سلام فرزندم

اگرچه به قول بعضی ها من خیلی از بودنت هیجان زده نشدم ، اما ...

این روزها همه نگرانی من این شده که تو باشی و من نتونم یکی از خواسته های تو رو ( منطقی باشه !!! لوس نشی) براورده کنم و شرمنده بشم. آخه این حالت رو زیاد تجربه کردم و بدتر ازهمه تو روی مامانت شرمنده موندم و هزار خواسته نخواسته ؟

نمیدونم وقتی پاتو زمین میذاری ، دنیا چه شکلیه اما دوست دارم سبز باشه بابا. سبز تپه ویندوز ، سبز دستبندای چند ماه قبل ، سبز بهار چشمای مادرت و سبز شال پدر بزرگم ، این آخری گفتم چون سبز اینجوری رو همه برای نان داشتند اما اجدادت این یکی سبز رو بهانه نون خوردن نکردن و تو هم باید ! باید از همون لحظه اول با پا بیای رو زمین و سینه ت سپر زندگیت باشه.

دوست دارم باباجون و منتظرم ببینمت

بیصبرانه ، مشتاق  ، مضطرب

(مطلب بالا رو صداقت نوشته بود و من به وبلاگم منتقلش کردم)