زلال مثل ....
بارونه..بارون.......
بارونهای بی سابقه امسال دل خاک رو غافلگیر کرده و از فریادهای بیابانی هرسالش خبری نیست ..اگرچه سوغات بارون غربت دلتنگیه اما با این حال نمی شود که هر ثانیه شاکر نبود.......صدای ابی گوش میدم و شرشر بارون و نیم نگاهی به بیماریهای داخلی میندازم ....صدرا هنوز از خواب زمستونیش بیدار نشده و به نظر میاد برعکس مامان بچه آرومی باشه........ دلم هوای پیاده روی با بچه ها رو کرده و از ته دل خندیدن ... صداشون مدام میاد ..توی خیال من و دیدارهای گاه به گاه و پشت سیم های نامرئی تلفن ..اما این کمه خیلی کم... ظاهرا مشکل حلیمه حل شده و اگه نفرستنش سی سخت حداقل بیتوته شو حذف می کنند این بهترین خبری بود که امروز می شد شنید اگرچه غم انگیزه که مدیران وقتی به فکر اجرای عدالت می افتند که تهدیدها و پیگیری های تو منافعشان را به خطر بیندازد. سلما صبح زنگ زد درمانگاه کسی که پشت خط خنده های بی ملاحضه اطراف من و سلما بود پری سبزعلی بود و بازهم خنده و آرامش .تلفن که تموم شد دیدم مدتهاست آخرین یعنی پنجاهمین مریض رو پشت در معطل کرده ام و آقای ضابطی و خواهرش بودند برام ماست آورده بودند تنها چیزی که برای جبران به ذهنم رسید این بود که من هزینه درمانشون رو بدم..... نهار رو با ماماها بودم ...غذاهامون رو بردیم خونه شون و همسفره شدیم .جالب اینجاست که بعد از چندماه هنوز با من تعارف دارن ..هنوز من خانم دکترم و اونا فریبا و سمیه و گله های مدام من اصلا این فضا رو عوض نکرده..... دوست داشتنی هستند خیلی زیاد اما چه میشه کرد فضا ، فضای کارمندیه و......صداقت صبح رفت سیسخت جلسه تحلیل آمار و بعد یاسوج وهنوز نیومده ..مینا بستری شده میشه فضای سنگین سیدکرامت و فریبا رو حدس زد همین هفته برا کاشتن سلولهای بنیادی می رن تهران خدا کنه ختم به خیر بشه ..... این همه وابستگی و اضطراب برای فرزند مثل سحره مثل جادوست... تو هم جادو کردی منو مامان ..اونقدر که نهایت بدحالی و درد رو تحمل میکنم و حتی یه استامینوفن نمی خورم و هیچ کس نمی تونه متقاعدم کنه حتی باسوادترین متخصص های زنان...منو جادو کردی مامان اونقدر که برای دیدن بچه ها بی تابم اما حتی توی جلسه تحلیل آمار که شش نفر از هم کلاسی هام توش حضور دارن و با شکلات کلی صفا می کنیم نمی رم ، که مبادا توی مسیر رفت و آمد خوابت آشفته شه....حتی نمی دونم چه شکلی هستی ..نگاهت چقدر شیطنت داره ..صدای خنده هات تا کجا میره ..انیمیشن دوست داری یا کتاب... بابایی هستی یا مامانی ...دلت میخواد توی کوچه بازی کنی یا با اسباب بازیهات...بدغذا هستی یا مثل یه بچه خوب غذاتومی خوری...نمی دونم چشات شبیه منه یا بابات.....اما دوستت دارم دارایی مخملی من... خیلی دوستت دارم... نمی دونم چند شب قراره بی خوابم کنی...نمی دونم چند روز خونه نشینم می کنی ..نمی دونم چند سال از علایق و ضرورت های دیروزم دورم می کنی و چند ساعت منو پر از استرس و ترس و نگرانی می کنی اما دوستت دارم صدرای من خیلی دوستتت دارم و عشق سالهاست که منو جادو کرده این بار پشت حضور اهورایی تو به من آمده و این بار چسبنده تر و ماندنی ترین است..... بارون صدرای من ..بارونه و من ارزو می کنم تو به اندازه من و بابا حتی خیلی بیشتر توی بارون دنبال عشق و خدا و آرامش باشی و نترسی از صدای سگ های ده که با شرشر بارون هم نوا شده اند... بارونه صدرای هنوز از خواب قبل از حیات بیدار نشده ی من و من در آستانه آمدنت آرزو می کنم بارون اشک تو رو هم مثل منو بابا دربیاره و زلالت کنه مثل قطره قطره هاش... در سادگی و سخاوت بی انتهای ده با تو حرف می زنم و سوغات ده فقط اچ پیلوری که مدتهاست روز و شب من را اشفته کرده نیست سوغات ده عشق تو بود و مقاومت من برای مداوا...سوغات ده دعای خالصانه پیرزن های روستاست که هزاران بار به خاطر چند دقیقه هم صحبتشان شدن و با محبت جوابشان را دادن ممنون من هستند و ارزومند خوشبختی تو.. و عاطفه ایست که پشت سلام زنان جوان ده به دیدن من می آید ... محبت صدرای من ..هیچ چیز معجزه گر تر از نسیمی که از دل ها بر می آید نیست....من هرگز نمی توانم تعداد غالب این مردم را قانع کنم که آنچه باعث تسکین و درمانشان شده دستان من نیست بلکه ماهیت داروست...از مال خلیفه و جلاله می آیند و معتقدند اینجا دست یک پزشک معجزه می کند و خلع سلاحت می کنند انقدر که من می توانم با سیستول هشت و سرگیجه و تاری دید تا اخر ببینمشان و برای استراحت وقتی در نظر نگیرم ...حتی فراموش می کنند تمام کج خلقی ها ی گاه به گاه مرا و اصراری که برای آمپول و کپسول !! می کنند و من گاه بدون هیچ لبخند و محبتی جواب رد به آنها می دهم... باران هنوز می بارد صدرا و من بی تاب دیدن تو و آمدن پدرت هستم ...باران می بارد و من دلتنگم ...دلتنگ هزاران هزار دل از خانواده و دوستان و حتی آنهایی که در لحظه هایم فقط رهگذر بوده اند رهگذرانی که هرگز نرفته اند..... جای شانه های سمیه و زهره از همه خالی تر است ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است