چای داغ داغ...
نه..
فکر کردم اتفاقی بوده ... دوباره پرسیدم و این بار با هیجان و خنده ی دل نشینی که مخصوص خودشه دوباره گفت ..نه و وقتی متوجه ذوق زدگی من شد پشت سر هم تکرار کرد .... همین یک اتفاق برای زدودن تمام خستگی های دنیا کافیست و به لطف تو روزهای من سرشار از این دقایق عاشقانه است .... برعکس مامان نه رو زودتر از بله یاد گرفت ... نمی دونم از سر اظطراب بود یا می خواستم طعم هر دو واژه رو با هم بچشه دلیلش هر چی بود همین امروز بله رو یادش دادم و ساعت ها با هم تمرین کردیم شاید اگه مامان خوبی بودم سعی می کردم با نه مرتبط تر باشه اما شاید ترجیح می دم صدرا آدم بهتری باشه تا من مامان خوب!!!
از دیروز به خاطر قطع لووتیروکسین یا شاید چون احساس کردم توی یک مکالمه حرمت دوستم حفظ نشده ...سردرد شدیدی دارم با این حال صدرا که با منه از هیچ درد و اندوهی خبری نیست .. این روزها کلی دامنه لغاتش بیشتر شده ... عاشقشم خیلی خیلی....
راستی امروز با اعظم سکینه و زهره روز خوبی داشتم با همون پس زمینه سردرد .... حلی هم برگشته و از خونه بیرون آوردنش مث همیشه کار سختیه ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است