تولدت مبارک مرضی آجی
|
|
|
Happy Birthday!
|
|
|
|
Happy Birthday!
|
دایو (دایی) .... دالو(جارو) .... آبو(آب) ... لا لا (لیلا) ... عمی (عمه) .. نونو(نون) .. اموم(حموم) .... وقتی می خوان بگن یکی خیلی دوست داشتنیه می گن مث فرشته هاست اما باورم نمی شه هیچ فرشته ای به اندازه ی صدرای من دوست داشتنی باشه ... بغلش می کنی... هزار بار می بوسیش ... اما باز دهنت پر آبه .... هیجانت کم نمی شه .... مخصوصا وقتی در آغوشت با برق و شیطنت چشماش زل می زنه به چشای تو و لباشو جمع می کنه ....
خدایا شکر .... خدایا از من نگیرش .....

اه... لامذهب ... باران ... نیا .....
و دروغ بزرگ تر اینه که میگن زمان حلش می کنه یا خاک مرده سرده و ....
زمان که میگذرد... شیون ها که تمام می شود تازه اول دلتنگی های بزرگ است انگار فراموش می کنی که در یک روز سرد یک روز خیلی سرد یک روز خیلی خیلی سرد برای همیشه رفت ... برای همیشه ....
بین این همه بودن و اصلا نبودنت گیج شده ام .... باران که می آید دیگر طراوت را تجربه نمی کنم ... انگار در قطره قطره اش تو می باری .... مضطرب می شوم ... احساس می کنم سردت است ... دلت گرفته .. دنبال همصحبت می گردی ... ناگهان تمام صورتم را قطره های آسمان و چشمانم خیس می کند ... خیس تو می شوم و تمام وجودم را عطش فرا می گیرد ..... امروز از همیشه تشنه ترم برای دیدنت ... برای شنیدنت ...
مدتهاست که زیر آن درخت سرو نرفته ام ... می گویند پنج شنبه ها به آن تیکه از خاک که به آن سپردیمت سر می زنی باور نکردنیست آنجا خاطره ی ماست نه تو .... من هوا که تاریک می شود جلوی کوچه تان دنبالت می گردم ... مطمئنم که از آنجا می گذری....
راستی بالهایت چه رنگی است؟ طلایی؟ سفید؟ .... وحشتناک هوایت را کرده ام طاهره ....تنها دقایقی ایستادن و گریستن کنار آن کوچه ... کمی ... تنها کمی آرامم می کند ....
ای روزها با وجود دلخوریهای جدید روزهای خوبیه ... بودن کنار صدرا و حذف اضطراب شبانه روزی که براش داشتم خیلی حالمو عوض کرده .... و مهمترین دستاورد نجف که اصلاح ارتباطات از هم پاشیده بود دلیلی دیگر برای خوب بودن من و لحظه هاست .... دیروز برا سومین بار رفتم خونه خاله شیدا .... جلو در موندم ...گفتم بیام داخل .... لبخند زد و گفت خوش اومدی .... چقدر دلم برا خنده اش تنگ شده بود .... یک ساعتی موندم خونه شون ... همه سعی می کردیم عادی به نظر برسیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما فضا خیلی سنگین بود .... دلم می خواست ساعت ها زل بزنم به صورتش و به جای تمام روزهای دوری نیگاش کنم .....
اومد جلو در واسه بدرقه ام گفت مواظب خودت باش خاله ..... چقدر جای خاله گفتنش توی تمام لحظه هام خالی بود .....دلم می خواست مث روز خداحافظی برا کربلا سرم رو دوباره بذارم رو شونه اش و گریه کنم دوباره بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده بود .... چقدر در تمام این چند ماه آخر شب ها رفتم جلو درشون و آرزو کردم یه لحظه بیاد جلو در و ببینمش ....
دلم خیلی گرفته ... اما خوبم ... خیلی خوب .... خدایا ممنون