چای داغ داغ...

پسر مامان شیر می خوره؟

نه..

فکر کردم اتفاقی بوده ... دوباره پرسیدم و این بار با هیجان و خنده ی دل نشینی که مخصوص خودشه دوباره گفت ..نه و وقتی متوجه ذوق زدگی من شد پشت سر هم تکرار کرد .... همین یک اتفاق برای زدودن تمام خستگی های دنیا کافیست و به لطف تو روزهای من سرشار از این دقایق عاشقانه است .... برعکس مامان نه رو زودتر از بله یاد گرفت ... نمی دونم از سر اظطراب بود یا می خواستم طعم هر دو واژه رو با هم بچشه دلیلش هر چی بود همین امروز بله رو یادش دادم و ساعت ها با هم تمرین کردیم شاید اگه مامان خوبی بودم سعی می کردم با نه مرتبط تر باشه اما شاید ترجیح می دم صدرا آدم بهتری باشه تا من مامان خوب!!!

از دیروز به خاطر قطع لووتیروکسین یا شاید چون احساس کردم توی یک مکالمه حرمت دوستم حفظ نشده ...سردرد شدیدی دارم با این حال صدرا که با منه از هیچ درد و اندوهی خبری نیست .. این روزها کلی دامنه لغاتش بیشتر شده ... عاشقشم خیلی خیلی....

راستی امروز با اعظم سکینه و زهره روز خوبی داشتم با همون پس زمینه سردرد .... حلی هم برگشته و از خونه بیرون آوردنش مث همیشه کار سختیه ....

باز باران...

 

سلام خدایی ... اومدم بگم خیلی دوستت دارم ... از دیروز که در قطره های باران به زمین اومدی چشمهای من عجیب هوای باریدن کردن... این روزها علی رغم همه چیز روزهای خوبی است ... تو نزدیک تری ..من آرام تر.... دلتنگی های من برای تو و آفریده هایت بیشتر است .... و این یعنی خوبم ... خیلی خوب .... طاهره تمام وقت با من است و لبخند می زند باور کردم که این حال امروز طاهره است .... جای خیلی ها خیلی خالیست اما قبول کردم که اینطور برای همه خیلی بهتره ... حداقلش اینه که وقتی بارون بیاد کلی بهونه برا هم صدا شدن با آسمون دارم .... صدیقه برگشته ..هنوز ندیدمش اما حضورش احساس روزهای جوانی رو به من میده ....سکینه لیلا مرضی صادق ایمان مینا همه این هفته اومدن و دیشب کلی با بارون خوش بودیم .... دلم برا سلما و سمیه بیشتر از همه تنگ شده .. حلی امروز رفته بهبهان .....

یاد تو...

از وقتی رفتی به لحظه لحظه ی من اومدی ..... دلم عجیب هواتو کرده ..... لبخند تو پس زمینه ی زندگی من شده و هر روز که می گذره باور نبودنت سخت و سخت تر می شه ....

هر بار که صدرا رو می بوسم یاد مادرت می افتم .... چقدر حجم این مصیبت بزرگه ...... چند شب پیش سمانه اینجا بود ..نمی دونم شاید تو هم بود ... بغض گلومو گرفته بود ... صدای تو بود اما سمانه روبروی من نشسته بود ... دلم می خواست ببوسمش ... سرمو رو شونه اش بذارم بهش بگم چقدر خوب که برگشتی ... اما واقعیت این بود که تو نبودی ...یک نفر با دلی پراز درد نبودنت کنار من نشسته بود.... چقدر دلم برات تنگ شده طاهره ..... کاش آرام باشی ....

....

یک ساعتی رو با هم خیابون گردی کردیم ... نمی دونم قشنگی شب به خاطر سکوتشه یا چشمک ستار ه ها و چراغ ها و یا چیز دیگه ای در خود داره ولی هرچه هست در چشم من همیشه قشنگ تر از روز بوده ...  صبح امروز از دنده ی چپ بلند شده بود ... جمعه ی قشنگی نبود ...  از صداقت خداحافظی کردم که برم خونه ی بابا اینا اما مستقیم رفتم جلو خونه ی زهره ... با هم بودن امشب به من خیلی چسبید ... مخصوصا اینکه این روزها حالت خیلی خوبه ... هیچی به اندازه ی دیدن یه زهره ی شاد و آروم نمی تونه شب منو قشنگ و قشنگ تر کنه .... 

بعد از برگشتن از پیش زهره از کنار خونه طاهره اینا رد شدم ... اسم طاهره بر پارچه ای سیاه ....   و خنده ی طاهره که تمام ذهن منو پر می کنه .....

شاید راست می گن که زندگی ترکیب شادی با غم است ....

کاش آرام باشی طاهره ی معصوم....

خواب زن چب میزنه مگه نه؟

دیشب بدی رو سپری کردم تا صبح خواب می دیدم سکینه و صدرا مردن و گریه می کردم ...نیست وقتی بیدارم موضوع برا آشفتگی کمه شبها هم به کمک روزهام اومدن که خدای ناکرده یه وقت خیلی خوش نگذره بهم .... با سکین تماس گرفتم... از شانس خوبم اون هم همین خوابو در مورد خودش دیده و الان هم توی جاده است که بیاد خونه.... تقریبا قلبم داره منفجر میشه از استرس .... پشت سرهم زنگ می زنم اون هم با نامردی منو دست انداخته و پیام می ده که هنوز زنده است ....  برا کاهش استرس به شعر پناه بردم ..مشیری مثل همیشه زندگی رو شعر کرده با لطافتی که فقط دل بزرگ خودش می تونه لمسش کنه ....

از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران قدرتر است.
هرچه حاصل كنی از دنیا، دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را كه شنیدست چنین؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست كه هست!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی كه به هم پیوسته ست!
به یقین، هركه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست كسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست كسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست،
لحظه ای چند كه از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای!
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست!
دست، گنجینه ی مهر و هنر است:
خواه بر پرده ی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ
خواه بر دسته ی داس،
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم می زند، اینك، هردم سرنوشت بشرست،
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است كه ما،
تیرهامان به هدف نیك رسیدست،ولی
دست هامان، نرسیدست به هم!!!
نمی دونم این دو ساعت مسیر لعنتی کی تموم میشه؟

بازمانده ...

در اتاق پزشک که باز شد مرد نابینا با یه پسر ۱۴-۱۵ ساله وارد شدن ... گفت جانبازه ....

ناخودآگاه اخلاقم بهتر شد ... مرد نابینا از پشت پلک های خسته اش متوجه عاطفه ی من بود ... درد داشت .... دردپهلو ... به نظر زیاد نمی اومد .... سرما هم خورده بود .... گلوش رو نیگاه کردم ... دردش رو گذاشتم به حساب فارنژیت ... اما خیالم راحت نبود .... گفتم حالا یه سونوگرافی هم بده خیالم راحت نیست... مرد نابینا اما آرام بود ....

شب پسرک با سونوگرافی پیداش شد ... نمی دونم چرا هوای دیدنش رو کردم ...پرسیدم خودش کو؟ گفت توی ماشینه هنوز درد داره..... دردی مبهم... سرنوشتی مبهم.... جنگی مبهم ....

یک توده ی ... در ... مشکوک به ار سی سی ....  سی تی انجام شود......

اومد داخل ... دکتر خیلی دردم زیاد شده.... دلم می خواست بگم منم همین طور ...اما گفتم براتون دارو نوشتم.... سالهاست که براشون دارو می نویسیم تا خودمون خوب شیم .....

......................

وقتی تو نیستی...

با امروز هزار روزه که نیستی .... مثل همیشه نبودنت دلیل خوبیه واسه بداخلاق تر شدن من... واسه بی حوصلگی ... واسه نگذشتن لحظه ها ....

حق با تو بود هر وقت می خوای بری سفر من تلخی می کنم اون هم از نوع .... دیشب با زهره داشتم دنبال اتیولوژیش می گشتم علتش استرسی است که دور شدن تو به من تحمیل می کنه ...

همیشه ازجاده ها می ترسم از جاده هایی که دور می کنن تو را از من و حتی از جاده های که تو را به من می رسانند...  تا بگذری از جاده ها هزار بار مرگ از من می گذرد...

هزار بار تماس گرفتم که بگویم دلم برایت تنگ شده اما همین که صدایت را می شنوم درد دور بودنت کلافه ام می کند ..

روز مبادا!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

 

 

 

 

 

 

 

 

بارونه....

اولین بارون امسال وقتی اومد که آسمون دیگه جایی برا غبار نداشت ...  با صدرا اومدیم درمانگاه ... بین خواب و بیداری محکم منو چسبیده بود ... بوی بارون و ردپاش توی کوچه راوی دیشبی قشنگ برا زمین و آسمون بود ..... توی امواج اندوهی که این روزها منو محصور کرده رگه هایی از حیات با بوی بارون پوستم رو نوازش می کرد .....  نگاه برون خورده ی طاهره از جلو چشام گذشت ... معجون ردپای نگاه طاهره و لبخند آسمان دل من و زمین رو به درد آورد ......

حضور عمه هاجر در درمانگاه و آرامش و متانت رفتار و کلامش دوباره غمناکی مرا نمناک کرد ....

ساعاتی را در کنارش بودم .... زن ۸۴ ساله ی دیروز ..امروز را بهتر از من و همسالانم تحلیل می کند و خدای بدون نقاب در جمله جمله اش هویداست .... بغض گلویم را می فشرد .. نمی دانستم اشکی که پشت چشمان من حلقه زده از چه جنسی است اما عجیب هوای گریه کردم ...  گلایه ها و خاطرات عمه هاجر رنگ واقعی و بی ریای زندگی بود ... مصیبت زده ... گله مند ... خسته اما امیدوار و آرام ...

صداقت تماس گرفت ... گفتم عمه هاجر اینجاست ... دلم می خواست بگویم دارم با عمه هاجر در هر لحظه هزار سال زندگی می کنم ....

دلم برای طاهره ای که خاطره نباشد تنگ شده است .. و برای حلی .. سلما ... نگار ... نرگس ... زهرا ... مریم ...راحله.

زهره .... میای بریم پیاده روی؟