شبی در ده....
فارغ از تمام هیاهوی شهر ... من و صداقت و صدرا و اعظم و مهدی دیشب را در باغچه جلیل در خانه قدیمی پدر مهدی گذراندیم .....
بعدازظهر در باغهای گردو و شب شبی ساکت .. شبی رویایی ..... چقدر فضای ده با روح من سازگار است ....
کاش به شهر نمی آمدی پدر .... کاش هرگز مرا به شهر دچار نکرده بودی ...به بیماری مزمن و پیشرونده ی شهر زدگی .... شهر با قوانین جنگل ....
صدای آبی که با متانت تمام کوچه باغهای ده را در جوبی کوچک طی می کرد زمزمه ی زندگی بود .... صدرا با هیجان مرغ و خروس ها را دنبال می کرد و چون بچه آهوان با سرعت از مسیرهای گل و سنگی بین باغها می گذشت ... و دوست جدیدش ابوتض (ابوالفضل) را صدا می کرد .... و هرچند دقیقه به خاطر چوب هایی که در مسیر پیدا می کردند یا دمپایی وگلهایی که ابوالفضل چیده بود صدای دعوایشان بلند می شد و صدرا داد می زد : مال منه!!!
بچه ها باور دارند که همه چیز مال خودشان است .... به خدایی که والدینشان است اعتماد مطلق دارند .... از عناصر خلقت فقط خوبی هایشان را می بینند.... خستگی را نمی فهمند چون روحشان خسته نیست حتی از خواب فرار می کنند تا بیشتر از لحظه ها لذت ببرند و بعد چون بچه فرشته ها بدون ثانیه ای به غصه ها اندیشیدن در آغوش خدایشان به خوابی آرام و عمیق فرو می روند .......بیدار که شدند دنبال خدایشان می گردند و دوباره سر بر دامان او آرام آرام می شوند .... آه صدرا کاش من به اندازه ی تو به خدایم اعتماد داشتم .. کاش هرگز نمی فهمیدم خدای من مادرم نیست .... کاش آغوش مهربانش جاودانه می شد و من هرگز بزرگ نمی شدم .... دویدن صدرا در میان خارهای کنگر و متوقف نشدنش با تمام آن درد های تیز و ریز مرا غرق کودکی ام می کرد و ابوالفضل َ سکینه بود وقتی فاصله خانه تا مزرعه را با دمپایی های پلاستیکی بین خارهای سبز و برنده بدو بدو طی می کردیم با این تفاوت که ما همه چیز را برای هردومان با هم می خواستیم شاید چون خدایمان یکی بود .....
نصف شب بیدار شد ... متوجه فاصله رختخواب من و خودش شد با همان چشمان خواب آلود خودش را به من رساند و چشمانی کوچک به معصومیت تمام دنیا در فاصله چند سانتی پلک هایم به خوابی آرام فرو رفت ....
....چند بار بوسیدمش .... و دستان کوچکش را بوییدم .... تنگ در آغوشش گرفتم .... وقتی بیدار شدم یک کابوس تمام شده بود ... کابوس گم شدن صدرا و دربدر من و صداقت تمام شهر را بدنبالش گشتن .....
نمی دانم خدای من هم همین قدر نگران من هست یا نه؟ خوش به حال خدای من که هر کاری می تواند برای عزیزانش انجام دهد ... خوش به حال خدای من .... بد به حال صدرای من ... وقتی بزرگ می شود .... وقتی به کوچکی دستان مادرش پی می برد ....
کاش صدرا به اندازه ی این روزها به خدایش اعتماد داشته باشد و به بزرگی دستان او ...
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است