آوار دیدارها....

خسته بودم خیلی خسته .... چشام رو به زور باز نگه داشته بودم ... داشتم پیامک زهره رو می خوندم و توی خاطرات تمام این سالهامون شناور بودم که در اتاق پزشک باز شد ....
یک نفر با کوله باری از خاطرات تلخ یا شیرین که مدتها بود از روزگار من حذف شده بود وارد شد ....تمام اون روزها رو توی سرم اوار کرد ... تکیده شده بود ...بعد از مرگ پسرش بهتراز این هم نباید می بود .... منو نشناخت ... وقتی خودم رو معرفی کردم حالش بهتر از من نبود ... تمام گلوم بغض شده بود و نمی خواستم متوجه حالم بشه .... سراغ همه رو ازش گرفتم ..گفت خوب یادت موندن ....
براش داروی افسردگی شروع کردم ... رفت داروهاشو بیاره که مریض بعدی وارد اتاق شد ...
یه حس آشنا نسبت بهش داشتم ... دفترچه ش رو نیگاه کردم .... آقای قوامی ... پرسیدم اهل جوزارید؟
گفت آره ..
قوامی .... جوزار ...بیمار تخت شماره چهار ...بخش داخلی ....بیمار تمامی تخت ها .....
بدون هیچ ملاحظه ای پرسیدم صولت چه نسبتی باهات داشت؟ گفت خواهرم بود.........
اون شب غم انگیز ...بخش ای سی یو .... و برای همیشه راحت شدن صولت ....
توی چند لحظه زندگی شون رو با هم مرور کردیم نمی دونم چه حالی داشت وقتی دید من اینقدر می شناسمش ... از مادرش پرسیدم ... گفت بعد از مرگ صولت داغونه.....
رسیدم به مشکل خودش ... علائمی شبیه بیماریهای خود ایمن ... کاش اشتباه کرده باشم .... فرستادمش برا آزمایش......
چقدر خاطره ریخته اینجا ..... اصلا نمی تونم جمعشون کنم ......
عجب دنیای کوچیکی .....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است