غربت....

امشب که می نویسم حالم خیلی بهتر است .... بهتر که چه بگویم ..خیلی بد نیست ....

پنج روز گذشته از آن روز ... از بیست و چهارم خرداد نود و یک ... از بعدازظهر بنفش بیست و چهارم خرداد ..... وقتی مجبور می شوی روز ها و شب ها و ماه ها برای به نهایت تنهایی رسیدن تلاش کنی .... با التماس و زاری با هم بودنت را به تنهایی بفروشی .. برای تنها شدن .. باج بدهی ... خفت بکشی ... متهم شوی .... تلاش برای رسیدن به روزهای تلخ تلخ ... این حکایت تمام روزهای یک سال گذشته ی من بود .... دنیا بازی های عجیبی دارد ... وقتی برد و باختت معلوم نباشد و معلوم نباشد برای چه بازی می کنی؟ دنبال چه هستی ... آرامش دیگران به قیمت آشفتگی خودت ...

از کنار خانه ای که به قول محمود دولت آبادی زندگانی از آن رم کرده بود گذشتم ... ناخوادآگاه پدال گاز بود که می فشردمش .... و ذهنم که چیزی در آن نماند ... چیزی از آن تراوش نکند ... اندوهی سرریز نشود ....و پلک هایم که بهم نزدیک میشد نا بدنبال دوچرخه ی علی در کوچه نباشد .... یاد جمله ی علی رضا در واپسین لحظه های باهم بودنمان افتادم: دوستم گفت انگار همه ی زنده ها مرده اند که تو می خواهی از یاسوج بروی!

برای من انگار همه ی زنده های آن محله مرده بودند ... حالا دو کوچه پایین تر از خانه پدر طاهره ... خانه ای دیگر برای من کانون اندوه شده است .. کلبه ای از خاطرات تکرار نشدنی ... گریه ها و خنده ها ی به خاطره سپرده شده ...نقطه ی پایان بر روزهای با عزیزانت بودن....

اگر حلیمه نبود .... این روزها اگر حلی نبود ...

ترجیح دادم با هیچکس در موردش حرف نزنم حتی با صداقت .... ما معمولا از چیزی حرف می زنیم که ذره ای از آن مانده باشد یا جایی برای تغییر داشته باشد ..وقتی تهی می شوی از یک داشتن ...وقتی امیدی نباشد ..حرفی هم نمی ماند .....

 

عادت کردیم که کمی و خیلی وقتا خیلی دوراز جایی که هستیم دنبال خوشی بگردیم ... سفر به ناکجا اباد ... اتفاقی غافلگیرکننده.... اما خوشی دقیقا اینجاست ... کنار دست ما ... کافیست دنبالش نگردیم ... کافیست مشکلاتمان را لیست نکنیم ... کافیست ....

دیشب را با صدرا صداقت اعظم مهدی ایمان مرضیه صادق و محمد در چادر کنار رودخانه ی بشار در پارک ساحلی گذراندیم ...صدای پای آب ..صدای قورباغه ها ... هیجان صدرا و صدای خنده های ما که تمام پارک رو پر کرده بود ... مدتها بود از ته دل نخندیده بودم .....

سکین مرضی لیلا خلاصه همه یاسوجن .... بابا اینا به زودی از اینجا میرن باید یاد بگیرم که نیمه ی پر لیوان رو ببینم .....

سلام دکتر سول ....

سلام دکتر سول من .....

امروز صبح وقتی وارد درمانگاه شدم و مشغول ویزیت بیماران دیدمت حال خیلی خوبی داشتم .... خواستم بمانم و بعد از اتمام کارت وارد اتاق شوم اما دلم می خواست در حال تعامل با بیمار ببینمت .....

حال خوبی داشتم .. با اینکه سرم به شدت درد داشت .... با اینکه از پزشک بودن خسته بودم با اینکه قانون جدید پزشک خانواده ی شهری ..... با این همه دیدن تو در جایگاه بر باد رفته ی همچنان مقدس پزشک باعث غرورم بود .....

من و تو با هم از نیمکت های کهنه و روستایی دبستان فجر .... از باغچه ی قشنگ خانه ی کته ... از کودکانه های معصومانه و همنشینی با قهرمان های خیالی خاله بازی هایمان .....از هزاران خاطره ی اندوه و شادی ... از تمام روزهایی که با هم ساختیمش و من همیشه بچه سربه هوا و تو دخترک خوب آن بودی ....از تمام دلهره های بچگی و نگرانی های نوجوانی ... به پشت میز طبابت رسیدیم ....

و این خوب است دکتر سول عزیزم با وجود همه چیز .....

باشد که طبابت برای تو .... بگذریم باشد که تا همیشه و همه جا خوب بمانی .....

 

شبی در ده....

 

فارغ از تمام هیاهوی شهر ... من و صداقت و صدرا و اعظم و مهدی دیشب را در باغچه جلیل در خانه قدیمی پدر مهدی گذراندیم .....

بعدازظهر در باغهای گردو و شب شبی ساکت .. شبی رویایی ..... چقدر فضای ده با روح من سازگار است ....

کاش به شهر نمی آمدی پدر .... کاش هرگز مرا به شهر دچار نکرده بودی ...به بیماری مزمن و پیشرونده ی شهر زدگی .... شهر با قوانین جنگل ....

صدای آبی که با متانت تمام کوچه باغهای ده را در جوبی کوچک طی می کرد زمزمه ی زندگی بود .... صدرا با هیجان مرغ و خروس ها را دنبال می کرد و چون بچه آهوان با سرعت از مسیرهای گل و سنگی بین باغها می گذشت ... و دوست جدیدش ابوتض (ابوالفضل) را صدا می کرد .... و هرچند دقیقه به خاطر چوب هایی که در مسیر پیدا می کردند یا دمپایی وگلهایی که ابوالفضل چیده بود صدای دعوایشان بلند می شد و صدرا داد می زد : مال منه!!!

بچه ها باور دارند که همه چیز مال خودشان است .... به خدایی که والدینشان است اعتماد مطلق دارند .... از عناصر خلقت فقط خوبی هایشان را می بینند.... خستگی را نمی فهمند چون روحشان خسته نیست حتی از خواب فرار می کنند تا بیشتر از لحظه ها لذت ببرند و بعد چون بچه فرشته ها بدون ثانیه ای به غصه ها اندیشیدن در آغوش خدایشان به خوابی آرام و عمیق فرو می روند .......بیدار که شدند دنبال خدایشان می گردند و دوباره سر بر دامان او آرام آرام می شوند .... آه صدرا کاش من به اندازه ی تو به خدایم اعتماد داشتم .. کاش هرگز نمی فهمیدم خدای من مادرم نیست .... کاش آغوش مهربانش جاودانه می شد و من هرگز بزرگ نمی شدم .... دویدن صدرا در میان خارهای کنگر و متوقف نشدنش با تمام آن درد های تیز و ریز مرا غرق کودکی ام می کرد و ابوالفضل َ سکینه بود وقتی فاصله خانه تا مزرعه را با دمپایی های پلاستیکی بین خارهای سبز و برنده بدو بدو طی می کردیم با این تفاوت که ما همه چیز را برای هردومان با هم می خواستیم شاید چون خدایمان یکی بود .....

نصف شب بیدار شد ... متوجه فاصله رختخواب من و خودش شد با همان چشمان خواب آلود خودش را به من رساند و چشمانی کوچک به معصومیت تمام دنیا در فاصله چند سانتی پلک هایم به خوابی آرام فرو رفت ....

....چند بار بوسیدمش .... و دستان کوچکش را بوییدم .... تنگ در آغوشش گرفتم .... وقتی بیدار شدم یک کابوس تمام شده بود ... کابوس گم شدن صدرا و دربدر من و صداقت تمام شهر را بدنبالش گشتن .....

نمی دانم خدای من هم همین قدر نگران من هست یا نه؟ خوش به حال خدای من که هر کاری می تواند برای عزیزانش انجام دهد ... خوش به حال خدای من .... بد به حال صدرای من ... وقتی بزرگ می شود .... وقتی به کوچکی دستان مادرش پی می برد ....

 کاش صدرا به اندازه ی این روزها به خدایش اعتماد داشته باشد و به بزرگی دستان او ...