اولین بارون امسال وقتی اومد که آسمون دیگه جایی برا غبار نداشت ...  با صدرا اومدیم درمانگاه ... بین خواب و بیداری محکم منو چسبیده بود ... بوی بارون و ردپاش توی کوچه راوی دیشبی قشنگ برا زمین و آسمون بود ..... توی امواج اندوهی که این روزها منو محصور کرده رگه هایی از حیات با بوی بارون پوستم رو نوازش می کرد .....  نگاه برون خورده ی طاهره از جلو چشام گذشت ... معجون ردپای نگاه طاهره و لبخند آسمان دل من و زمین رو به درد آورد ......

حضور عمه هاجر در درمانگاه و آرامش و متانت رفتار و کلامش دوباره غمناکی مرا نمناک کرد ....

ساعاتی را در کنارش بودم .... زن ۸۴ ساله ی دیروز ..امروز را بهتر از من و همسالانم تحلیل می کند و خدای بدون نقاب در جمله جمله اش هویداست .... بغض گلویم را می فشرد .. نمی دانستم اشکی که پشت چشمان من حلقه زده از چه جنسی است اما عجیب هوای گریه کردم ...  گلایه ها و خاطرات عمه هاجر رنگ واقعی و بی ریای زندگی بود ... مصیبت زده ... گله مند ... خسته اما امیدوار و آرام ...

صداقت تماس گرفت ... گفتم عمه هاجر اینجاست ... دلم می خواست بگویم دارم با عمه هاجر در هر لحظه هزار سال زندگی می کنم ....

دلم برای طاهره ای که خاطره نباشد تنگ شده است .. و برای حلی .. سلما ... نگار ... نرگس ... زهرا ... مریم ...راحله.

زهره .... میای بریم پیاده روی؟