خداحافظ فاصله ها ...
ای روزها با وجود دلخوریهای جدید روزهای خوبیه ... بودن کنار صدرا و حذف اضطراب شبانه روزی که براش داشتم خیلی حالمو عوض کرده .... و مهمترین دستاورد نجف که اصلاح ارتباطات از هم پاشیده بود دلیلی دیگر برای خوب بودن من و لحظه هاست .... دیروز برا سومین بار رفتم خونه خاله شیدا .... جلو در موندم ...گفتم بیام داخل .... لبخند زد و گفت خوش اومدی .... چقدر دلم برا خنده اش تنگ شده بود .... یک ساعتی موندم خونه شون ... همه سعی می کردیم عادی به نظر برسیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما فضا خیلی سنگین بود .... دلم می خواست ساعت ها زل بزنم به صورتش و به جای تمام روزهای دوری نیگاش کنم .....
اومد جلو در واسه بدرقه ام گفت مواظب خودت باش خاله ..... چقدر جای خاله گفتنش توی تمام لحظه هام خالی بود .....دلم می خواست مث روز خداحافظی برا کربلا سرم رو دوباره بذارم رو شونه اش و گریه کنم دوباره بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده بود .... چقدر در تمام این چند ماه آخر شب ها رفتم جلو درشون و آرزو کردم یه لحظه بیاد جلو در و ببینمش ....
دلم خیلی گرفته ... اما خوبم ... خیلی خوب .... خدایا ممنون
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است