بعد از روزها صورت من و هرچیزی که دستش می اومد رو گاز گرفتن بالاخره دندونش دراومد ....

حس خیلی خوبی بود وقتی تیزی دندون کوچولوی صدرا رو حس کردم ..مثل چاقو تیز بود .... هزار بار دندونش رو نیگاه کردم ... با ذوق من کلی ذوق زده می شد و قهقه می خندید ..انگار خودش هم متوجه تغییر جدید و عضو تازه بود .....

شب که از خونه بابا اینا برگشتیم دندون کوچولو رو به صداقت نشون دادم اون هم به اندازه  من هیجان زده شد .... باید به فکر آش دندونه باشم براش .....

خدایا شکر به خاطر داشتنش ...خدایا خیلی شکر.....