امروز عیده ... خیابانها را متفاوت با سایر اعیاد تزئین کرده اند ... به هر قیمتی هست باید مردم به این نتیجه برسند که عید است ....خیلی ها دنبال اینند که مناسبت های مهم زندگی شان را در امروز بگنجانند .... منم امروز را متفاوت شروع کردم ... ساعت ۵ صبح با تنگی نفس از خواب بیدار شدم احساس کردم فرزندم چهار نفر شده و تمام ریه هایم را پر کرده ...برای نفسی راحت کشیدن تلاش کردم ... اما این روزها سخت است راحت نفس کشیدن .... انگار باید طعم مرگ بدهد ... مزه ی نفس بریدن .. از نفس افتادن ....

صدرا ناآرام بود ... بلند شدم در آغوشش گرفتم ...خوابید ... نیم ساعت بعد خواستم به رختخوابش برگردانمش اما مقاومت کرد...انگار از یک ناامنی در خواب به آغوش من...آغوش مادر... گریخته بود ....با همان ولع همیشگی شیرش را خورد و دوباره خوابید ...

یاد مینا خانه را پر کرده بود .... تلاش کردم برای گریز اما نشد .... مضطرب شدم ... دلتنگش شدم ... به آشپزخانه پناه بردم .... ظرفهای نشسته دیشب ..... دهن کجی می کردند.... بعد از شستن ظرفها و لباس ها  ..آشپزی معقول ترین کار بود برای امروزی که شیفت صبح بودم ....برای خرید رب گوجه بیرون آمدم ...مردی جلوی مغازه اش را می شست .....خیابانها خلوت خلوت بود ... کاش کسی با اضطراب از خواب بیدار نشود ... فقط همین امروز...خدایا امروز را برای مردم متفاوت کن ...

وقتی برگشتم چهره ی در خواب محمد و صادق آشفته ام کرد .... نمی دانم این نگرانی های من تا کی ادامه دارد...دیشب محمد دیر آمد خانه ... موبایلش خاموش بود .... قبل از خواب استرسم را به مامان منتقل کردم .... چقدر خوب بود که در هنگام اضطراب خویشتن دار بودیم ... بیچاره مادر ....

آن حجم را بر روی ریه هایم حس نمی کنم اما هنوز سخت است نفس کشیدن ....

امروز عیده .....