اندک لحظه های معصومیت ...

 

 

ازوقتی توی نوشته هام غرق نمی شم آرومم نمی کنند ..اون همه نوشتم اما هنوز حالم گرفته است .... این چند روزه خدا همه ش میاد میشینه توی بغضم ... دلم هوای کمیل کرده انگار همه چیز دل داره حتی دعای کمیل ..و شاید این دل علی است که توی اون چند جمله جاری مونده... دیشب هواشو کرده بودم نمی دونستم جمعه شبه  ... صداقت گفت بشین توی ماشین تا من بیام ...روی رادیو بود و کمیل ... دیگه نتونستم اشکامو کنترل کنم ... من گریه می کردم و صدرا می خندید ...وسطاش هم مجبورم کرد پیاده شم .... برای شنیدن بقیه ش ولع داشتم ....

اما من مادر شده بودم که از تمام دل خواسته هام بگذرم ...حتی کمیل و شب های جمعه ... سخته خیلی سخت ... سخت ترین قسمت بچه داری وقتیه که خوابش میاد و گرسنه هم هست ... وتوی مشکلاتش گیج میشه و شیر نمی خوره ...باشکم گرسنه هم خوابش نمی بره .... شاید برا خیلی ها مفهومی نداشته باشه اما من عمق سختیش رو تجربه کردم اونقدر که آشفته می شم .... دیشب هم یه همچین مشکلی داشت ....

دلم هوای یه مدت تنهایی کرده هوای اشک و کمیل و قلم ....

 

با دوستان ...

پریسا ..سعیده ..شیوا .. مائده .. فریده .. فاطی ...حمیده و من و صدرا ....

بعد از مدتها با دوستان دوران دبیرستان دور هم جمع شدیم ...

همه بزرگ شده بودند اگرچه اخلاق بچه ها تغییری نکرده بود ....

سعیده و فاطی در شرف ازدواج بودن ... بقیه هم هنوز خوش می گذروندن ....

بیمارستان .. آزمایشگاه ... داروخانه..... دبیرستان .... تربیت معلم ... دانشگاه ... هرکسی یه جایی کار می کرد .....

حمیده همین که رسید گفت ..اه همه که بچه های تجربی هستن !!!  یه لحظه احساس کردم به ده سال پیش برگشتیم ...

چقدر انرژی توی این ده سال کم شده بود ... پیر شده بودیم ...مخصوصا خودم .....

هماهنگ کردن بچه ها رو مثل همیشه پری زحمتش رو کشیده بود ... حلی امروز از مالزی برگشته بود نیومد ... بچه ها همه ش ذوق صدرا رو می کردن اون هم طبق معمول معرکه گرفته بود و  می خندید ... نظر همه این بود که سبکیش به خودم رفته .... شیوا سرحال نبود .... از وقتی برگشتم همه ش توی فکرشم ... اگه قرار بود خوبی های دنیا به نسبت خوش قلبی آدما تقسیم شه حتما حتما شیوا در قله خوشبختی بود ...

بعد از اینکه برگشتم رفتم پیش خاله شیدا ... مشغول درس خوندن برا اعزام به اون ور آب بود!!! موقع برگشتن مامان و علی رضا رو دیدم گفتن داشتن می اومدن پیش صدرا ...  مامان حالش گرفته بود ....

دلم خیلی گرفته .... چه دنیای ناپایداریست ....

 

آوار دیدارها....

 

خسته بودم خیلی خسته .... چشام رو به زور باز نگه داشته بودم ... داشتم پیامک زهره رو می خوندم و توی خاطرات تمام این سالهامون شناور بودم  که در اتاق پزشک باز شد ....

یک نفر با کوله باری از خاطرات تلخ یا شیرین که مدتها بود از روزگار من حذف شده بود وارد شد ....تمام اون روزها رو توی سرم اوار کرد ... تکیده شده بود ...بعد از مرگ پسرش بهتراز این هم نباید می بود .... منو نشناخت  ... وقتی خودم رو معرفی کردم حالش بهتر از من نبود ... تمام گلوم بغض شده بود و نمی خواستم متوجه حالم بشه .... سراغ همه رو ازش گرفتم ..گفت خوب یادت موندن ....

براش داروی افسردگی شروع کردم ... رفت داروهاشو بیاره که مریض بعدی وارد اتاق شد ...

یه حس آشنا نسبت بهش داشتم ... دفترچه ش رو نیگاه کردم  .... آقای قوامی ... پرسیدم اهل جوزارید؟

گفت آره ..

قوامی .... جوزار ...بیمار تخت شماره چهار ...بخش داخلی ....بیمار تمامی تخت ها .....

بدون هیچ ملاحظه ای پرسیدم صولت چه نسبتی باهات داشت؟ گفت خواهرم بود.........

 اون شب غم انگیز ...بخش ای سی یو  .... و برای همیشه راحت شدن صولت ....

توی چند لحظه زندگی شون رو با هم مرور کردیم نمی دونم چه حالی داشت وقتی دید من اینقدر می شناسمش ... از مادرش پرسیدم ... گفت  بعد از مرگ صولت داغونه.....

رسیدم به مشکل خودش ... علائمی شبیه بیماریهای خود ایمن ... کاش اشتباه کرده باشم .... فرستادمش برا آزمایش......

 چقدر خاطره ریخته اینجا ..... اصلا نمی تونم جمعشون کنم ...... 

عجب دنیای کوچیکی .....

 

 

 

............

روزهای خیلی پرکاری رو داریم سپری می کنیم ...  بار سنگین تر مثل همیشه رو دوش صداقته ... و من مثل همیشه خسته ترم .....

اوضاع درمانگاه رو به جلوست و راضی هستیم ... خستگی صداقت اما برای من کاهنده است ... کاش می تونستم بیشتر کمکش کنم ... شاید هم می تونم و تنبلی می کنم ....

 

دیروز شش ماهه شد ...

صبح بردمش برا واکسن و وزن و .....

تا از مرکز شهید دامیده واکسن آوردن کلی طول کشید .... چند تا بچه هم سن و سالش هم بودن و با ماماناشون هم صحبت شدم و از بچه ها حرف زدیم ....

۷۱ سانت قد و ۸۲۰۰ گرم وزن داشت .... نمودارش افت کرده بود ... حس خیلی بدی بود .... معنی خوبی نداشت ... از دیروز در تلاشم شیر مادر بخوره .... کاش .....

دیشب تب داشت دو بار بهش شیاف زدم .... صبح سرحال نبود .... چند ساعت پیشش موندم بعد صداقت بردش خونه بابا اینا....

دوست داشتنی تر شده..... خدایا سعادت بچه مو از تو می خوام ....

مامانی قربون دندونت بره ....

 

بعد از روزها صورت من و هرچیزی که دستش می اومد رو گاز گرفتن بالاخره دندونش دراومد ....

حس خیلی خوبی بود وقتی تیزی دندون کوچولوی صدرا رو حس کردم ..مثل چاقو تیز بود .... هزار بار دندونش رو نیگاه کردم ... با ذوق من کلی ذوق زده می شد و قهقه می خندید ..انگار خودش هم متوجه تغییر جدید و عضو تازه بود .....

شب که از خونه بابا اینا برگشتیم دندون کوچولو رو به صداقت نشون دادم اون هم به اندازه  من هیجان زده شد .... باید به فکر آش دندونه باشم براش .....

خدایا شکر به خاطر داشتنش ...خدایا خیلی شکر.....