دیشب بدی رو سپری کردم تا صبح خواب می دیدم سکینه و صدرا مردن و گریه می کردم ...نیست وقتی بیدارم موضوع برا آشفتگی کمه شبها هم به کمک روزهام اومدن که خدای ناکرده یه وقت خیلی خوش نگذره بهم .... با سکین تماس گرفتم... از شانس خوبم اون هم همین خوابو در مورد خودش دیده و الان هم توی جاده است که بیاد خونه.... تقریبا قلبم داره منفجر میشه از استرس .... پشت سرهم زنگ می زنم اون هم با نامردی منو دست انداخته و پیام می ده که هنوز زنده است ....  برا کاهش استرس به شعر پناه بردم ..مشیری مثل همیشه زندگی رو شعر کرده با لطافتی که فقط دل بزرگ خودش می تونه لمسش کنه ....

از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران قدرتر است.
هرچه حاصل كنی از دنیا، دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را كه شنیدست چنین؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست كه هست!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی كه به هم پیوسته ست!
به یقین، هركه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست كسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست كسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست،
لحظه ای چند كه از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای!
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست!
دست، گنجینه ی مهر و هنر است:
خواه بر پرده ی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ
خواه بر دسته ی داس،
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم می زند، اینك، هردم سرنوشت بشرست،
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است كه ما،
تیرهامان به هدف نیك رسیدست،ولی
دست هامان، نرسیدست به هم!!!
نمی دونم این دو ساعت مسیر لعنتی کی تموم میشه؟