بابت تمام خستگی ها...

 

بزرگ شده ... خیلی... اونقدر که جایی واسه تنهایی من نمونده .... میشینه و زل میزنه به چشمام و با هیجان و محبت با من حرف می زنه .. دو سوم حرفاشو نمی فهمم اما هیچ همصحبتی اینقدر برا من لذتبخش نبوده ... همه ی جمله هاش با :علی گفت : شروع می شه و همیشه داره یک موضوع هیجان انگیز رو تعریف می کنه ... خیلی وقتا هپو(سگ) داره .. هپو این موجود مهربون و دوست داشتنی ... نمی دونم وقتی خواستم براش بگم هپو یه حیوان خطرناکه چه حالی می شه ...

.....

 

روزت مبارک مادر

یک استکان چای داغ میهمان من باش رفیق!

 

صبح که بیدار شدم استرس داشتم ... خیلی وقت بود این حال رو تجربه نکرده بودم .... و این یکی از مزایای محصل نبودنه .....  چند دقیقه ای گذشت تا یادم اومد علتش چیه .... رفتم سراغ گوشی ..ساعت یک ربع به هشت بود ...برای حرف زدن با حلی کمی دیر شده بود ..... شروع کردم به صلوات فرستادن براش و دست به دامان خدا شدن که امروز همین امروز نتیجه تلاشش رو بهش بده .....

شکلات ..نسیم ... سلما ... راحله ... نرگس و پریسا هم به لیست دعاهام اضافه شدن کاش نتیجه امتحان همه ی دوستان من و هرکسی رو که تلاش کرده خوشحال کنه ....

امروز پر از یاد طاهره بودم ... یک سال پیش  بود که با بچه ها  بعد از امتحان خونه داداش شکلات جمع شدیم .... همه طاهره رو دیده بودن و حرف سر این بود که باالاخره رویت شد... وبعد ها که برای همیشه رفت همه از آن روز به عنوان آخرین دیدار یاد می کردن ...  وقتی اومدم درمانگاه یه نفر داشت سوار ماشین می شد احساس کردم طاهره است دیگه نتونستم اشکا مو کنترل کنم .....

ای بابا اومده بودم از خوشحالیم به خاطر خلاص شدن حلی بنویسم .....احساس می کنم یک کوه از رو دوشم برداشته شد ...

اردیبهشته حلی نازنینم ... ماه عروس شدن شهرمان ... ماه تو ... ماه با هم بودنمان و ماه خاطرات قشنگ سالهایی که گذشت .... همین امشب که برگشتی یک استکان چای داغ داغ میهمان منی .......

 

دلم گرفته برایت حدیث ساده ی عشق است ..

دلم گرفته برایت .... دلم گرفته برایت.

برای خودم که مدتهاست در اسارت ثانیه های متراکم گم شده ام ... دلم برای خودم خیلی تنگ شده است ....

برای ساعت ها قدم زدن بدون اینکه کسی یا کاری منتظرت باشد ... بدون اینکه حضورت جایی حتی  کنار یک پسر بچه یک و نیم ساله خالی باشد .... دلم برای خودم عجیب تنگ شده است برای خودی که بین زمین و آسمان ها محبوس نباشد .... برای خودی که از روزها و شب ها گریزان نباشد ....  هوای پریدن کرده ام ... هوای پرواز ... هوای رفتن و پشت سر را نگاه نکردن .... رفتن بدون اینکه کسی بدرقه ات کند....

امروز با صدرا رفتیم بیرون .... مثل همیشه وقتی تو ماشینه در سکوت کامل فقط با موسیقی سرش رو تکون می داد .... بهش گفتم می دونی مامان خیلی دلش گرفته؟ نگاهم کرد دوباره شروع کرد به تکون دادن سرش .... دوباره گفتم صدرا مامان خیلی دلش گرفته ..... خندید و حرکات موزونش رو شدیدتر کرد ....

رفتیم پارک ... اولین بار بود که اسباب بازیها رو سوار می شد ... برای رسیدن به ماشین ها ولع داشت .... چند تا از بچه ها که چند سالی ازش بزرگ تر بودن شروع کردن به گریه کردن .... صدای هان هان صدرا با ادا و اطوارهای خاصش توجه همه رو جلب کرده بود مامان بابا ها بچه های خودشون رو فراموش کرده بودن و به صدرا می خندیدن .... 

کلی سرسره بازی کردیم با هم .... مهرنوش و جمال هم طاها رو آورده بودن.... صدای قهقه صدرا کم نمی شد .... کاش هیچ وقت خنده از لبات نیفته مامان ....

صبحی صادق و ساکت...

نمی دونم کی خوابم برد ...اما ساعت شش بیدار بودم .... قدری تو خونه قدم زدم ....

 آپارتمان ها ظلم بشریت به صبحند .... اومدم بیرون .... نیم ساعتی قدم زدم ... خیابان های خالی از اتومبیل با رنگ نقره ای صبح هوایی دیگر دارند .... کلافه بودم .... دم ... بازدم .... عمیق...کمی عمیق تر... معجزه می کند تنفس عمیق....

اما عادت کرده ایم که حالمان را از معجزه هم بگذرانیم .... برگشتم خونه صدرا بیدار شد و چند لحظه بعد در آغوش من آرام خوابیده بود .... صورت آرام و معصومش تجلی امید و آرامش بود ....

مریض دارید .... خانم نجفی بود ..... گوشی صداقت رو سایلنت کردم و اومدم درمانگاه .....

اما صبح واقعا معجزه می کنه ....

به تو می نویسم....رفیق روزهای دور....

گاهی دلخوریها انقدر عمیق می شوند که حتی من غرغرو هم ترجیح می دهم حرفی برای گفتن و شنیدن حتی نداشته باشم ..... روزهای زیادی می گذرد و شاید روزهای زیادی نیست .... برای من و تو دیروزها اما این همه روز خیلی بود .... حالا دیگر خیلی ... مفهومی ندارد ... برای تو و برای من شاید .... با این حال ... امروز را خواستم به تو بنویسم .... به تو از همان ناگهانی که شدی ... از همان ناگهان که بدون اینکه بازاری یا خریداری باشد دست به داد و ستد زدی .... کاش کمی گران تر مرا حراج می کردی .... اما انگار دروغ است که دوست هرچه قدیمی تر می شود .....

این روزها یک چراغ لیزر برداشته ای و هراز چند گاهی نورش را به چشمان من می اندازی و تا می آیم ببینمت رفته ای ... من می مانم و یک درد ..... که مثل خیلی از دردها آن را پذیرفته ام ... اما حتی در کتابهایمان نوشته بودند ... گیرنده ی درد تنها گیرنده ایست که عادت نمی کند ....

واقعا معنی پیامک هایت را نمی فهمم ...جدا نمی فهمم .... معنیشان این است که هنوز کمی ... تنها کمی جایم خالیست؟ یا مهر تاکیدی است بر همه ی روزهایی که گذشت.....

می دانم که بین من و اطرافیانم همیشه تفاوت زیادی وجود داشته .. نه از آن جهت که من برترم یا کمتر ... بلکه از آن جهت که هوش اجتماعی من اغلب پایین بوده در کنار یک خوش بینی که بازهم نشئت گرفته از همان سطح هوش است .... اما آنقدر پایین نبود که تا این حد گیج شوم .... داستان تو با من معمای تلخ و سختی بود .... و هنوز هست ... یک قلم موی بزرگ بزرگ برداشته ام و صورت مسئله ای را که از سه کلمه سخت دوستی من و تو تشکیل شده سیاه می کنم اما پاک نمی شود.. قلم موست دیگر.. رنگی را بر رنگی دیگر می ریزد و جای هیچ چیز را پاک نمی کند ....

این روزها روزهای بدی نیست ... خدا را شکر برای تو هم همین طور است .... مطمئنم و خوشحالم که برای تو روزهای بهتری است ....همه چیز  همانطور که می خواستی پیش رفته است... من هم مثل همیشه برای رسیدن تو کم نگذاشتم ... حضورم را در لحظه های تو به هیچ رساندم ... همانطور که پیدا و پنهان از ما می خواستید!

تنها انگار یک احساس وظیفه ..تکلیف ..چه می دانم همین چیزهایی که تو به علت هوش اجتماعی بالاترت بهتر از من می دانی ... هر از چند گاهی کلافه ات می کند ... واضح تر این است انجام این وظیفه ای که خود برای خودت تعریف کرده ای به شدت سخت است برایت .....  تو هیچ بدهی از نظر من به من نداری نازنین دیروز من ... هیچ وظیفه ای .... تنها می ماند همان بخش اجتماعی اش که حتم داشته باش من حافظ آن بخش هستم که به عهده ی من است .... وظیفه تو نسبت به من .. خوشبخت بودن است ... لطفا خیلی خوشبخت باش ....

با تمام واژه هایی که رفت ... به قول حافظ: هنوز هم گر سر صلح است باز آی کزان مقبول تر باشی که بودی

 

آوار...

چند سالشه؟ یک سال و نیم  ... وزنش؟  ...ده کیلو ونیم ....کم نیست خانم دکتر؟ اینو مادر بچه گفت ....

 اومدم بهش بگم صدرای من ۱۲ کیلوست تکراری ترین جمله ای که می شنوم اینه که : چرا اینقدر ضعیفه!!!!!!  دیدم گفتن این موضوع درست شبیه همون حرفهایی است که من مدام می شنوم.... گفت نه خوبه وزنش..... واقعا هم بچه ی لاغری نبود .....

پرسیدم تووی خونه چند نفرید؟ گفت فقط همینه!! خوب پس با شما و باباش سه نفر .... باید شما هم قرص انگل بخورید .... گفت باباش نیست .... دو ماهش بود که باباش فوت کرد ....

دیشب یک لحظه اون هم توی خواب زندگیشو تجربه کردم .....  با صدای داگه داگه (داغه) صدرا از خواب بیدار شدیم ... بازهم از درد جای واکسنش که اساس سلولیت شده بیدار شده بود .... سفالکسین و پروفنش رو با اشتیاق خورد و باور کرد که دردش کنترل شد فورا خوابید کمی زوده اما واقعا بعد از دردهای شدید پاش مفهوم مسکن رو فهمیده ......

وقتی خوابیدیم ساعت ۵ صبح بود قبل از خواب برا صدا تعریف کردم که کابوس ها خیلی اذیتم می کنند  .....  مطمئن بودم ادامه ی ماجراست .... چشامو باز کردم هرچی گشتم صداقت رو ندیدم  با سکینه تماس گرفتم ... گفت زنگ زده به اون و خیلی به خاطر کابوس های من ناراحته ....  چند بار صداش کردم خبری ازش نبود .... ناگهان تلفن زنگ زد ...پروانه دختر عموم بود ... ساعتو نیگاه کردم ... شش صبح .... مطمئن بودم اتفاقی براش افتاده .... هنوز پروانه حرفی نزده بود که از شیون زینب فهمیدم ................

با وحشت از خواب بیدار شدم .... صداقت خواب بود ... دستام حس نداشت ..... چه خواب وحشتناکی بود ....

یک سال و سه ماهه که مادر این بچه از این کابوس وحشتناک بیدار نشده .... خدایا ... هیچی ... همون خدایا....

آ..داس...

از خود بی خود میشه وقتی اسم آدامس میاد .... و از خود بی خود می کنه منو وقتی می گه آ..دداس.. سین آداس رو که تلفظ می کنه احساس می کنم چند تا آدامس بزرگ توی دهنشه با مشقت زبونش رو می چرخونه و تلفظش می کنه ..... چه نعمت بی انتهایی هستند کودکان .....

با صدای آداس گفتنش بیدار شدم ... کنارم خوابیده بود و با شیطنت دایره واژه هاش رو ردیف می کرد ... به آداس که می رسید می خندید و چشاش برق می زد دست منو خیلی خوب می خونه.... شروع کردم به بوسیدنش .... از تمام صورتش شیطنت می بارید ...با دستاش صورتمو فشار می داد و می گفت ... بلوووووووووو(برو) و دوباره قهقه می خندید ....

خدایا شکر ... به خاطر داشتن صدرا .... صداقت .... و تی تی .... به خاطر همه چیز....

....

چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان ....

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آزرده..

تنها به شمعی قناعت می کنندو اندکی سکوت ....

                                                                                زنده یاد  حسین پناهی

وداع ...

امروز تو را به خاک می سپاریم ...

به خاکی .. خیس بارانی که بدرقه ی راه تو شد عمه ی نازنینم .....

این پنجمین بهاری بود که پشت پنجره اتاقت حبس شده بود و تو با حسرت نظاره گر بهاری بودی که سهم تو از آن طراوت نبود .... هر بهار برای تو پیام آور درد و کاستی بود .... جای تو در آن تن رنجور خالی نیست عمه جان ....خوشحالم که سفر کردی ...از آن کلبه ی غم زده به آسمانی بی انتها .... دیروز بر ارتفاع جاده ی تنگ سریز عظمت طبیعت را نگاه می کردم ...طبیعتی باران خورده و حتم داشتم که تو در آن به پرواز درآمده ای ....

خوشحالم که اینبار که به دیدنت می آیم با گریه دستان فلج شده ات را به من نشان نمی دهی .... خدا را شکر که رهایت کرد از اندوهی بزرگ .....خدایا شکر ...اگرچه بسیار گله دارم از او ..... درد تمام این سالهای تو با هیچ یک از آموخته هایم توجیه نمی شود و نای گنجاندن آن در ندانسته هایم را ندارم ....

کاش حال تو همان باشد که من حتم دارم عمه مهربانم ....

کاش در تولدی دوباره بهار پشت پنجره ی اتاقت محبوس نباشد و در بهاری بی انتها متولد شده باشی ....

خداحافظ عمه ی دوست داشتنی ام ....برای همیشه .....

 

تولدت مبارک مهربان رفته ....

نماز ظهر بود

خاک تنشنه میان تن خون آلود دختری معصوم

دهان گشود!

چند ماه مانده بود تا تولدت ..

تا دوباره آمدنت ....!

رفتی

قدری صبور بودی کاش ...

قدری می ماندی تا تولدت ...

تا شکوفه شدنت ...

صبر کردی تا مرگ شکوفه بارانت کند؟

قبل از خاموشی شمع تولدت!

بازماندگان را تسکین

عکس و تخت توست!

تخت سفیدت

به رنگ چهره ات

به رنگ لبان سرخت

به رنگ پرواز پرواز گونه ات ...

.

.

.

.

تولدت مبارک.

تولدت مبارک طاهره ی دوست داشتنی ... تولدت مبارک.

 

خداحافظ عمه ی خوبم ....



تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

.....

تمام شد عمه جان .... تمام شب و روزهای سخت سخت .... تمام دردها ..... تمام دردها .....

هربار که از کنار بسترت آمدم از خدا خواستم که راحتت کند از این همه درد و ناتوانی ... امروز اما خبر رفتنت شکننده بود ... مثل یک صاعقه به تار و پود بودنم ..... کاش آرام باشی .... کاش آرام باشی عمه خوبم ....

تو این رویای سر درگم .خداحافظ گل گندم......



 

بودن در آغاز سالی دیگر....

سال تحویل متفاوتی بود .... شبش رو خونه سمیه و ابوذر بودیم .... ولحظه تحویل سال من و صدا و صدرا و تی تی در کنار سین سرشار از طراوت بی انتهای گندمزار ....

صدای یا مقلب از رادیوی ماشین و قهقه صدرا تمام طبیعت رو پر کرده بود .....

نوروز امسال با عقد مرضی و ایمان ... نامزدی نرگس ....و نامزدی رسمی صادق و مینا شروع شد ... باشد که که شادی نوروز نشان از نکویی امسال باشد ......

 

سال نو مبارک

انواع تزیینات تخم مرغ مخصوص سفره هفت سین عید نوروز

سال نو مبارک

ممنون خدا ....

به خاطر همه چیز .... به خاطر به ثمر نشستن تنها تو را دیدن ها ... تنها از تو حساب بردن ها .... تنها به تو امید بستن ها ... ممنون خدای خوب و صابر .... ممنون ...

دخترم تی تی .....

عنوان مطلب رو که نوشتم چندین بار مرورش کردم و با صدای بلند خوندمش .... دخترم .... دخترم .....

باورش یه خورده که نه ...خیلی سخته ... حتی بیشتر از اولین تجربه ی مادر شدن .... وقتی یه نفر تبریک می گه باید حتما مکث کنم ..کمی فکر ... تا متوجه بشم تبریک به خاطر چیه .... تی تی نار ... شکوفه ی انار ... اسمی که بعید می دونم وارد شناسنامه ش بشه .... اما دلم می خواد اسمی باشه که فقط من باهاش صداش می کنم ....

ننه کلی گیاه محلی برام آورده بود ... کارده و توله .... محبت ننه به من همیشگی است اما احساس کردم رفتار خودش و خاله شیدا مشکوکه ..... اصرار داشت که نیازی نیست من این همه راه رو برم مراسم ختم .... آها .. بله متوجه شدم ....

تولدی دیگر از من .... تولد یک انسان ... یک قلب ... یک اندیشه ..... یک زندگی ... یک سرنوشت ..... انتظار یک مرگ ... یک حساب و کتاب .... یک کارنامه ...

تمام جاده رو به وفور آدم های دوست داشتنی زندگیم فکر می کردم ... به فاصله شان با من و تمام کوه های برفی که بین من آنان بود .... به سرعت ماشین هایی که از کنارمان می گذشتند و هر کدام می توانستند سلاح فرشته مرگ باشند ....

صدرا در آغوشم آرام خوابیده بود و تی تی ... کاش من یک گانگورو بودم  ...

راستی دخملی یا پشل؟ چقدر شبیه داداشتی؟ تو هستی ... مگه نه؟

حتی تمام این ضعف و تهوع روزانه نتوانسته مرا به باور این داشتن برساند  ... دلیلی دیگر لازم است ... دلیلی از جنس تی تی .... شکوفه ی خوش رنگ انار ... میوه ی عشق .... میوه ی تعالی بشریت ....

.....

تولدت مبارک مرضی آجی

 
 Happy Birthday!
 
آجی کوچولوی دوست داشتنیم : تولدت مبارک
خوش به حال من ... خوش به حال ایمان .... خوش به حال ..... که امروز تو اومدی

  Valentines puppy holding red heart in mouth

سلام گندو ...

برای هزارمین بار ..... خنده ی تو تمام زندگی من است ...

هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه .....

ولنتاین مبارک عزیزم

 

بخشنده ی طراوت ....

شلام پشل مامان ....

دایو (دایی) .... دالو(جارو) .... آبو(آب) ... لا لا (لیلا) ... عمی (عمه) .. نونو(نون) .. اموم(حموم) .... وقتی می خوان بگن یکی خیلی دوست داشتنیه می گن مث فرشته هاست اما باورم نمی شه هیچ فرشته ای به اندازه ی صدرای من دوست داشتنی باشه ...  بغلش می کنی... هزار بار می بوسیش ... اما باز دهنت پر آبه .... هیجانت کم نمی شه .... مخصوصا وقتی در آغوشت با برق و شیطنت چشماش زل می زنه به چشای تو و لباشو جمع می کنه ....

خدایا شکر .... خدایا از من نگیرش .....

نیا باران ....

 

http://www.askdin.com/gallery/images/1901/1_rain.gif

اه... لامذهب ... باران ... نیا .....

 

 

انتهای حجم نبودنت ....

صبر دروغ بزرگی است .. سالهاست که با غوره ها کلنجار می روم ... حلوا نمی شود ....

و دروغ بزرگ تر اینه که میگن زمان حلش می کنه یا خاک مرده سرده و ....

زمان که میگذرد... شیون ها که تمام می شود تازه اول دلتنگی های بزرگ است انگار فراموش می کنی که در یک روز سرد یک روز خیلی سرد یک روز خیلی خیلی سرد برای همیشه رفت ... برای همیشه ....

بین این همه بودن و اصلا نبودنت گیج شده ام .... باران که می آید دیگر طراوت را تجربه نمی کنم ... انگار در قطره قطره اش تو می باری .... مضطرب می شوم ... احساس می کنم سردت است ... دلت گرفته .. دنبال همصحبت می گردی ...  ناگهان تمام صورتم را قطره های آسمان و چشمانم خیس می کند ... خیس تو می شوم و تمام وجودم را عطش فرا می گیرد ..... امروز از همیشه تشنه ترم برای دیدنت ... برای شنیدنت ...

مدتهاست که زیر آن درخت سرو نرفته ام ... می گویند پنج شنبه ها به آن تیکه از خاک که به آن سپردیمت سر می زنی باور نکردنیست آنجا خاطره ی ماست نه تو .... من هوا که تاریک می شود جلوی کوچه تان دنبالت می گردم ... مطمئنم که از آنجا می گذری....

راستی بالهایت چه رنگی است؟ طلایی؟ سفید؟ .... وحشتناک هوایت را کرده ام طاهره ....تنها دقایقی ایستادن و گریستن کنار آن کوچه ... کمی ... تنها کمی آرامم می کند ....

 

خداحافظ فاصله ها ...

چند وقتیه که من و صدرا اکثر وقتمون رو توی خونه تنها هستیم .... من به شدت مشغول مرتب کردن خونه و صدرا  ..شیطنت .... گفتن کلمه های جدید و مرور واژه های قبلی ... وساعت ها تماشای سی دی های با نی نی ...حسنی نگو یه دسته گل و .....

ای روزها با وجود دلخوریهای جدید روزهای خوبیه ... بودن کنار صدرا و حذف اضطراب شبانه روزی که براش داشتم خیلی حالمو عوض کرده .... و مهمترین دستاورد نجف که اصلاح ارتباطات از هم پاشیده بود دلیلی دیگر برای خوب بودن من و لحظه هاست .... دیروز برا سومین بار رفتم خونه خاله شیدا .... جلو در موندم ...گفتم بیام داخل .... لبخند زد و گفت خوش اومدی .... چقدر دلم برا خنده اش تنگ شده بود .... یک ساعتی موندم خونه شون ... همه سعی می کردیم عادی به نظر برسیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما فضا خیلی سنگین بود .... دلم می خواست ساعت ها زل بزنم به صورتش و به جای تمام روزهای دوری نیگاش کنم .....

اومد جلو در واسه بدرقه ام گفت مواظب خودت باش خاله ..... چقدر جای خاله گفتنش توی تمام لحظه هام خالی بود .....دلم می خواست مث روز خداحافظی برا کربلا سرم رو دوباره بذارم رو شونه اش و گریه کنم دوباره بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده بود .... چقدر در تمام این چند ماه آخر شب ها رفتم جلو درشون و آرزو کردم یه لحظه بیاد جلو در و ببینمش ....

دلم خیلی گرفته ... اما خوبم ... خیلی خوب .... خدایا ممنون

 

از کربلا می آیم ....

ابین الحرمین

از کربلا می ایم .....از سرزمین دردهای مومیایی شده ... از دیار ملکوت حبس شده در رذالت های آدمی ... از مظلومیت تا ابد انسانهای آسمانی در خاک .... از سرزمین نخل های سربه فلک کشیده .... از کربلا می آیم....

نگاه بغض آلود زینب از تل زینبیه تا قتلگاه حک شده است ....  و ندای آزادی و آزادگیش هنوز در آن سرزمین می پیچد .... در صدای زینب شیون نیست ... التماس نیست ... هرچه هست آزادگی و انسانیت است ..... درد زینب تازه تازه است .... درد زینب سر بریده حسین نیست سر بر باد داده ی انسانیت است و شمر تنها عرب نیست ... شمر عرب است .. . عجم است .... شمر اکثر آنهایی است که در مصیبت حسین بر سر و سینه می زنند و به خاطر عزای حسین خود را مالکان برحق بهشت می دانند ....

سه روز در کربلا تمام آرامش چند روزه ی نجفم را مشوش کرد .... دوباره همان اضطراب قبل از سفر ....همان نا آرامی ....  دردت می گیرد وقتی ببینی هیچ چیز تغییر نکرده است .... وقتی ببینی خونبهای حسین خدا بود و خدا نیست .... مردم ضریح را نگاه می کردند و با اشک حاجاتشان را تقاضا می کردند همدیگر را برای رسیدن به میله های طلا و انداختن پارچه بر ضریح هل می دادند و فریاد می زدند ... حق الناس معنایی نداشت ... ایثار حماقت بود در ذهن آدم ها .... عرب زیر لب به فارس بدوبیراه می گفت و ایرانی به عرب .... بین الحرمین بازار دادوستد ارزش ها بود .... کوچه ها فریاد می زدند آلودگی از ایمان است ....

تنها با نخل ها و کبوتران حرم می شد احساس یگانگی کرد ... السلا م علیک یا ثارالله .... السلام علیک یابن فاطمه زهرا .... سلام بر تو ای ماه بنی هاشم .... السلام علیک یا باب الحوایج ....

در کربلا آنقدر درد هست که خودت را فراموش می کنی .... خستگی را احساس نمی کنی .... پشت تمام این دردها پس زمینه زیبایی است .... سایبانی که دستان حسین و ابوفاضل بر سر تو بنا کرده است ملموس است ....  مهربانی شان همان قدر زنده است ...همانقدر که در تمام تاریخ زنده بود....

به اندازه ی درک خودت می توانی جلال و جبروتشان را حس کنی .... کاش دلی بزرگ داشتم ....

دلم تنگ شده است ... برای ایستادن در بین الحرمین و با چشمان بسته وصل شدن .... برای خیره شدن به نخل ها و پرواز کبوتران حرم .....برای اذان مغرب و تهی شدن از همه چیز .....

با من بمان پسر فاطمه .... با من بمان معجون درد و آرامش ... با من بمان ....

پرواز تا.....

سلام بابایی ...

منم همان فرزند ناخلف .... گفتی بیام که سربراهم کنی ... دارم میام ... نمی دونم خوابم یا بیدار اما هرچه هست خود زندگی است .... چه رویای شیرینی است ...دارم خواب می بینم که با سکین داریم میایم که با تمام دلتنگی هامون ... با تمام بدی ها و گناهان من ... سرمون رو رو شونه ی شما بذاریم و به اندازه ی تمام سالهای اندوه گریه کنیم ....

آره حق همیشه با شماست ..خیلی روم زیاده که میام با شما روبرو شم .... شاید خیالم راحته که شما حتی فرزند ناخلفتون رو هم دوست دارید ....

از اینجا تا نجف رو هم بمب بذارن بازهم میام .... همه می گن برگرد مگه می شه از راه خونه شما برگشت ؟

شما را به جان مادرمان تا قبل از اینکه چشمای گنهکارم به گنبد طلاتون بیفته من از این خواب بیدار نشم ....

هوای شما کرده ام و تا تنفس هوای شما برای بودن نفس کم آورده ام ....

 

28 زمستان ....

۱۲دی ماه ۶۲ساعت ۱۷:۴۵

...........

۹سال از آمدنت گذشت ...چه آرام و زیبا بود سبزه زار کودکیمان و چه پرمهر خاطرات با هم بودنمان ...........

.......

وسالهای فاصله من و تو...

ومهری که در پشت سکوت زمین گیر شده بود ونیاموخته بود جاری شدن را...

۱۲دی ماه ۹۰...بیست و هشتمین سال آمدنت قشنگ زهرای عزیزم ........ سکین گلی

.......

این کلبه ی آرزوهاست رسیدن بهش رو واست آرزو می کنم.... سلام زهرای مهربانم ...۲۸مین بهار زندگیت مبارک ... لی لی

چه لطیف است حس آغاز دوباره وچه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس وچه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن و امشب ....شب میلاد ..شبی که تو آغاز شدی .

تولدت مبارک  ....امیدوارم سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشی عزیزم.. مرضی

هرچی به تولدت نزدیک تر می شی گنبل تر می شی ....

تو را مرور می کنم تا خاموشی ام نشان از فراموشی ام نباشد

زهرا جونم تولدت مبارک ...نگار

اگه بابانوئل بودم تو جیبات یه عالمه ستاره می ذاشتم که هیچ شب تاریکی تو زندگیت نداشته باشی ... هپی برس دی        پری

عزیزم جشن میلادت مبارک...

تولد .. تولد ..تولدت مبارک ....بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی .....

ای مهربان من ..من دوست دارمت :چون سبزه های دشت چون برگهای سبز درختان نارون ...زهرای عزیزم و رفیق گرانمایه من "تولدت مبارک"      حلیمه

روزی که تو آمدی روی زمین ،یه فرشته کم شد از آسمون ،مثل گل شکفتی بین آدما،همیشه هرجا که بودی تک بودی ،آخه هیچ دلی به اون پاکی نبود ،دوباره روز تولدت رسید ،روزی که قصه سراغم نمیاد ،روزی که دستهای تنهایی من ،بیشتر از همیشه دستاتو می خواد.*تولدت مبارک خاله جونم*     مینوگلی

در حجم مهربانیت جوانه زدم وبا نسیم صداقتت به بار نشستم دستانت مرا به نهایت رساندند...این را نوشتم تا بدانی چقدر دوستت دارم

نازنینم تولدت مبارک           زینب

صبح زنگ زدم تولدت رو تبریک بگم یادم رفت .تولدت مبارک         شکلات

زهرا جان تولدت مبارک امیدوارم همیشه سبز باشی    ممد..

زادگاه و تاریخ تولد هیچ کس در هیچ تقویمی نیست چرا که آدم ها هر لحظه در تپش قلبی کسانیکه دوستشان دارند متولد می شوند ....

تولدت رو با کمی تاخیر تبریک می گم .بوس    سمان

*قسمتی از متن موجود نیست* زندگی کنی. به خدا از دیشب یادم بود ولی شارژ نداشتم  سلمک

تولدت مبارک عزیزم      نرگس ت

 

طلوع

 

 

 

طلوع خورشید هویزه

صدایم زدی ...بیدار شدم ....صدای گریه صدرا می آمد ... به صورتش نگاه کردم ...در چشمانش محو شدم ....در چشمانی که می بارید ... درگلویی که می نالید ...چقدر معصوم بود ...آنقدر که تو در چشمانش می باریدی ...و در گلویش صدایم می کردی ...کوهی بر سینه ام  سنگینی می کرد ... دنبال شیشه شیرش در خانه سرگردان شدم ... جلوی چشمم بود و نمی دیدمش ...سجاده ی زهره در اتاقی که بخاریش خراب شده بود در گوشه ای کمی دورتراز مهر و تسبیح یخ زده بود ...گریه صدرا یکریز ادامه داشت ...سرم سبک شده بود ... خشکی گلویم آزارم می داد ...شیشه ی شیر پیدا نمی شد ...و جیغ صدرا بلند و بلند تر می شد ....قربونت برم مامان ..الان پیداش می کنم ...

چشمم افتاد به سپیده ای که داشت از پنجره خودش را در خانه ام جا می داد ...چشمم را که برگرداندم شیشه شیر روی ظرفشویی درست جلوی چشمانم بود....

قربونت برم مامان ..آروم باش ...کور شده بودم ...پیداش کردم ....

اما انگار اعتماد نداشت به حرفهای من ...انگار بارها از من خلف وعده دیده بود ....

بلند شد نشست ..بانگاهی پراز التماس دستانش را به سویم دراز کرده بود با چشمانی که بی امان می بارید ...

۱۰..۹..۸........۱..۰ بالاخره ماکروویو شروع کرد به آژیر کشیدن ...شیرش آماده شده بود ...در آغوشش گرفتم ..مثل جوجه هایی که در باران گم شده اند و ناگهان پناه یافته اند ..کزکرد در آغوشم ...با ولع شیرش را قورت می داد ...کم کم سنگینی کوه از سینه ام برداشته شد ....بغضم ترکید ...صدرا شیرش را قورت می داد و من اشکهایم را ....

سپیذه خودش را در تمام خانه جا کرده بود.....

برزخ

از دیروز حالم بد بود ... خودمم نفهمیدم چرا ..... دیشب همه خونه ما بودن سکینه فاطی نجمه مامان ... قرار بود شب یلدا خوش بگذره ... آشفته بودم اونقدر که مجبور شدم از همه عذرخواهبی کنم .... صبح تصمیم گرفتم بدون فکر کردن و تحلیل با خاله ماهرخ تماس بگیرم ....  به قول صداقت وقتی فکر نمی کنم آدم بهتری هستم .... چند ساعت مکالمه مون طول کشید ... نشد که گله نکنیم از هم ...  گیج بودم... ذهنیت ها تغییر نکرده بود این همه فاصله بی فایده بود و شاید پر از ضرر ... از صبح حالم خیلی بدتره ... امشب سر کلاس احساس می کردم چشام نمی بینه ....  سرم سبک شده بود ... خیلی سعی کردم عادی به نظر بیام ....  خسته ام...و آشفته ...

ممنون که آمدی اگرچه ...

چقدر واقعی بود این خواب .... چقدر زنده بودی تو .... زیباتر از همیشه و شادتر.... بلند می خندیدی ... شکلات .. نسیم ...حلیمه  ..نگار و چند نفردیگه از بچه ها هم بودن .... ناگهان لحنت عوض شد ...شروع کردی به درددل با من ... درد دیشب تو تمام امروزم را دردآلود کرد .... کجایی طاهره؟ چه می خواهی بگویی؟ دلتنگی ما تو را به اینجا می کشاند یا حرفی در گلویت بغض شده است؟

این پیامک را برایت فرستادم ... بازهم دلیور نشد .... آخرین روزهای پاییز است و هوا پر شده است از "دوستت دارم " هایی که به بادها سپرده ام ...کاش پنجره ی خانه ات باز باشد ....

صبح جمعه

ماهیتش دلتنگی است .... صبح جمعه را می گویم ..... نمی دانم یادمان داد ند جمعه ها دلمان بگیرد یا این توانمندی خدای جمعه هاست ... هرچه هست تا می آیی برای یک روز تعطیل یونیک برنامه ریزی کنی این دلتنگی می آید درست در چشم تو می نشیند و ناکارت می کند .... تازه یادت می آید قلمت را برداری بر لوح دلت پررنگ بنویسی سکینه .... بعد یکی یکی این لیست بی انتها را پر کنی ... به لیلا که می رسد دلت بیشتر بگیرد و فکر کنی از اینجا تا اهواز چقدر  فاصله است ... خنده ی مرضیه زودتر از اسمش می آید و این کمی حالت را بهتر می کند .. فاصله ز اینجا تا رفسنجان را خنده ی مرضی و اعتمادت به حضور سید ایمان کم می کند ... به محمد که می رسد فاصله از اینجا تا شاهد ۱۵ کیلومترها می شود پر می شوم از اندوه از حسرت تمام کارهایی که می توانستم برایش انجام دهم و سهل انگاری کردم .... از علی رضا تا بزرگ شدنش چقدر اتفاق جور واجور نشسته می ترسم من پیر شده باشم و این تفاوت سن دورش کند از من .... برای مادرم هیچ کاری نکرده ام نام مادر مرا شرمنده می کند ...... مادر....حق با صداقت است سالها تو را در آغوشش بزرگ می کند بعد تو با بی وفایی ترکش می کنی .... امروز من بی خیال تو شده ام و فردا صدرا بی خیال من و این رسم غم انگیز تکرار و تکرار می شود .... و بعد مرگ می آید و همه را بی خیال هم می کند و این بازی خداوند است با تو  که دوست می داری و شاید دوستت بدارند ....  پدر شاید مرا بیش از همه ویران می کند به سمت پیری می رود و چقدر غم انگیز است احساسم به پدر برعکس دوران کودکی شده است و قتی دعوا بر سر این بود که چه  کسی پیش پدر بخوابد و من اگر چه همیشه سهمم را از کنار پدر بودن به بقیه می دادم اما دلم گرم بود از اینکه هست در ذهن من پدر قوی ترین مرد دنیا بود و در مدرسه حضورش به من اعتماد به نفس و آرامش می داد همه حواسشان بود که دختر مدیر مدرسه را احترام کنند هرچند پدر همیشه بقیه را در مدرسه بیشتر از من می دید این روزها اما همه چیز عوض شده من نگرانم از بابت پدر ... فشارخونش که بالا می رود مرا ترسی کاهنده فرا می گیرد به چشمانش که نگاه می کنم خسته است ... خسته تمام سالهایی که خستگی گام های مرا زدود ... خسته ی تمام دیکته هایی که به من گفت ... خسته وسواسش برای خوش خط نوشتنم .... خسته استرسش وقتی باران کم می شد یا وقتی تگرگها محصولات زمین هایش را نابود می کردند ... کاش می توانستم بخشی از جوانی ام را به تو بدهم پدر ... فاطی و نجمه نزدیک تر شده اند به من و اگرچه سودی برایشان ندارم اما آرام ترم .... فردای صادق و مینا اگر چه در چشمان من روشن است اما نگرانم نکند صادق از پس مسولیت زندگی برنیاید ... نکند خاطر مینا آزرده شود .... مرد بودن چقدر سخت است ...  دلم خیلی گرفته بیشتر از همه برای تو سکین من ... تفاوت تو با همه این است که من همه را برای خودشان می خواهم و تو را شاید کمی برای خودم .. اگرچه وقتی حجابم ناقص می شود یا با انسانها رفتار شایسته ای ندارم مضطرب می شوم که از من ناراضی باشی اما حتی وقتی از بدرفتاریهایم برایت می گویم و کودکانه در پی تایید چشمان تو هستم و آن را نمی بینم بازهم ترجیح می دهم باشی و بشنوی خودخواهی هایم را ....

دلم برایت تنگ شده سکینه من حتی اگر هر روز باشی بازهم دلم برایت تنگ است و برای لیلا که بزرگ شده است و پختگی رفتارش احساس غرور به من می دهد و شیطنت هایش که نشان جوانی و شادابیش است ...

می ترسم از روزی که غم در نگاهتان بنشیند از روزی که کاری از دست من ساخته نباشد و حق با زهره است دوست داشتن ترسناک است و من با این همه دوست داشتنی چه زندگی ترسناکی دارم ....  صدرایم دارد بزرگ می شود به کودکی می رود تا روزی آن را پشت سر بگذارد و من می ترسم ... کاش می شد محکم در آغوشش بگیرم تا هرگز به دنیای آدم بزرگ ها نرود .... اما صدرا روزی از آغوش من می رود و این رسم زندگی است .....

دیدار

بعد از مدتها آمنه و زهرا اومدن یاسوج ... و امشب من و حلی  آمنه زهرا  فریده و خاطرات طاهره با هم لحظه ها رو سپری کردیم ... امشب شادی همیشگی در با هم بودنمان جریان نداشت در تمام مدتی که خونه بودیم همه سعی کردن از طاهره حرف نزنیم ...  اما موقع خداحافظی گریه زهرا ....