جمع اضداد
کسری را در حالی که سکسکه می کرد بالا و پایین می انداختم و خنده اش که هنوز آنقدر صدادار نشده شیرین ترین طعم زندگی را به من هدیه میداد ... ناگهان احساس کردم این شیرینی دلم را زد ... صدای یکی از پرسنل با خنده ی کسری یک هارمونی مچاله کننده شد ... احساس کردم زمان جابجا شد و خاطره ای که محو شده بود زنده تر ازهمان روز جلوی چشمانم است ... گاها دچار این حالت می شوم و آنچه را که این حالت برایم فراهم می آورد اغلب , اسباب شادی نیست ...
چند روزی می شد که آمده بود درمانگاه ... آزمایش بارداری می خواست ... برایش آرزوی بچه ای دوست داشتنی کردم ... صورتش درهم رفت ... درحالیکه با اکراه و خواستنی تاریک می گفت : نه ... شوهرم راضی نیست!! شرایط مالی مون....
آنچه بر لب من محو شد خنده ی چند لحظه قبل بود ....
چند هفته بعد شرایط به شدت بهم ریخته اش همه را متوجه و متاثر کرده بود .... شوهرش زن گرفته بود در همان اوضاع نابسامان و فلاکت بار اقتصادیشان .... بگذریم از ادبیات و رفتار دور از انسانیتش و اتفاق هایی که باورش در مخیله آدمی نمی گنجد ...
برای اولین بار در عمرم به ذلت افتادن موجودی شبیه انسان را آرزو کردم ...نه فقط همان روز ...که در تمام روزهایی که خانم ... را می بینم .... این واقعیت کثیف چند همسری هر بار که در ذهنم مرور می شود تمام تئوری های دینی و انسانیم را بهم می ریزد .... این رذالت شرم آور که تحفه ی اعرابی است که هنوز معنی ساده بهداشت و بد بودن بوی لباس های کثیف را نفهمیده اند .... آه ... برای منی که دینم را دوست دارم و و این واقعیت های مبهوت کننده با سند به پیام آور دینم نسبت داده می شوند , جمع اضداد چقدر کاهنده است ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است