.......

سرما خوردگی خواب راحت رو ازش گرفته بود مجبور شدیم با تمام اعتراضاتش ببندیمش به پوآر و سدیم کلرید ... بعد از شیر و کتوتیفن یک شکم پر بنده رو شستشو داد ... همون ساعت ۴ بردیمش حمام تا این بار استفراغ مانع خوابش نشه .....

بعد از حمام کلی سرحال شده بود ... اونقدر که بالاخره اولین کلمه رو به زبون آورد .... خودش هم ذوق زده شده بود و همه ش با..با رو تکرار می کرد و کیفور می شد ... دلم می خواست قورتش بدم ... هزار برابر عزیزتر شده بود ...

صبح که بیدار شد دوباره شروع کرد به بابا گفتن بدون اینکه از زبون ما بشنوه .....چقدر دلم می خواست بدونم توی ذهنش چی می گذره و ...

حس خیلی خوبی بود .... حق با زهره است دلخوشی خیلی بزرگیه .....

 خدایا هزار بار شکر ....