصلی این طور مسائل بود... خسته شده ام زهره یی از این همه واپسگرایی و ظلم خسته ام . از مردم گرسنه ای که همه به مرض اختلال خواب و شاکر بودن دچارند از این همه انتی بیوتیکی که تجویز می کنم و تمام می شوند و پی آی دی زنانی که ترشحات زرد رنگ دارند و شوهرانشان چند ماهی یک بار خانه می آید خوب نمی شود. از تجویز شربت پیپرازین و قرص نورتریپتیلین خسته شده ام .... از بوی دود و پینه هایی که هنگام به هیزم رفتن!!!! ایجاد می شوند .. از در مطبی که باز می شودو بار دیگرخانم رامش را که کمر دردش دیگر نمی گذارد زمین های مردم را بکارد و پسرش بدون پول به سربازی می رود تا که دوره خدمتش تمام شود و خود را برای کار در عسلویه آماده کند، بر من آوار کند.... از همکاری که هم سن من است و نان آور خانه ایست که پدرش دیسک کمر دارد و مادرش ام اس و تمام 400 هزار تومان حقوقش صرف بنزینی می شود که فاصله یک ساعت و نیمی خانه تا محل کارش را از بین می برد و تمام امیدش در شرکت دوباره در کنکور است ... مرا ببخش زهره ام که مثل همیشه باشوق به تو پناه آوردم و سنگ صبور دردهایم شدی ...
مرا زود به زودتر از این
از دوست داشتنت ، بودنت خبر کن
دیگر شعله ام کم رمق است ..زود..زیاد ..می میرد
مرا امید وصل تو زنده می دارد...می بوسمت زهرا نق نقو
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است