....

سال هشتاد و هشت دیده بودمش ، فتق نافی که از زیر پالتو هم پیدا بود .... چهره اش را از یاد برده بودم و حتی در نگاهم آشنا نبود.... پیراهنش را که بالا زد نوستالژی آن روزهای نه چندان دور معجون اندوه و آرامش شد ... اندوه به خاطر محرومیت بی پایان این مردم و آرامش , شاید چون آن روزها احساس مفید بودن داشتم .... آن فتق را خوب به یاد داشتم بیشتر از چشمانش ... بیشتر از نگاه دردمندش ... بیشتر از دستان پینه بسته اش ...بیشتر از صدای خش دارش ... چرا که فتقی که آن همه پیش رفته بود , شناسنامه زنان آن ایل بود ...سند درد و درد و درد!!!
تمام آن خاطرات جلوی چشمانم بود ... 
خانم ... شما باید بری شهر پیش جراح , من واقعا نمی تونم کاری برات انجام بدم ... 
و باز همان سماجت همیشگی : دا خوت جراحیم کن!! 
من پزشک عمومی ام کار من نیست ... 
ایسو سی نفسم یه کاری کن, ای کشتنه که ورداشتن کرم ایبرم . 
چند بار قبل و بعد از برداشت محصولات کشاورزی!!! فرستادم دنبال پسرش که بیاد براش توضیح بدم اما...
و چند روز بعد.. روز از نو ، روزی از نو ... 
امروز صبح آدرس دکتر حسینعلی حسینی - طبیب دل بسیاری از این مردم- رو بهش دادم ... سال هاست که آدرس مطب دکتر حسینعلی را برایش تکرار می کنم ... و یقین دارم که باز هم نمی رود همان قدر که می دانم حتی خودش هم می تواند هزینه جراحی را پرداخت کند ... اما واقعیت این است که بین این مردم و باور زندگی بدون رنج ، سال ها فاصله است ....

اربعین

 
دیروز اربعین بود .... با اینکه سمیه یکی از بهترین دوستانم و دخترش آوا مهمان من بودند و فرصت مرور خاطرات غیرمشترکمان کم بود اما تقریبا تمام روز را در کربلا بودم ..به یاد اربعین سال گذشته .... سفر خاصی بود برای من و سکینه ی عزیزم ... تمام آن ده روز تجربه بود ... مثل این بود که تمام تاریخ و جغرافی یک کشور جلوی چشمانت گشوده شود .... نگاه کوتاه این مردم به زندگی ... فقر و پایین بودن استاندارد ها .... ...دینی که مظلوم تر از 1400 سال پیش بود و هنوز الفبایش را یاد نگرفته اند ... خرافه پرستی ها .... رد پای جهالت ملت ما در گوشه گوشه عراق و از همه بدتر زنده شدن جنگ , همه و همه حزن آور بود ....
با این همه در کربلا و نجف با تمام دلتنگی هایت احساس غربت نمی کنی .... انگار دنیا و تمام خواسته های کوچکت تمام می شود در خیره شدن به پرواز کبوتران حرمشان ...نمی دانم این حس به خاطر چه بود؟ به خاطر سالها اتصال ما به فرهنگ حسینی یا ملکوت آن تکه از خاک ...
هر چه بود آن آرامش و استغنا برای من مقدس است با اینکه در صندوق نذورات هیچ پولی نینداختم ... با اینکه هیچ ضریحی را نبوسیدم ... با اینکه از هیچ امامی چیزی نخواستم ... اما نماز خواندن در سامرا و خیره شدن به قبرهای هنوز زیر آوار بمب گذاری چند سال پیش از زیباترین لحظه های تمام زندگیم بود و نجف و شاید همان تکه از آن که بنام علی بود ,شهری بود که دوست می داشتم.
به کوفه که رسیدم آرزو کردم مانند افراد مسن کاروان راحت می توانستم اشک بریزم , بدون فکر کردن و مچاله شدن زیر آوار تضادها ...
حال خوبی داشتم حتی همان لحظه ای که در بهت و برچسب الحاد همسفرانمان از روحانی کاروان خواهش کردیم روضه نخواند و مزخرف نگوید ... وقتی نمازها و رسوم جاری را به جا نمی آوردیم و حاج آقا در ملکوت سهله جلوی همه ارشادمان کرد و من و سکین به زور خنده مان را کنترل کردیم .... وقتی تقریبا با بی احترامی به شیخ گفتم خمس دزدی مذهب از مردم نادان است و وقتی از زنان کاروان ملتمسانه می خواستم پولشان را حرام اعراب نکنند و با واکنش تند همه روبرو می شدیم ...
دلم برای سهله و سامرا تنگ شده است و همان بغض میهمان من است حتی همین الان که می دانم اکثر دوستانم این پست را دوست ندارند ... حتی همین امروز که خسته ام از مذهبی که به واسطه آن تمام هویت این ملت را به تاراج برده اند .... و معتقدم تنها به علت همین سوء استفاده ها و نه به خاطر بد بودن آن , بهتر است دین در دل و خانه هایمان حبس شود و به دست حاکمان نیفتد ...
دلم برای نجف , کربلا , سهله و سامرا تنگ شده است ...
 

جمع اضداد

کسری را در حالی که سکسکه می کرد بالا و پایین می انداختم و خنده اش که هنوز آنقدر صدادار نشده  شیرین ترین طعم زندگی  را به من هدیه میداد ... ناگهان احساس کردم این شیرینی دلم را زد ... صدای یکی از پرسنل با خنده ی کسری  یک هارمونی مچاله کننده شد ... احساس کردم زمان جابجا شد و خاطره ای که محو شده بود زنده تر ازهمان روز جلوی چشمانم است ... گاها دچار این حالت می شوم و آنچه را که این حالت برایم فراهم می آورد اغلب , اسباب شادی نیست ...

چند روزی می شد که آمده بود درمانگاه ... آزمایش بارداری می خواست ... برایش آرزوی بچه ای دوست داشتنی کردم ... صورتش درهم رفت ... درحالیکه با اکراه و خواستنی تاریک می گفت : نه ... شوهرم راضی نیست!!  شرایط مالی مون.... 

آنچه بر لب من محو شد خنده ی چند لحظه قبل بود ....

چند هفته بعد شرایط به شدت بهم ریخته اش همه را متوجه و متاثر کرده بود ....  شوهرش زن گرفته بود در همان اوضاع نابسامان و فلاکت بار اقتصادیشان ....  بگذریم از ادبیات و رفتار دور از انسانیتش و اتفاق هایی که باورش در مخیله آدمی نمی گنجد ...

برای اولین بار در عمرم به ذلت افتادن موجودی شبیه انسان را آرزو کردم ...نه فقط همان روز ...که در تمام روزهایی که خانم ... را می بینم .... این واقعیت کثیف چند همسری هر بار که در ذهنم مرور می شود تمام تئوری های دینی و انسانیم را بهم می ریزد .... این رذالت شرم آور که تحفه ی اعرابی است که هنوز معنی ساده بهداشت و بد بودن بوی لباس های کثیف را نفهمیده اند .... آه ... برای منی که دینم را دوست دارم و و این واقعیت های مبهوت کننده با سند به پیام آور دینم نسبت داده می شوند , جمع اضداد چقدر کاهنده است ....