پنج روز به آمدنت مانده پسر کوچولوی معصومم ...پنج روز.... دیگر به ثانیه ها هم اعتمادی نیست ... هر روز.. هر فردا .. آبستن هزاران درد پیش بینی نشده است ... هزاران از دست دادن ... هزاران مصیبت ...  متاسفم که با این روحیه انتظار آمدنت را می کشم ... با دلی پر از ترس ... نگرانی و اندوه .... اما ظرفیت هر کس برای غلبه بر کار دنیا و پذیرفتن و کنار آمدن با جبر خدا متفاوت است .... عمق نگاه من بسیار بسیار کمتر از ژرفای نگاه عمه زهراست ... در چشمان آدم ها می توان بزرگی دلشان را دید ... و من ... از تولدها بیشتر از مرگ می ترسم ... از سرنوشت نا معلومی که پشت هر آمدن است ... صدرا را که نگاه می کنم تمام وجودم دلهره می شود و تو ... صدرایی دیگر ... عاطفه ای بی حد و کاهنده .... مسولیتی بزرگ ...   سیدیداله شلنگ قبرستان را برداشته بود خون عمه را از روی موزاییک ها می شست

...خدای مهربان ... خدای خیلی مهربان ... من این عبارات را نمی فهمم ... لمسش نمی کنم ... من از این خدای مهربان بسیار دلگیرم ... دوستش ندارم ..مدتهاست دوستش ندارم ... تنها از او می ترسم ... بسیار می ترسم .... و در این آشفتگی منتظر آمدن تو هستم .. که بیشتر بترسم .... خدایا من از تو وحشت دارم ... 

خدای مهربان تو را به بزرگیت با فرزندان من مهربان باش.

لا لا لالا گل نرگس چه نازه

الهی زندگی با تو بسازه

لالا لالا گل ارکیده ی من

نباشه سرنوشتت با تو دشمن

لالا لالا گل خوشبوی مریم

نشینه توی چشمات غصه و غم

لالا لالا گل زیبای خندون

نباشی لحظه ای زار و پریشون