وقت سر خاروندن ندارم ... گاهی گیج می شم ... امروز ناهار رفتیم بیرون ... با هم گرسنه شدن ... غذا دادن به دوتاشون باهم سخت بود و بیشتر خنده دار .... کسری هر روز تپل تر می شه و صدرا همچنان بیگانه است با وزن گیری ... بعد از کلی مشقت تا نیم کیلو اضافه می کنه بیمار میشه و تحلیل می ره ... چند روزه سرما خورده .. حتی خونه نشین شدن من تغییری در روند سلامت صدرا ایجاد نکرد ...

چند روزی است حالم خوب شده .. عجب نعمتی است سلامتی .. فقط کسی که تازه از دردی طاقتفرسا رها شده می تونه عمق این حقیقت رو درک کنه .... 

زندگی هم مث آدما خوب و بدش با همه ... نه سیاهه نه سفید ... رنگ زندگی بعضی ها خاکستری روشنه و بعضی های دیگه خاکستری تیره ... تیره و روشنش شاید بستگی به نگرش آدما داره ...

امشب مرضی و ایمان ... اعظم و مهدی و امیرمحمد اومدن خونه .... امیرمحمد خیلی با مزه است ... تپلی .. آروم ... خوش خوراک ... درست مث اعظم..

صدرا بعد از اومدن کسری بزرگ تر شده .. دیگه کامل حرف می زنه امروز داشت با خودش حرف می زد و می گفت اشکال نداره ... شنیدن بعضی حرفها برا اولین بار از زبون بچه ها خیلی لذت بخشه .. مخصوصا عباراتی رو که می دونی موقع مکالمه تو با دیگری یاد گرفتن .... دیروز وقتی افتاد و گفت : آخ پشتم  نهایت بامزگی بود ....

روشن یا تیره ... خاکستری زندگی جریان دارد و مرگ مدتهاست که به من خیلی نزدیک است...