دو روز است که در حال اسباب کشی هستیم برای چهارمین بار ....
داشتم وسایل رو طبق معمول این چند روز بدون صداقت جمع می کردم که چشمم افتاد به جعبه ی کادو و نامه ای که مربوط به روزی بود که اومده بودیم به این خونه ...ارم 14 پلاک 57......
دیشب وقتی داشتم زندگی مون توی این خونه رو جمع می کردم دلم گرفت.... برعکس دوتا خونه قبلی اینجا روزگار شاید بهتر بود.... رفتم توی بالکن ...خونه خاله ثریا و زهره ....بیشتر دلگیرم کرد...اگرچه زهره رو اینجا کمتر از قبل می دیدم ولی بهرحال نیمه های شب که به لطف گرسنگی صدرا می رفتم بهار خواب از اینکه می دونستم توی این خونه ها نفس دوست جاریست آرامش داشتم....
بهرحال همه چیز برای تمام شدن شروع می شوند... برای دلگیری فردا و گاهی شاید شادی فردا.... باران می آید ..روزهاست که رحمت خدا میبارد...بر زمین و شاید زمان ....باران که می آید در دلگیریهای من احساس بودن هست...احساس عمیق دوست داشتن همه چیز و شاید همه کس..... باران می آید ..رحمت بی انتهای خدایی که مدتهاست با من کمتر مهربان...کمتر مهربانی می کند....
دلم برای صداقت تنگ می شود ...همیشه همه جا...حتی وقتی که با همیم... ترس روزی نبودنش همیشه هست همیشه....
بنام دوست...
باری دیگر بهانه ای برای نوشتن ، برای با تو نوشتن پیدا شد..اگرچه من عمیقا دلم می خواست برای، برای هم نوشتن دنبال بهانه نباشیم اما بهرحال معمول ترین اتفاق ها این است که ما و اتفاق های پیرامون ما با ایده آل ها و آرزوهایمان فاصله داشته باشند......
سه هفته به پایان روزهای در بنستان روزگار گذراندنمون مونده و چند روزی است که کوچه پس کوچه های یاسوج را بدنبال خانه اجاره ای گز می کنیم در این یک سال گذشته اتفاق های تکراری کم نبودند تکرار روزهای خوب...تکرار شادیهای اندک ...تکرار آشفتگی ها و تکرار کسب تجربه های جدید...
89 سال بهتری بود و آشفتگی هایش تا امروز کم رنگ تر بودند اما بهرحال سیر تغییرات مفید به شدت کند بوده و آرزوی من در یک روز مانده به تولد 36 سالگی ات تغییرات اساسی در افکار و زندگیمان در جهت آرامش و موفقیت است..... در روزگاری زندگی می کنیم که انسان بودن بسیار دشوار است و چه بسا که ما در این مسیر تلو تلو خورده ایم....و یا خودآزاری و رفتارهای مخرب و مخل آسایشمان را به اشتباه انسانیت معنا کرده ایم و بر آن پافشاری...
تنش های شدید و حقیر فرصت های طلایی زیادی را از من و تو ربوده اند و روزهای زیادی را قربانی خودخواهی ها و بینش های مضر دیگران و سها انگاری و تصمیم های نادرت خودمان شدیم...
فرزندمان در راه است ..ازنظر جسمی انسان کاملی است که به قول نویسندگان کتابهای بارداری در حال افزودن چربی های زیر پوست و زیبا تر شدن است... صدرلیمان در راه آمدن به کرات از آشفتگی هایمان متاثر شده است و من در کنار تمام اختلالات موجود نگران و شرمنده فرداهایی هستم که خدای ناکرده از جنس دیروزو امروزمان باشد....
در تمام دیروزهای ناهنجار با هم بودنمان ، ارزش هایی بودند که از هیچ چیز متاثر نشدند ...علاقه من به تو و عظمت ایمان من به خوب بودنت.... و اینکه بعد از تمام روزهای تلخ گذشته اگر بار دیگر در مسیر انتخاب همسفرزندگی ام قرار بگیرم یقینا در بین هزاران راه ، من از جاده ای خواهم گذشت که تو همسفرم باشی حتی اگر مطمئن شوم ناهموارترین است... و مطمئنا من به این امید قدم در این مسیر می گذارم که باهم ناهمواریها را ، هموار کنیم..
......
دیشب خیابانگردیهایمان تمام شد و به لطف دایی فاضل ، همسایه شان شدیم و امروز در 36مین سالگرد آمدنت به خانه جدید می رویم در همسایگی خاله ثریا و زهره ..احساس خیلی خوبی دارم ..امیدوارم این حس گواه واقعیتی باشد که در راه است...
مدتها بود که فکر می کردم هرگز چیزی مرا خوشحال نخواهد کرد و آرامش این دو روزه امیدوار کننده بود طوریکه این امید دلیلی برای آرامش بیشتر است...
فردا اولین سالگرد ازدواجمان است یک سال گذشت و واقعا نمی دانم در این یکسال چقدر مرا شناخته ای و میزان رضایتت ازمن چقدر است بهرحال عمیقا دلم می خواهد عمیق ترین آرزویم را که آرامش و خوشبختی توست را لمس کرده باشی...
دوستت دارم عزیزم بیشتر از تمام دوست داشتن های عمرم ، داشتن تو قشنگ ترین اتفاق زندگی من بود و تمام ناهمواریهای مسیری که طی کردم هرگز تغییری در میزان علاقه من به تو ایجاد نکرده است...
......................