گرسنه بود.... می خوابید و زود بیدار می شد دوباره روز از نو..... کمردردهای شبانه  اخیر ناتوانم کرده.....  باتقلا در آغوشش می گرفتم آروم می شد ولی چند دقیقه بعد بیدار می شد...انگار فهمیده بود حال من خوب نیست و می خواست دلجویی کنه و شاید افسردگی من پریشانش کرده بود.... تا صبح هر نیم ساعت این داستان تکرار شد.....

بعد از صبحونه ش از گردنم آویزون شده بود و در معصومانه ترین حالت ممکن خوابش برده بود...دلم نمی اومد بذارمش زمین...حس عجیبی داشتم...پاره ای از من در آغوشم بود...نفس می کشید و بالطافت حریر منو چسبیده بود.... خدایا این چه حسیه که از نگاه این بچه از نفس هاش از حضورش در من جاری می شه  متلاطمم می کنه ویرانم می کنه  آرامم می کنه با هیچ واژه ای به زبون نمیاد در گفتنش موندم .در گفتنش عجیب موندم .... 22آذر 89

خدای روزهای  خوب... خدای روزهای بد ...خدای تمامی روزها....

 

بعد از مدتها  همدیگرو دیدیم..دیگه چیزی به  پایان طرحش نمونده..به شدت تو فکر رفتنه...منم تشویقش کردم ... هرطور  حساب کردم  دیدم  این تنها راه ممکنه...شاید تنها راهی که می شد بهش امیدوار بود ..توی این فساد متنوع محیط  ، موندن احمقانه است....  یکی دو ساعت توی درمانگاه با هم بودیم ...فضای بسته روح با هم بودنمون رو خسته کرده بود...شام رو رفتیم بیرون ...صدرا مثل همیشه پسر خوبی بود ...هیچ امیدی نسبت به فردا توی کلاممون نبود ..گفتم اصلا گیریم همین الان بگن بیا برو هرچی دوست داشتی بخون بعدش که چی؟ اون هم کاملا موافق بود اخیرا این نظر همه دوستان شده...  رفتم حساب کنم که تلفنش زنگ خورد  پدرش بود .. کجایی من حالم خوب نیست... رنگش پریده بود  تمام صداش اضطراب بود....ربع ساعت بعد از خونه تماس گرفت  گفت تاکی کاردی داره میارمش درمانگاه برا نوار قلب....

 سلام استاد حالتون چطوره؟ اینو من گفتم استاد اما نای جواب دادن نداشت ...خدا رو شکر نوار قلبش  نرمال بود ...ویروس جدید سرماخوردگی خیلی ها رو با این حال میاره اینجا....

شاخه گلی که برام اورد الان جلو چشامه...طراوت دیروز رو نداره ... باهم بودن هامون هم همین طور و خنده هامون.....

با این حال حلیمه تا همیشه برا من یه چیز دیگه است...... 19 آذر 89

 

از همه چیز و همه کس...

 

مدتهاست که روز و روزگار فرصت دمی با خود خلوت کردن رو از من گرفته ..فرصت  کمی برای خود بودن.... روزگار مشترک من و صداقت ناگهان آبستن اتفاق های جورواجور شد و همه را باهم به دنیا آورد....

من مطمئن بودم که کم آوردن و جا زدن باعث شد که خدا بد و بدترها را به ما نشان دهد ... از تصادف تکان دهنده و سخنگوی صداقت تا تصادف صادق و لاپاراتومی اسلپنکتومی شدن نرگس و خلاصه کلی موضوع دیگه که ما رو بین زمین و آسمان بیمارستان های سجاد و بهشتی در تمام طول شبانه روز معلق کرد...

امروز که می نویسم چهره روزگار از ان حالت عبوس بیرون آمده اگرچه هنوز اثرات خستگی و افسردگی من و شاید صداقت از بین نرفته ولی نمی شود که شاکر نبود. .. همه اتفاق های بد ختم شدند به افتتاح درمانگاه که چند هفته به خاطر همه چیز به تاخیر افتاد...   شروع خوبی داشت  اگرچه ساعات فشرده کاری برایمان رمق نگذاشته اما همین که از سردرگمی درآمدیم خیلی خوب بود...

صدرا قهقهه می زند و به قول صداقت تعداد تقاضاهایش زیاد شده.... و به همین میزان عزیزتر شده است.... مدتی است زهره را ندیده ام و به گمانم حال چندان خوبی ندارد امیدوارم روزگار با زهره چون من نکند و برایش خواب های خوب دیده باشد.... موضوع اخیر نرگس و دکتر.... شدیدا اعصاب من سلما  و حلیمه رو به هم ریخت امیدوارم این موضوع هم ختم به خیر شود...

این چند روز اخیر همه از اتفاقی که در دانشگاه یاسوج افتاد حرف می زنند ..اتفاقی وحشتناک که بدون شک در آن نه تنها چند دانشجوی کم سن و سال که همه دوستان و دشمنان اسلام مقصرند ..هم آنهایی که با بی شرمی هرچه بیشتر موج انزجار از مقدسات را همه گیر کرده اند....

محرم  درمانگاه را هوایی دیگر بخشیده است  .... یادم نمی آید به ازای چیزی نذر کرده باشم امسال اما باید برای سلامتی و عاقبت به خیری پسرم دست به دامان خدای حسین و ابوالفضل شوم.....

باشد که این روزها فرصتی باشد برای  بهترشدن.... 18 آذر 89