
گمت کردم..
گیجم .. کلافه ام ...خسته ام ... بیزارم ... از چی ؟ از کی ؟ نمی دونم ....
یه چیزی خیلی کمه ... چی و کجا اینو هم نمی دونم ..... نجمه می گفت خواب دیده چادر سر کردم !! مطمئنم چنین تصمیمی ندارم اما یه چیزی مثل چادر رو خیلی کم دارم .... یه چیزی که توش قایم شم ... یه چیزی که فقط من توش باشم و جای هیچ کس دیگه ای رو نداشته باشه ... حتی جای فرزندم ....
یه چیزی که گوشه شو بندازم توی صورتم و چشم هیشکی به اشکام نرسه .... یه چیزی که بین بدبینی ها ! ی من و هرچیز قابل دیدنی قرار بگیره .... یه چیزی مثل تو که نمی دونم کی و کجا رفتی ؟ یه چیزی مثل مور مور شدن امشب دل من برا کمیل ...... یه چیزی مثل ....
جات توی لحظه هام خیلی خالیه ... خیلی ... گمت کردم ... خیلی وقته نمی بینمت .... خیلی وقته نگاه پرمهرت نیست .. هرچی هست لطف بی روحه .... آرامش آشفته است ... جای تسبیح آبیم خیلی خالیه ... جای آرامشی که به من می داد .... نمی دونم اون آرامش از رنگش بود یا روحش ... اما مثل نسیم می رفت زیر پوستم و هیچ اثری از حال ناخوش نمی موند ....
تسبیح آبیم رو گم کرده ام توی خونه ای که توی سرم آوار شد .... از فریاد زیر آوار من تو براشفتی تو رفتی نمی دونم کجایی ...نای پیدا کردنت رو ندارم ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است