پدر بودن خیلی سخته

سالها پیش این درد رو تو چشمای بابام خونده بودم .

وقتی رفتم دانشگاه و از خونه دور شدم ، هر وقت تماس میگرفتم خونه ، اضطرابی را در لحن والدینم حس میکردم که برایم معنایی نداشت. پدر و پسرایی که این متن رو میخونن حرف منو تصدیق خواهند کرد. اما باز هم برا پدرها قابل درک و برای پسرها مسخره است و این دور تا همیشه تسلسل خواهد یافت.

این روزها در بنستان سادات محمودی بویراحمد پزشک خانواده هستم و اصلا دوست ندارم که روستاها را ببینم. وقتی عمق بدبختی پدر و پسر و نوه هایی که هنوز نیامدند را میبینم ، و از آن بدتر  نادانی بیچارگان بر بیچارگی خودشان ، هی رنج و رنج و رنج

و امیدی نیست

(صداقت)