کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ......

سلام نفس مامان ...

هیچ چیز هیجان انگیزتر از این نیست که بخشی از تو خارج از تو و جلوی چشمان تو رشد کند و مجموعه ای از لبخند .. اشک..  عاطفه..  کلام .. شیطنت و پاکی شود ....و صدرا در صدر بودن من بزرگ و بزرگ تر می شود ....

تا میام از تو بنویسم قلبم به تپش می افته دستام بی حس می شه و رنگین کمانی از تو تمام میدان دیدم رو پر می کنه ...

چقدر زود یک سال گذشت یک سالی که هزار سال خاطره در خود به جا گذاشت ..... یک سال داشتن تو هزار سال زندگی واقعی بود با احساس متعالی بودن و داشتن ....

 

تولدت مبارک
شاخه رویایی سیب
تولدت مبارک
خیال برگ های هنوز تر و تازه
تولدت مبارک
شب سیاهی بود و فریاد تو
هول و ولای آمدنت
شادی را می خواستی برایمان هدیه بیاوری
از آن سو
از سوی خدا شاید
صدای برگ ها می شنوی؟
هنوز هم آرزو می کنند
هنوز هم دوست دارند سبز بمانند
غافل از پاییز
یادت هست؟
یادت نمی آید، نه، یادت نمی آید
تو تازه به دنیا آمده بودی
از آن طرف چه خبر؟
شادی کو؟