اندک لحظه های معصومیت ...

ازوقتی توی نوشته هام غرق نمی شم آرومم نمی کنند ..اون همه نوشتم اما هنوز حالم گرفته است .... این چند روزه خدا همه ش میاد میشینه توی بغضم ... دلم هوای کمیل کرده انگار همه چیز دل داره حتی دعای کمیل ..و شاید این دل علی است که توی اون چند جمله جاری مونده... دیشب هواشو کرده بودم نمی دونستم جمعه شبه ... صداقت گفت بشین توی ماشین تا من بیام ...روی رادیو بود و کمیل ... دیگه نتونستم اشکامو کنترل کنم ... من گریه می کردم و صدرا می خندید ...وسطاش هم مجبورم کرد پیاده شم .... برای شنیدن بقیه ش ولع داشتم ....
اما من مادر شده بودم که از تمام دل خواسته هام بگذرم ...حتی کمیل و شب های جمعه ... سخته خیلی سخت ... سخت ترین قسمت بچه داری وقتیه که خوابش میاد و گرسنه هم هست ... وتوی مشکلاتش گیج میشه و شیر نمی خوره ...باشکم گرسنه هم خوابش نمی بره .... شاید برا خیلی ها مفهومی نداشته باشه اما من عمق سختیش رو تجربه کردم اونقدر که آشفته می شم .... دیشب هم یه همچین مشکلی داشت ....
دلم هوای یه مدت تنهایی کرده هوای اشک و کمیل و قلم ....

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است