هر روز که می گذره حالم خیلی بدتره.... این شاید اولین باریه که اندوه تا این حد سمج وارد زندگی من شده اون هم بدون علت تازه یا خاصی..... واضحا این آغاز ویرانی است.... بختک افتاده توی زندگیم.... بین همه چیز چیزی برا سپاس و امید نمی بینم ...هیچ چیز اینقدر توانا نیست که روح زندگی رو به من بازگردونه و همه چیز اونقدر قدرتمنده که زندگی منو پر از غصه کرده..موج بی اعتمادی هر لحظه توی لحظه هام گسترده تر می شه...به شدت احساس می کنم دو ساله اطرافیان تا سرحد ممکن از گذشت و انسانیت من سوء استفاده کردن و می کنن و حتی نهایت علاقه من به شریک زندگیم نمی تونه موج این انزجار رو در من کم کنه...چیزی که باعث وحشت من شده اینه که این نارضایتی نسبت به همسرم هم ایجاد بشه و اونو هم مث بقیه نتونم ببخشم..... همه همون روال قبلی رو دارن و این منم که ظرفیتم به صفر رسیده همه مثل قبل خوب و ناسپاس و خودخواهند همه همچنان به شیوه خودشون خوبن ولی من از خوبی و خوبی و خوبی احمقانه خسته شده ام..... می تونم آدما رو دوست نداشته باشم اما همچنان نمی تونم از کسی بی زار باشم ....می ترسم از روزی که بدجنسی رو هم تجربه کنم.... راستی بدجنسی یعنی چی؟ کاری که من با خودم و زندگیم کردم بدجنسی نیست؟ بابت ظلم هایی که به واسطه دیگران و خودمون به خودمون می کنیم هم بازخواست می شیم؟ دو دو تاهای خدا هیچ وقت چهارتا نمی شه با این اوصاف.....دو دوتاهای خدای من هیچ وقت چهارتا نمی شه...یه جایی از کار خیلی می لنگه ..نمی دونم ..یا خدای من یه چیزیش می شه یا خود من یا هردومون بهرحال همه چیز یه چیزیشه...
چند روز پیش با صدرا رفتم زیلایی ویزیت رایگان ...بعد از ویزیت 400 تا بیمار هیچ احساس رضایتی در من ایجاد نشد و شب که برمی گشتم اون حس خوب دوست داشتن خودم نبود.... آدما رو مث قبل دوست نداشتم...تازه احساس گناه هم می کردم راستی دادن دارو و غذای رایگان به تمام اهالی یک ده کار درستیه؟ گدا پروری شاید تنها نتیجه 12 ساعت تلاش مستمر و بی وقفه من و اهالی هلال احمر بود.... دست های دراز شده مردم رو دوست نداشتم.... از چشمان ملتمس بی زار بودم.... شاید بیش از نیمی از بیماران با اخلاق تند من رو به رو شدند..... برای گرفتن داروی رایگان خیلی ها سعی می کردن قیافه علیلی داشته باشن.... از اینکه مردمم ایطوریند!!! یا اینطوری شون کردیم حالم بد شده بود.... یه نفر هیستریک با مامانش اومد داخل...یه دختر بیست و اندی ساله.... هرسوالی پرسیدم مادرش جواب داد و دختر چادرش رو توی صورتش گرفته بود و پشت مادر قایم شده بود... ناگهان کنترلم رو از دست دادم و سر مامانه داد کشیدم گفتم لال دخترت؟ گفت نه خجالت می کشه حرف بزنه...گفتم دختر بیست ساله ات حتی نمی تونه با پزشک زن حرف بزنه چیکار می کنید با این بچه ها؟ بهش گفتم صاف بشین صداتو صاف کن و راحت حرف بزن اگه نمی تونی هم برو خونه...شروع کرد به حرف زدن دردش معلوم بود فقرزده شده بود سیر بود وگرسنه .... پوشیده بود و برهنه .... دارا بود و فقیر.... براش دارو نوشتم تا خودمو از دست نگاه کشنده ش و نگاهشو از دست اندوه خلاص کرده باشم.... به بعدی گفتم چرا وقتی بهت می گم برو بیرون این یکی درد خصوصی داره نمی ری بیرون؟ گفت اگه می رفتم دیگه نمی ذاشتن بیام داخل...گلوم خیلی درد داره..خانم من سواد ندارم...سواد نداشت و این لاعلاج ترین درد این مردم بود...گفتم چرا سواد نداری؟ گفت گذاشتنم با گوسفندها ...خانم برادر هم ندارم..... توی نگاهش یک تاریخ محرومیت و بدبختی بود ... نسخه من درمان کدام یک از دردهاش بود؟ یه لحظه دیدم بغض کردم ... جلوی همه و دارم ازش عذرخواهی می کنم خودمم نمی دونستم براچی؟ سرم رو گذاشتم بین دستام و یواشکی و تابلو اندوهم رو قورت دادم...گفتم بعدی ولی بعدی و بعدی ها اصلا منتظر اجازه من نبودن....یکی دوتا سه تا 7تا دفترچه بیمه ...گفتم مریض هاش کو؟ گفت نیومدن دارو بنویس... نوشتم همونطور که برا همه شون نوشته بودم هر دو دست حاوی بیش از 5 دفترچه بود و به ندرت کسی با یک دفترچه رو صندلی بیمار می نشست....گفتن بنویس ..کپسول درد...کپسول عفونت...کپسول گرسنگی ... کپسول بی کسی ...کپسول نادانی... کپسول... و نوشتم ....کپسول ...کپسول ....کاش یه کپسول پیدا می شد تا من پودر می شدم و توش قایم می شدم....
جلیقه هلال احمر تنش بود از اهالی درمانگاه بود ..دفترچه پنجم رو که براش نوشتم دیگه قاطی کردم ...گفتم آقا من به ازای هر بیمار یه نسخه هم باید برا شما بنویسم ؟ اونجا فرقی نمی کرد که کارمند دولت باشی یا کارگر مردم... دارا باشی یا فقیر... همه با وجدانی راحت اومده بودن حقشون!!! رو بگیرن .... از کار انسان دوستانه داشت چندشم می شد؟ سعی کردم دیدم رو تغییر بدم به بیمارانی که به خاطر نبود دکتر حالشا......ن نذار شده بود فکر کردم...به خواب های آشفته ای که از امشب حداقل برای مدتی کوتاه به خاطر حضور من از چشمان مردم دور می شد...به اندک نگاه های سپاسگزار و دعاهای خیر .... مدتهاست که توی حق و ناحق.. درست و غلط ..باید و نباید بجوری گیر کردم ...از پلیس راه یاسوج که رد شدیم مهارت راننده از مرگ حتمی نجاتمون داد و راننده 206ی که از جاده منحرفمون کرد حتی برنگشت نگاه کنه ببینه ماشین منفجر شده یانه..... خانم آروین صدرا رو گرفته بود و خدا رو شکر می کرد... در من هیچ هیجانی از نوع ترس یا شکر ایجاد نشده بود... می شد با دو نگاه به موضوع نگاه کرد... کار خیرما و دعای مردم شر رو دور کرد ویا کار اشباه ما و گداپروری مون اون استرس رو برا جمع ایجاد کرد... تنبیه بود یا تشویق ..واقعا نمی دونم.... خدایا از یه جایی به من بیا... بدجوری توی همه چیز گیر کردم..... راستی امروز تولدم بود ..چه اتفاق نامیمونی
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است