بازمانده ...
در اتاق پزشک که باز شد مرد نابینا با یه پسر ۱۴-۱۵ ساله وارد شدن ... گفت جانبازه ....
ناخودآگاه اخلاقم بهتر شد ... مرد نابینا از پشت پلک های خسته اش متوجه عاطفه ی من بود ... درد داشت .... دردپهلو ... به نظر زیاد نمی اومد .... سرما هم خورده بود .... گلوش رو نیگاه کردم ... دردش رو گذاشتم به حساب فارنژیت ... اما خیالم راحت نبود .... گفتم حالا یه سونوگرافی هم بده خیالم راحت نیست... مرد نابینا اما آرام بود ....
شب پسرک با سونوگرافی پیداش شد ... نمی دونم چرا هوای دیدنش رو کردم ...پرسیدم خودش کو؟ گفت توی ماشینه هنوز درد داره..... دردی مبهم... سرنوشتی مبهم.... جنگی مبهم ....
یک توده ی ... در ... مشکوک به ار سی سی .... سی تی انجام شود......
اومد داخل ... دکتر خیلی دردم زیاد شده.... دلم می خواست بگم منم همین طور ...اما گفتم براتون دارو نوشتم.... سالهاست که براشون دارو می نویسیم تا خودمون خوب شیم .....
......................
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:16 توسط سیده زهرا
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است