تورا به جان عزیزت یکی بخر.....

اینو پسرکی که مدام راهروی کلینیک رو طی می کرد و دامن مردم رو می گرفت گفت.... خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم در مقابلشون مقاومت کنم در مقابل کودکانی که ما بی رحمانه گدا تربیتشان می کنیم.... گفتم نمی خوام کوچولو کمی نگاهم کرد و دور شد دلم می خواست بلند بلند گریه کنم حال عجیبی داشتم انگار که ناگهان بعد از مدتها زخمم تازه شده بود ...خوبی حبس شدن در خانه در تمام مدت در انتظار صدرا بودن  ندیدن ها و نشنیدن ها و نفهمیدن ها بود.....

دور شده بود ..صداقت وسط کلینیک باند تشکیل داده بود و با کلی دوست و همکار که نمی دانم از کجا پیدایشان شده بود بلند بلند می خندید ... چه حس متفاوتی داشتیم هرچند از خنده صداقت نمی توان درونش را حدس زد ...

خانم ..آقا ..تورو خدا یکی بخر.....

دستانم بی حس شده بود ...شاید دلیل این احساسات غیرقابل کنترل پسرک بیست و چند روزه ای بود که با ارامش فرشته ها کنار دستم معصومانه خوابیده بود.... ناگهان پسرک ها با هم قاطی شدند نمی دانستم کدامش مال من بود ...داشتم خفه می شدم ...بدون توجه به آدمهایی که در اطرافم بودند بلند صدایش کردم آمد ... پولی از کیفم دراوردم و خودخواهانه دادم دستش...چه کار بدی ..چه کار بی رحمانه ای ...فقط برای دل خودم بود...برای اینکه نه گفتن به ان کودک کابوس امشبم نشود....

از خودم خجالت می کشیدم از خودم و از تمام خودم هایی که کمی ان طرف تر معصومیت آن کودک را به لجن می کشیدند ....

به پسرک بیست و چند روزه نگاه کردم و به این فکر کردم که با او هم می توانستیم همین کار را بکنیم ..تمام وجودم وحشت شد... خدایا مقصر تویی یا ما...؟!!