همه ش یه ساعت نشد اما برای هزار روز انرژی گرفتم....

خیلی وقت بود افشان رو ندیده بودم ...  دیشب خونه اعظم بعد از مدتها دوباره دور هم جمع شدیم ..من و صدرا وافشان و اعظم و الهام.... خلاصه فرصتی بود برای با هم خندیدن و شاد بودن .... افشان اومده بود دنبال حکمش که بره سرپاریاب! بچه داری من سوژه خنده بود و افشان معتقد بود من مثل عروسکم با صدرا برخورد می کنم  .... برعکس تمام دیدارهای اخیر با دوستان دیشب رو غر نزدیم و معترض نبودیم ... بچه ها اول راه بودند و شاد و امیدوار... خدا کنه همین طور بمونن...

شدیدا هوای بچه ها رو کردم ..سلما نرگس نگار حلیمه راحله شکلات ....   امیدوارم ایام به کامشون باشه ...