تو اینجایی ...
تو رو میشه بوسید ... طعم سیب می دهد گونه هایت .. طعم طراوت زندگی ...
نگاهت ..جذبه ای تا انتهای بودن ... نگاه به ظاهر خالی از مفهومت شکوه خدا را می پاشاند ... و دستان کوچکت ... چه عظمتی دارد این مخلوق وقتی انگشتان مرا می فشارد... تو آمده ای ... گردبادی آمد و رفته رفته دارد دور می شود ..تو را در آغوش من جا گذاشته ...
نمی توان انتظار داشت تکه ای از خدا بدون هیاهو و اضطراب در دامان انسانی دیگر بیارامد .... و تو در همین هیاهو ..از خدا به خانه ی ما آمدی ... از روز آمدنت خانه پر شده از خدا ... از آرامش ... تمام بی قراری این چند ماه من تمام شده.... تمام کینه ها ... دلخوری ها... آشفتگی ها ... کسی نیست که دوستش نداشته باشم ...کسی نیست که از او رنجور باشم ... همه را بخشیده ام ... درد دارم درد بی امان و طاقتفرسا ..اما آرامم ... بسیار آرام ... انگار این دردها ... دردهای غبار روبی است ... دلچرکهای کهنه را می کند و جایش درد می گیرد ....
قشنگ است همه چیز... هوا ... شهر ... خانه ... زندگی ... دیدارها .... و از همه چیز قشنگ تر بوسه ی صدرا بر گونه ی توست .... خوشحالم که واسطه ی این داشتن شده ام ..... من اگر سکینه را نداشتم چقدر زندگیم بی رنگ بود ... عمیق ترین خواستنم از خدا این است که رنگ و رونق زندگی هم باشید .... امروز ... فردا ... و روزهایی که من و صداقت نباشیم ....
خدایا به خاطر تمام بداخلاقی های که با تو داشتم مرا ببخش ... می دانم که مرا خواهی بخشید ... تو مهربان تری از مادر ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است