با امروز هزار روزه که نیستی .... مثل همیشه نبودنت دلیل خوبیه واسه بداخلاق تر شدن من... واسه بی حوصلگی ... واسه نگذشتن لحظه ها ....

حق با تو بود هر وقت می خوای بری سفر من تلخی می کنم اون هم از نوع .... دیشب با زهره داشتم دنبال اتیولوژیش می گشتم علتش استرسی است که دور شدن تو به من تحمیل می کنه ...

همیشه ازجاده ها می ترسم از جاده هایی که دور می کنن تو را از من و حتی از جاده های که تو را به من می رسانند...  تا بگذری از جاده ها هزار بار مرگ از من می گذرد...

هزار بار تماس گرفتم که بگویم دلم برایت تنگ شده اما همین که صدایت را می شنوم درد دور بودنت کلافه ام می کند ..

روز مبادا!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!