با دوستان ...
بعد از مدتها با دوستان دوران دبیرستان دور هم جمع شدیم ...
همه بزرگ شده بودند اگرچه اخلاق بچه ها تغییری نکرده بود ....
سعیده و فاطی در شرف ازدواج بودن ... بقیه هم هنوز خوش می گذروندن ....
بیمارستان .. آزمایشگاه ... داروخانه..... دبیرستان .... تربیت معلم ... دانشگاه ... هرکسی یه جایی کار می کرد .....
حمیده همین که رسید گفت ..اه همه که بچه های تجربی هستن !!! یه لحظه احساس کردم به ده سال پیش برگشتیم ...
چقدر انرژی توی این ده سال کم شده بود ... پیر شده بودیم ...مخصوصا خودم .....
هماهنگ کردن بچه ها رو مثل همیشه پری زحمتش رو کشیده بود ... حلی امروز از مالزی برگشته بود نیومد ... بچه ها همه ش ذوق صدرا رو می کردن اون هم طبق معمول معرکه گرفته بود و می خندید ... نظر همه این بود که سبکیش به خودم رفته .... شیوا سرحال نبود .... از وقتی برگشتم همه ش توی فکرشم ... اگه قرار بود خوبی های دنیا به نسبت خوش قلبی آدما تقسیم شه حتما حتما شیوا در قله خوشبختی بود ...
بعد از اینکه برگشتم رفتم پیش خاله شیدا ... مشغول درس خوندن برا اعزام به اون ور آب بود!!! موقع برگشتن مامان و علی رضا رو دیدم گفتن داشتن می اومدن پیش صدرا ... مامان حالش گرفته بود ....
دلم خیلی گرفته .... چه دنیای ناپایداریست ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است