با دوست نشستن ها...
همه ش یه ساعت نشد اما برای هزار روز انرژی گرفتم....
خیلی وقت بود افشان رو ندیده بودم ... دیشب خونه اعظم بعد از مدتها دوباره دور هم جمع شدیم ..من و صدرا وافشان و اعظم و الهام.... خلاصه فرصتی بود برای با هم خندیدن و شاد بودن .... افشان اومده بود دنبال حکمش که بره سرپاریاب! بچه داری من سوژه خنده بود و افشان معتقد بود من مثل عروسکم با صدرا برخورد می کنم .... برعکس تمام دیدارهای اخیر با دوستان دیشب رو غر نزدیم و معترض نبودیم ... بچه ها اول راه بودند و شاد و امیدوار... خدا کنه همین طور بمونن...
شدیدا هوای بچه ها رو کردم ..سلما نرگس نگار حلیمه راحله شکلات .... امیدوارم ایام به کامشون باشه ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 10:3 توسط سیده زهرا
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است