فقط خواستم بنویسم .... به رسمی ماندگار که همیشه اگر پایانی با نشاط نداشت اما حجم دردت را ... دغدغه ات را سبک می کند .... سریز شده ام ... سرریز شده است همه چیز از ذهن و دل من ....  خسته ام ... اگر چه هنوز امیدوار .... خسته از چه؟ امید به چی ؟ نمی دانم .... سرریز شده ندانسته هایم ... کلافه ام کرده نادانی هایم .....  و ترسناک می شود همه ی این سردرگمی ها وقتی دو نفر انسان که قرار است بیندیشند ... عشق بورزند ... شک کنند ... ایمان بیاورند .... و زندگی کنند به من سپرده شده اند ... به منی که سراسر تردیدم ... سراسر نادانی و نا توانی ...

شک... این واقعیت برنده ... این فضای کاهنده ... این کلافگی بی انتها .....

همه چیز می تواند باشد و هرچیزی می تواند نباشد ... همه می توانند خوب باشند و هر کسی می تواند بد باشد ... همه چیز می تواند به پایان برسد و هر چیزی می تواند تمام نشود .... کلافه ام کرده این بغضی که روزهاست نمی ترکد ...  این اشکی که نمی آید ..این دردی که نمی رود ....

دلم برای امر و نهی های مادرم تنگ شده است ... جمعه است امروز ...  مادر به من بگو که ناخن هایم را باید باید باید!!! کوتاه کنم .. مرا بزور به حمام بفرست ..تمام دلم چرک شده است ... بگو که نمره ام باید چند باشد ... بگو با کی و تا کی می توانم بازی کنم .... بگو که امروز تنبیه خواهم شد و تا مدتها باید حبس شوم جایی خارج از تعقل .... هر چه می خواهی بگو مادر ...قول می دهم حتی یکبار نگویم : من دیگر بزرگ شده ام ...

چقدر سنگین است مسولیت ..وقتی خود بین زمین و آسمان معلقی ... چقدر وحشتناک است مرگ وقتی نگاهی چنین مضطرب به پشت سر داری ... بزرگ شوید فرزندان من ...تا من ناتوان تر نشده ام بزرگ شوید .... نگاهشان می کنم ... دو غنچه ی تا خدا دوست داشتنی ... برای هم می خندند و اشک من سرازیر می شود ...

ترس ... ترسی سیاه و چسبنده ... چون ریسمان به لبخند من آویزان است ... به آرامش من گره کور خورده است .... تو خدای من  ... نمی ترسی از این همه مسولیت ؟  کلافه نمی شوی ؟  اصلا تو هستی ؟ چیستی ؟ کیستی ؟