ویرانه ...
آخرین بار چند هفته پیش دیدمش .... اون هم اتفاقی جلوی درمانگاه .... بعد از مرگ مادرش با خودم قرار گذاشته بودم که زود به زود برم دیدنش ... اما بازهم شرمنده ی خودم و قرارهام شدم .... و شرمنده ی یک دوست وقتی امروز توی اوج غم به دیدنم اومد ... می شد موج اندوه رو خیلی واضح توی چشماش دید .... خیلی وقت بود از این جنس دلتنگ نشده بودم .... امشب اما شراب تلخ جام چشماش به دل من ریخته شد ....
اومدم همون جمله دردناک و تهی کننده ی سکینه رو بگم وقتی می گه : زهرا به این فکر کن که این دنیا توی یکی از همین روزها تموم می شه بعد ببین کدوم یک از این دغدغه ها می مونه ،...اما احساس کردم جای این حرف نیست بار منفی این فکر بیشتر از بار مثبتشه ....
همون چرندیات خودم رو گفتم ... وقتی داشت می رفت از اندوه چشماش چیزی کم نشده بود با این حال تشکر کرد که حرفهای من آرومش می کنه .... امشب این دوست فاصله ی بین من و خدارو پر کرد ...
عجیب هوای کمیل کرده ام .. این بار دلم می خواد بین جمله های کمیل با ناله از خدا بخوام بهش آرامش بده .....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است