مدتهاست که روز و روزگار فرصت دمی با خود خلوت کردن رو از من گرفته ..فرصت کمی برای خود بودن.... روزگار مشترک من و صداقت ناگهان آبستن اتفاق های جورواجور شد و همه را باهم به دنیا آورد....
من مطمئن بودم که کم آوردن و جا زدن باعث شد که خدا بد و بدترها را به ما نشان دهد ... از تصادف تکان دهنده و سخنگوی صداقت تا تصادف صادق و لاپاراتومی اسلپنکتومی شدن نرگس و خلاصه کلی موضوع دیگه که ما رو بین زمین و آسمان بیمارستان های سجاد و بهشتی در تمام طول شبانه روز معلق کرد...
امروز که می نویسم چهره روزگار از ان حالت عبوس بیرون آمده اگرچه هنوز اثرات خستگی و افسردگی من و شاید صداقت از بین نرفته ولی نمی شود که شاکر نبود. .. همه اتفاق های بد ختم شدند به افتتاح درمانگاه که چند هفته به خاطر همه چیز به تاخیر افتاد... شروع خوبی داشت اگرچه ساعات فشرده کاری برایمان رمق نگذاشته اما همین که از سردرگمی درآمدیم خیلی خوب بود...
صدرا قهقهه می زند و به قول صداقت تعداد تقاضاهایش زیاد شده.... و به همین میزان عزیزتر شده است.... مدتی است زهره را ندیده ام و به گمانم حال چندان خوبی ندارد امیدوارم روزگار با زهره چون من نکند و برایش خواب های خوب دیده باشد.... موضوع اخیر نرگس و دکتر.... شدیدا اعصاب من سلما و حلیمه رو به هم ریخت امیدوارم این موضوع هم ختم به خیر شود...
این چند روز اخیر همه از اتفاقی که در دانشگاه یاسوج افتاد حرف می زنند ..اتفاقی وحشتناک که بدون شک در آن نه تنها چند دانشجوی کم سن و سال که همه دوستان و دشمنان اسلام مقصرند ..هم آنهایی که با بی شرمی هرچه بیشتر موج انزجار از مقدسات را همه گیر کرده اند....
محرم درمانگاه را هوایی دیگر بخشیده است .... یادم نمی آید به ازای چیزی نذر کرده باشم امسال اما باید برای سلامتی و عاقبت به خیری پسرم دست به دامان خدای حسین و ابوالفضل شوم.....
باشد که این روزها فرصتی باشد برای بهترشدن.... 18 آذر 89